مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢

ادامه سفرنامه - پیش به سوی آمریکا

قبل از سفر به تورنتو تصمیم گرفتم که شانسم رو برای گرفتن ویزای آمریکا امتحان کنم.اما هیچ مدرکی با خودم نبرده بودم.به خانواده ام گفتم که مدارک رو اسکن و برام ایمیل کنن.بعد از برگشتنم مدارک آماده بود.آنلاین فرم درخواست رو پر کردم و وقت مصاحبه همون موقع مشخص شد.
روز موعود با مدارک همراه خواهرم رفتیم کنسولگری آمریکا. من گاهی تو درک لهجه های مختلف گیج میزنم و متوجه نمی شم.به خصوص با لهجه چشم بادومیها و هندیها! قرار شد که خواهرم به عنوان مترجم همراهم باشه. وقتی اسمم رو دادم و به خانم منشی صبح بخیر گفتم و ایشون به خواهرم گفت شما چرا اومدی؟و وقتی گفت من مترجمش هستم گفت نه این زبانش خوبه! نیازی به حضور شما نیست.اگر لازم شد صدات می کنن که بری بالا.منم استرسی افتاد به جونم که خدا میدونه!به هرحال نذاشتن!
10 نفر 10 نفر صدا کردن و یه مامور ما رو برد طبقه دهم ساختمون.بعد از بازرسی دوباره، بهمون شماره دادن.وارد یه سالن شدیم که چند تا باجه داشت.شماره اعلام شد و من رفتم جلوی یکی از باجه ها.همون اول به خانمه گفتم لطفا کمی آروم صحبت کنین.اون هم با طمانینه شروع کرد به سوال کردن.مدارکم رو گرفت و از تاریخ اومدنم به کانادا و اینکه کجا هستم و اینا چند تاسوال کرد.بعد گفت منتظر بشین تا شماره ات رو بگن و بری برای انگشت نگاری.بعد از انگشت نگاری، باز گفتن صبر کن تا آفیسر صدات کنه.بعد از ده دقیقه خانم آفیسر صدا کرد.به اون هم گفتم آروم و شمرده لطفا.گفت مترجم نداری؟ گفتم دارم اما اجازه ندادن که بیاد.اما این خانم اصلا شمرده و آروم حرف نمیزد!!چندجایی ناچار شدم که ازش بخوام دوباره تکرار کنه.
سوالها هم این بود که کجا میری؟چند وقته میخوای بری؟ایران کارت چیه؟درباره کارت بگو.فامیل داری اونحا یا نه؟با کی میری؟کی اومدی اینجا؟ کی میری؟گفتم میرم خونه دوستم.پرسید از کجا میشناسی؟چند ساله می شناسی؟ چندساله اونجاست؟خلاصه بعد از کلی سوالهای مختلف، گفت درخواست ویزات قبول شد! از سایت پیگیری کن و ظرف یکی دو روز آینده دی اچ ال تماس میگیره باهات.
برام جالب بود که با وجودیکه مدارکم اصل نبود و همش کپی بود،ویزا بهم دادن.وفتی برگشتم پایین ، به خواهرم خیلی آروم گفتم باورت میشه ویزا دادن؟اونم لطف کرد گفت برو گمشو!حالا هی میگم بابا دارم جدی می گم.اونم باورش نمی شد!
فردا عصرش از پست تماس گرفتن که بیاین پاسپورتتون رو بگیرین.اول تصمیم گرفتم که برم یکی از شهرهای آمریکا به نام مونتانا که به کلگری خیلی نزدیکه.میشد صبح بریم و شب برگردیم. اما هرچی فکر کردم زورم اومد که حالا که ویزا رو گرفتم  و هزینه دادم اینجوری 24 ساعته برم آمریکا! از طرفی هم اگر میخواستم برم باید بلیط ایرانم رو تغییر می دادم. به ناچار بلیط ایران رو عوض کردم و برای آمریکا بلیط گرفتم.خدا رو شکر قانون کانادا برای ویزیتوری که ویزای یکبار ورود به خاکش داره، میگه که اگر از اینجا رفتی آمریکا، و ویزای کانادات همچنان اعتبار داشته باشه میتونی باز به کانادا برگردی!  (که جا داره از پونه نازنینم تشکر کنم که این موضوع رو بهم اطلاع داد)یهو خواهرم تصمیم گرفت که برای اینکه من تنها نباشم تو این سفر اونم تو شهر درندشت لوس آنجلس، همراهیم کنه. دوتایی باهم رفتیم و کلی هم داستانهای بامزه داشتیم ...
به زودی سفرنامه آمریکا رو هم می نویسم.

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠

سفرنامه قسمت دوم

بعد از یک ماهی که کلگری بودم، رفتم تورنتو و مونترال. میزبانی که در تورنتو داشتم سرکار بود و به جز تعطیلات شبها میتونستیم بریم بیرون. فردای شبی که رسیدم با میزبان رفتیم شهرگردی و اونم چند ساعتی هرچی خیابون مهم و اصلی بود رو نشونم داد و راهنمایی های لازم رو برای اینکه از مترو استفاده کنم کرد.شب شنبه بود و شهر به خاطر کلابها زنده بود.منم که عاشق شهر اینجوری!شام گرفتیم و منم یهو ویرم گرفت که بریم لب ساحل.کلی پیاده گز کردیم تا رسیدیم به ساحل.مردم اونوقت شب نزدیک 12 شب در حال پیاده روی و ورزش بودن.
فردای اون روز با میزبان رفتیم به سمت نیاگارای زیبا. برنامه ما از قبل این بود که یه شب اونجا بمونیم و نیاگارا رو در شب ببینیم.اما به خاطر ویروس جدیدی که اون سمت اومده بود و چند نفر رو کشته بود مای جون دوست هم از تصمیممون منصرف شدیم. ما مسیر دورتر و زیباتری رو برای رسیدن به آبشار انتخاب کردیم.از شهر کنار نیاگارا (Niagara on the lake)که بسیار زیبا و دیدنی بود و منو یاد جاده زیبای شمال مینداخت رفتیم.بعد از عکس گرفتن و رفتن به دان تاون اونجا، دو تا از دوستان رو که از قبل هماهنگ کرده بودیم دیدیم و با هم رفتیم سوار قایق شدیم.خدا قسمتتون کنه که برین و از نزدیک عظمت این آبشار رو ببینین! من حرف نزنم بهتره!

از گشنگی داشتیم پس میفتادیم اما جرات اینکه اونجا چیزی بخوریم نداشتیم و تمام آذوقه هایی که با خودمون آورده بودیم ته کشیده بود. برگشتیم تورنتو و برای شام رفتیم محله هندیها. خوب زمانی رسیدیم چون فستیوالشون بود و بساط موزیک و بزن و بکوب برپا بود.تا 11 اونجا بودیم و کیف کردیم.
روز بعد فقط یه کوچولو بیرون رفتیم چون هوا به شدت گرم بود و نمی شد نفس کشید.از روز دوشنبه دیگه خودم افتادم به شهرگردی.صبح به صبح کوله ام رو برمیداشتم و سوار مترو می شدم و اینور و اونور می رفتم.یه جاهایی تنهایی مزه نمی داد اما خب چاره ای نبود! هوا به شدت گرم بود.اونقدر گرم که من روزم رو فقط با آب و آب میوه شب می کردم و اصلا نمی تونستم تو اون هوا چیزی بخورم!
تو تورنتو ارتباطم با مردم بیشتر بود.هرزمان سوالی داشتم با مهربونی راهنمایی می کردن.اما یه تفاوتهایی بین مردم تورنتو و کلگری بود.وقتی سوار مترو می شدم، می دیدم مردم برای نشستن روی صندلی رقابت می کنن.انگار خیلی خسته هستن و طاقت چند دقیقه ایستادن ندارن.در صورتیکه تو کلگری اینجوری نیست.خیلی از وقتها با وجود صندلیهای خالی مردم نمی شینن.یا اگر صندلی خالی میشه به هم تعارف می کنن.تو تورنتو زیاد دیدم افراد مسن یا بچه داری که وارد می شدن اما کسی جاش رو نمیداد بهشون.که تو کلگری اینجوری ندیدم!

تا الان در کلگری ندیدم راننده ای که برای عابر پیاده ای که میخواد رد شه ترمز نکنه ، اما تو تورنتو چندین بار برای خودم پیش اومد که راننده ها بدون توجه راهشون رو گرفتن و رد شدن!
تو سفرنامه قبلی گفته بودم که تو کلگری وقتی وارد جایی میشی یا خارج میشی نفر جلویی حواسش هست و در رو نگه میداره برای پشت سری.اما در تورنتو این مورد رو کم دیدم!

یه روز هم با اتوبوسهایی که به هاپ آن هاپ آف معروف هستن، شهر رو گشتم.این اتوبوسها جاهای مختلف شهر وایمیسته.مدل اتوبوسهای انگلیس.قرمز و دو طبقه که طبقه بالاش مسقف نیست.شما مبلغی که حدود 30-40 دلاره پرداخت می کنین و سوار میشین.اتوبوس حرکت می کنه و جاهای دیدنی شهر رو لیدر معرفی می کنه و تاریخچه اش رو میگه و جاهایی که بازدید داره اتوبوس نگه می داره و هرکسی که دوست داره پیاده میشه و خودش دیگه میره اون مکان رو می بینه.بعد میتونه مثلا نیم ساعت بعد همونجایی که پیاده شده وایسه تا اتوبوس بعدی برسه و سوار بشه و بقیه جاها رو ببینه.خوبی این اتوبوسها هم اینه که شما با اون بلیطی که دستتونه تا 7 روز و گاهی تا 9 روز میتونین سوار بشین.این اتوبوسها مثلا ممکنه 20 جای دیدنی نگه دارن.خب دیدن اینها که تو یه روز ممکن نیست.امروز دو جا رو میبینین و فردا از روی نقشه ای که لیدر بهتون داده،میتونین یکی از ایستگاهها رو انتخاب کنین و سوار شین و به بقیه بازدیدتون برسید.

یه امکان دیگه هم هست که شما می تونین بلیط 5 مرکز دیدنی و تفریحی رو به صورت پکیج بخرین که خب خیلی به صرفه تر از اینه که جدا جدا بخرین.

پارک Edward garden

casaloma

منظره شهر از بالای برج تورنتو

برج تورنتو

یکی از جاهایی که رفتم و دوست داشتم جزیره ای بود نزدیک تورنتو که به Toronto Island Park معروفه و با کشتیهای کوچکی (Ferry) و با پرداخت حدود 7 دلار بلیط رفت و برگشت میشه به اونجا رفت. من بعد از بازدید از برج تورنتو بهم زنگ زدن و گفتن حالا که نزدیک ایستگاه فری هستنی برو اونجا.وقتی رفتم دیدم مردم برای پیک نیک میرن. بساط چای و شیرینی و میوه رو گرفتن دستشون و دارن میرن.بعضیها هم حوله هاشون دستشون بود. وقتی رسیدم اون جزیره دیدم هواش یه کمی بهتر از تورنتو هست. فضای خیلی بزرگی داشت و من حوصله اینکه همه جاشو دید بزنم نداشتم.نزدیک دو ساعت اونجا بودم که حدود یک ساعتش رو رفتم یکی از رستورانهای اونجا و در فضای بازش کناز یه رودخونه نشستم و بعد از چند روز یه حالی به شکمم دادم و حسابی ولخرجی کردم! وقتی هم بخواین از جزیره بیاین بیرون، زمان رسیدن و حرکت کشتیها روی تابلو مشخصه و شما هر ساعتی که مایل باشید میتونین به شهر برگردین.

یه مرکز خریدی نزدیک محل اقامت من بود به نام Fairview mall که به خاطر حضور فراوون ایرانیها به فریدون مال معروفه.تا دلتون بخواد ایرانی میبینین.بعضی از آقایون ایرانی هنوز تو جو ایرانن و همون نگاه چپ چپشون برقراره! که تو اون مرکز خرید همچین افرادی کم نبودن!

اینجا اگر سفر بخوای بری هرچقدر زودتر بلیط رفت و برگشت رو بگیری ارزونتر درمیاد.اگر یکی دو روز مونده باشه به حرکت، که دو سه برابر میشه.حالا با هر وسیله ای که بخوای بری.

یه روز 5شنبه صبح راه افتادم به سمت ایستگاه قطار که بلیط مونترال بگیرم.بلیط رو می دونستم که رفت و برگشتش برام حدود 180 دلار در میاد. وقتی رسیدم و دیدم که بلیط برای همون روز هست، تصمیم گرفتم همون بعدازظهر حرکت کنم.وقتی فروشنده گفت 300 دلار میشه مغزم سوت کشید!گفت که چون برای امروز داری میگیری گرونتر درمیاد.گفتم پس فقط بلیط رفت رو بده که اونم شد نزدیک 160 دلار! چاره ای نبود و من باید تعطیلات آخر هفته رو میرفتم.بعد از اونجا بدو بدو رفتم ترمینال اتوبوس و برای برگشت هم باز یه بلیط گرون خریدم!بلیط اتوبوس که نزدیک 40 دلار بود من 80 دلار خریدم!
 اون روز هوا به شدت گرم بود و منم کلی کار اینور و اونور باید انجام میدادم و آماده رفتن میشدم.اونقدر عرق کرده بودم که انگار با شلنگ آب خیسم کردن.اومدم خونه و آماده رفتن شدم.یه مسیر یک ربعه رو باید پیاده می رفتم تا به مترو برسم و از اونور هم باید یه ایستگاهی پیاده می شدم تا برم جایی که برای موبایلم کارت شارژ بخرم و باز پیاده برم به سمت یکی از ایستگاههای مترو تا رسیدن به قطار! د­مای هوا با احتساب رطوبت وحشتناکش اون روز 50 درجه بود.نزدیک ایستگاه مترو از گرما حالم داشت به هم میخورد.دلم میخواست همونجا کنار خیابون بشینم گریه کنم!! دلم می خواست زوتر از شر این هوای جهنمی خلاص بشم و به مونترال برسم.
به هرحال بعد از اینکه کارم رو انجام دادم دقیقا 3 دقیقه به حرکت قطار مونده بود پریدم تو قطار!!چه قطاری! واقعا عالی و راحت.سریع السیر با اینترنت!! 4 ساعت بعد رسیدم به یه شهری نزدیک مونترال که اونجا یه دوست قدیمی میزبانم بود.به محض اینکه از قطار پیاده شدم دیدم واااای اینجا هم که مثل تورنتو رطوبت بالا داره.فردای اون روز آقای میزبان سرکار بود.ظهرش من و خانم میزبان سوار قطار دو طبقه خوشگلی شدیم که از بین جنگل و آب به سمت مونترال می رفت و حدود یک ساعت زمان میبرد.رسیدیم به دان تاون مونترال زیبا و پیاده در خیابونها گشتیم و اینور و اونور رو دیدیم تا بعدازظهر که آقای میزبان هم بهمون پیوست و تور مونترالش رو شروع کرد.شب هم رفتیم به سمت الد مونترال (Old montreal).مونترال برای من سراسر هیجان و شادی و سرزندگی بود.صدای جیغ و شادی دخترها و پسرهای جوون.کنارش صدای موسیقی فرانسوی و بزن و بکوب.ما تا ساعت 1 شب که اونجا بودیم غلغله بود.دیدن اینها برای من یکی که لذت زیادی داشت.

کلیسای زیبای نوتردام

روز بعد هم رفتیم دیدن دو تا کلیسای تاریخی و بسیار زیبای نوتردام و سنت ژوزف.کلیسای اول از نظر زیبایی فوق العاده بود و دومی هم جدا از زیبایی ابهت خاصی داشت. این کلیسا، چندین طبقه بود و هم آسانسور داشت هم پله!یه قسمتی از پله ها جدا شده بود و ما می دیدیم که هندیها با زانو پله ها رو بالا میان.چطور پدرشون در نمیومد نمی دونم! (این پله های وسط در عکس زیر همونیه که با زانو بالا می رفتن)

کلیسای سنت ژوزف

بهم گفته بودن تو کلیسای سنت ژوزف حتما زیاد دعا کن! منم دعا کردم و شمع روشن کردم. چه شمعهای خوشگل رنگی هم بودن. ضمنا برای روشن کردن کردن شمع باید پول مینداختیم تو صندوق. شمعهای کوچیک 1 دلار و بزرگ 5 دلار!

کلیسای سنت ژوزف


استادیوم مونترال هم که جذابیت هاص خودش رو داشت.هرچی جای دیدنی که میشد دید میزبان عزیز برد.خیلی دوست داشتم کبک سیتی رو ببینم که چون وقتم خیلی کم بود نشد.شب هم مراسم آتش بازی بود.در ماه ژوئن هرساله یه فستیوال آتش بازی برگزار میشه .هفته ای دوبار شنبه و چهارشنبه.هرشبی مال یه کشوره و بعدش هم برنده اش رو اعلام می کنن.اون شب هم مال کانادا بود.جمعیت زیادی روی پل ماشین روی مجاور رودخانه که بسته بودنش ایستاده بودن و این مراسم رو نگاه می کردن.من که همین آتش بازی رو دیدم اما انصافا خیلی زیبا بود.
آخر شب هم باز در کوچه های مونترال قدم زدیم و کیف کردیم و با شادی اونها شاد شدیم.

 

منظره شهر مونترال از فراز تپه مونترال
صبح روز بعد هم با اتوبوس به سمت تورنتو حرکت کردم.اونقدر اتوبوس هم راحت بود که اصلا متوجه مسیر 6 ساعته نشدم!البته اتوبوس هم اینترنت داشت مثل قطارشون! من معمولا با اتوبوس حتی اگر دوسه ساعت سفرم طول بکشه حسابی از پا درمیام.اما اونحا اصلا اینجوری نشدم.با وجودیکه میزبانم گفته بود خبر بده تا بیام دنبالت اما خودم سوار مترو شدم و رفتم.تاره بعدش هم با کلی انرژی رفتیم الواتی!البته برام جالبه که من تمام مدت حضورم در تورنتو با وجود اون همه گشت و گذار و اینور و اونور کردن، سرشار از انرژی بودم و اصلا خستگی حالیم نمی شد!
نزدیک 2 هفته تورنتو رو حسابی چرخ زدم. از جنبه های مختلف تجربه های جدید و خوبی داشتم که دوستش دارم.
خود شهر رو با وجودیکه الان دیگه آرامش و مردم کلگری رو خیلی دوست دارم ، دوست داشتم!

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

سفرنامه قسمت اول

اواخر خردادماه خاک کانادا و بعد هم آمریکا باز طلبید .این سفرنامه رو همون موقع شروع به نوشتن کردم اما اینکه چرا تا الان که سفر تموم شده و برگشتم،نذاشتم تنها دلیلش تنبلیه! (ضمنا جملات رو دیگه به روز نکردم و تغییری ندادم)

شبی که میخواستم بیام، یکی از چمدونهام حدود 2 کیلو اضافه بار داشت.در عوض ساک دستی نداشتم.تجربه سال گذشته ام این بود که اگر چمدون دستی داشته باشم تو فرودگاه عظیم لندن هی باید از اینور به اونور بکشمش و از کت و کول بیفتم. دیرتر از زمانی که پیش بینی کرده بودم به خاطر دیراومدن آژانس رسیدم فرودگاه.وقتی رفتم برای تحویل بار، حدود نیم ساعت چون بار یه مسافر مشکل داشت معطل شدیم.زمانی که نوبت من شد، به بار اضافیم گیر دادن.کمتر از نیم ساعت به پروازم مونده بود.منو پاس دادن به مسوولشون.کلی چک و چونه زدم که من چون گردنم ناراحته نمیتونم چمدون دستی داشته باشم.همه وسایلمو گذاشتم تو همین دو تا چمدون.خلاصه با تهدید اینکه من پای پرواز هستم، نبینم چمدون دستی داشته باشی، رضایت دادن.هنوز عوارض رو نداده بودم ، بر خلاف همیشه صف باجه های عوارض وحشتناک بود!معلوم شد که مسافرانی که از بانک عوارض رو دادن 50 تومان دادن و اون شب که اومدن فرودگاه ، بهشون گفتن از امروز شده 55 تومان و باید مابه التفاوتش رو بدین!!!بعد از دادن عوارض نوبت صف طویل گمرک شد!! به مردم توضیح میدادم که پروازم تا ده دقیقه دیگه میپره و همینجور اومدم جلو.یه خانواده جلوم بودن که اونهام عجله داشتن.خانمه که رفت جلوی مامور گمرک، تازه فهمید که عوارض گرون شده! بعد نمی دونم چرا ماموره خوشش اومده بود هی حرف بزنه باهاش!من داشتم بال بال میزدم.به نفر اول صف کنارم که یه پسری بود گفتم من پروازم الان میره.میشه اجازه بدین من الان زودتر از شما برم؟ایشون هم لطف کرد گفت نه! الان این خانمه میره!!
بالاخره خانمه رفت و نوبت من شد.ماموره شروع کرد که کدوم شهر میری؟ چرا میری؟ دیرت شده؟؟گفتم بله خیلی دیرم شده 3-4 دقیقه مونده به پروازم.گفت نگران نباش کارت پرواز داری هواپیما نمیره!بالاخره رخصت داد و من بدو بدو رفتم گیت خروجی.بعد از اینکه سوار شدم هواپیما با یک ساعت تاخیر بلند شد.یکی از مسافرها بارش مشکل داشت و گفته بودن باید چمدون رو خارج کنیم از هواپیما.به هر حال پرواز انجام شد و منم کنار یه آقای مسن گوگولی و ژیگولی بودم که تا رسیدیم هی حرف زدیم .نکته بامزه این بود که این آقا بچه هاش انگلیس بودن و براشون 10 کیلو گوجه سبز داشت می برد و کلی هم اضافه بار داده بود!

پرواز بعدیم هم برخلاف پرواز سال گذشته خیلی خوب و راحت بود و اذیت نشدم.وقتی هم که به کلگری رسیدم با یه هوای بسیار عالی روبرو شدم.هرچقدر سرمای پارسال اذیت کرد امسال از تابستون خنک لذت بردم و کلی خوش به حالم بود که از گرمای تهران فرار کردم. این سفر هرجای دیدنی که پارسال رفته بودم رو بازم رفتم.که خب بین سرسبزی و برفی که سال گذشته داشتن خیلی تفاوت بود.

روزها به گشت و گذار گذشت تا رسیدیم به جشن استمپید!

شهر کلگری همه ساله جشنی داره به نام استمپید که امسال نود و نهمین سال برگزاریش بود.داستانش هم اینجوریه که اولین بار یه مراسم گرفتن و گاوبازی و این چیزا بوده بعد دیدن خوش گذشته، هرساله از روز هشتم ماه جولای به مدت یه هفته برگزار کردن.


اولین روز این جشن جمعه بود. مردم از کله سحر راه می افتن به سمت محل برگزاری کارناوال. ضمنا فکر نکنین که مردم با ماشینهای شخصیشون میرن.خیر! رفت و آمد به اینجور برنامه ها اکثرا با مترو هست.کارناوال در داون تاون (مرکز شهر) برگزار میشه.امسال مهمون خارجی هم داشتن و بانو کیت و جناب ویلیام هم از یه هفته قبل از شروع مراسم به کانادا تشریف آورده بودن و برای این مراسم هم اومدن کلگری. خیابونهایی که کارناوال از اونجا رد می شد مشخص بود.ما حدود ساعت 9 رسیدیم.جمعیت خیلی مرتب دو طرف خیابون نشسته بودن.خیلیها هم از شب قبل صندلیها و پتوهاشون رو برداشته بودن و اونجا خوابیده بودن.تقریبا دو ردیف صتدلی بود و پشتش هم مردم ایستاده بودن.اونقدر تعداد خیابونها زیاد بود که نهایتا 4 ردیف مردم تو هر طرف خیابون بودن و مشکلی برای دیدن پیش نمیومد.هر 40-50 متر هم یکی دو نفر برای نظم دهی! ایستاده بودن.همه این افراد جزو کسانی بودن که به صورت داوطلبانه از سال گذشته اسم نوشته بودن و اومده بودن.


تو این هفته و به خصوص تو مراسم روز اول، مردم کلاه کابوی سر میذارن و پیراهن چهارخونه به تن می کنند.اگر هم بشه چکمه کابوی! ثیپ مردم خیلی دیدنی میشه.
حلاصه گروههای مختلف از پارک استمپید (معلومه چقدر براشون مهمه این روز که پارک هم به نامش زدن!) راه میفتن و میان رژه میدن.دخترهای شایسته شهرهای مختلف در سالهای مختلف سوار بر اسب با لباسهای خوشگل موشگل.بومی های کلگری سوار بر کالسکه های زیبا با لباسهای محلیشون.دانشگاه شهر، کتابخونه شهر، هرکسی از هر صنفی میاد.
من اون لحظه ها که اینا مرتب و منظم رد می شدن همش فکرم به ایران بود که اگر قرار بود تو ایران همچین برنامه ای اجرا شه چند تا کشته میداد؟ چند مورد دعوا راه می افتاد؟برنامه ریزیش چطور بود؟!

این مراسم از 8 صبح شروع شد و تا 12 ظهر ادامه داشت. بعدش دیگه نخود نخود هر کی رفت دنبال زندگیش.


از روز دوم صبحانه های رایگان استمپید شروع میشه. هر روز چند جا صبجانه میدن و مردم هم عشقشون اینه که برن.صبجانه معمولا از 7 صبح تا 9 و نیم داده میشه. منوی اصلی هم پن کیک با میپل سیروپ (شهدی که از صمغ درخت کاج که در کانادا فراوونه درست میشه) و سوسیسه. بعضی جاها میوه و آب میوه و نسکافه هم در کنارش میدن. خواننده میارن و تو فضای باز برنامه اجرا می کنن. جمعیتی میاد برای این صبجانه.اما من که مرده این نظم و ترتیبش بودم.مثل انسانهای متمدن تو صف می ایستادیم بدون اینکه تو سر هم بزنیم و داد بزنیم.خیلی سریع صف جلو میرفت.یکی بشفاب میداد دستت.یکی کارد و چنگال و دستمال.نفر بعد پنکیکی که همونجا داع داغ درست می شد رو میذاشت تو بشفابت.نفر بعد سیروپ میریخت.نقر بعد سوسیس میداد. بعد هم می رفتی از میزهایی که اونجا بود آب میوه یا میوه ات رو برمیداشتی و می نشستی رو صندلیهایی که گذاشته بودن.از موسیقی لذت می بردی و شادی مردم شادت می کرد و صبحانه ات رو میل می کردی.

یکی از این روزها پارک استمپید برنامه بود و چند تا شرکت قَدَر کانادا اسپانسر شده بودن. اون روز رو ،روز خانواده اسم گذاشته بودن و گفته بودن که به 25 هزار نفر صبحانه مجانی میدن. این پارک در حالت عادی ورودیه داره زمانیکه با کارت صبجانه وارد بشی می تونی از پارک و شوهایی که اجرا میشه  رایگان استفاده کنی.البته همه ی شوها رایگان نبود.

فقط یه لحظه چشمتون رو ببندین و این جمعیت رو متصور بشید که چطوری می خوان صبجانه بگیرن! من اینجا هم تمام مدت یاد اون بزرگترین ساندویچ شترمرغی بودم که قزار بود توی گینس ثبت بشه و قبل از اومدن نماینده ، هیچی ازش باقی نموند.
صفی بودااااا! اما خیلی سریع پیش میرفت و مردم بعد از گرفتن صبحانه شون می رفتن تو استادیوم می نشستن.
روی سن هم خواننده ها برنامه اجرا می کردن و یه شوی رقص اسبها هم برپا شد.بعدش مردم زباله هاشون رو تو سطل ریختن و رفتن به قسمتهای دیگه پارک.خود این پارک یه شهربازی کوچیک هم داره که مردم از اون هم استفاده می کردن. خلاصه رقتیم و چند تا شو دیدیم تا برسیم به زمانیکه در دهکده بومیها باز بشه و بریم ببینیم.
بومیها یه منطقه خاص دارن برای خودشون توی شهر.اما استمپید که میشه یه عده شون، خونه زندگیشون میاد تو اون پارک که نحوه زندگی و خورد و خوراک و رقصشون رو به مردم نشون بدن. مردم رو داخل خونه ها راه میدن و جلوی مردم غذا درست می کنن.
بعد هم که یه ساعت مشخصی شوی رقص محلیشون برگزار میشه.
فکر نکنین همه اون 25 هزار نفر با هم راه می افتادن سمت یه برنامه.اونقدر برنامه ها زیاد بود که هرکسی یکی رو انتحاب می کرد و تا شب هم اوجا بود.
ما یه لشکر آش و لاش بودیم دیگه. من که مثل پلنگ صورتی فقط خودم رو می کشوندم رو زمین.ساعت 2 و نیم که دیگه جونی برامون نمونده بود تصمیم گرفتیم برگردیم.دم در خروجی به هر کسی که می خواست هر زمان از روز دوباره برگرده داخل پارک، به مهر به دستش می زدن.
اگر کسی از صبح زود نمیومد و مثلا ساعت 11 میومد باید بلیط ورودیه می خرید.

برنامه های این جشن خیلی جالب بود و جالب تر از همه اش هم مدیریتی که این برنامه ها داشت!

یه روز هم که 4 جولای باشه زوز ملی کانادا بود. مردم تو این روز اکثرا لیاس قرمز می پوشن.یه پارکی هست اینجا به نام هریتیج پارک (heritage park)که هرساختمان قدیمی شهر رو از بیخ کندن و بردن گذاشتن تو اون پارک.البته این کار رو در اکثر شهرهای کانادا کردن. بعد مردم روز ملی کانادا میرن این پارک و برنامه ها رو میبینن.مثلا اولین ساحتمون شهرداری، اولین ساختمون پست با اون دم و دستگاهش ، اولین هتل شهر.اونقدر این ساختمونها قدیمی هستن که راه میری چوبها قژقژ می کنن.

قسمتهایی از پارک هم شعبده بازی و رژه اینا برگزار میشد. یه فضای سرپوشیده هم بود که مراسم سیتیزن شیپی به صورت نمادین برگزار میشد.البته یه تعداد اون روز مدارکشون رو تحویل گرفتن و سوگند یاد کردن.که من و بقیه هم تو این مراسم سوگند شرکت کردیم و به جان ملکه سوگند یاد کردیم!

هز کسی هم تو این پارکه به سبک و سیاق قدیم لباس می پوشه.خلاصه بسیار زیبا بود. اینجا هم یاد شهرک سینمایی ویرون خودمون افتادم که اونم قرار بوده همچین جایی باشه!!

الان تو هواپیما هستم که دارم می نویسم و به سمت تورنتو میرم.مسلما اونجا هم سفرنامه نوشتن ادامه داره.

فعلا...

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

 

دلم می گیره وقتی این همه قدرنشناسی رو می بینم. وقتی از دل و جون کاری انجام میدی، انتظار داری که دیده بشی، که بفهمن.انتظار نداری که پشت پا بخوری،انتظار نداری طوری رفتار کنن که خستگی به تنت بمونه.
هیچ وقت از این کاری که کردم پشیمون نشدم اما الان روز به روز دارم دلسردتر می شم... باید یه چیزایی رو تغییر بدم و یه فکر اساسی کنم.

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

 

دفعه پیش که ویزام اومد تا پروازم ٣ روز وقت داشتم! همه چی بدو بدو شد.فرصت فکر کردن به هیچ چیزی رو نداشتم.فقط به محض اینکه رسیدم خونه کارهایی که باید انجام بدم رو لیست کردم و با سرعت نور مشغول انجام کارهام شدم.حالا این سری دو روز قبل از تعطیلات خرداد جواب اومد و بلیط رو برای دو هفته بعدش که الان میشه همین هفته گرفتم.
حالا فرصت فکر کردن دارم.فرصت دلواپسی و نگرانی دارم. این سفر از یه جنبه هایی با سفر قبلیم فرق داره.اگرهایی که تو ذهنمه گاهی خیلی آزار دهنده میشه! منفی بافیهایی که می کنم ...

اما دیشب چند جمله فقط تونست من رو تا حد زیادی از اون حسهای عجیب و غریب خارج کنه. یه حس اطمینان که به کمرنگ شدن دلواپسیهام کمک کرد.احساس رضایت...

امروز آرومتر بودم.از امروزم لذت بردم.به خصوص از شب که بی هیچ نگرانی و فکر و خیالی با بچه های شرکت رفتیم کن و خوردیم و خندیدیم و بازی کردیم.

وقتی هم برگشتم خونه و همسایه جدید رو دیدم احساس آرامش خوبی کردم.همسایه جدید که آشنای چندین ساله است، مطمئنا حواسش به مامان و بابا که این روزها به طور مشخصی بیتابیشون معلومه، هست و از این بابت تا حدی خیالم راحته.

پ.ن: در دو قسمت نوشتم.قبل از آرامش و بعد از آرامش!چشمک

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠

 

ظاهرا همه چی خوبه.البته دروغ چرا در باطن هم نسبتا خوبه.اما یه عصبانیت زیرپوستی دارم!شاید به خاطر اینه که دلواپسیهام زیاد شده این مدت. نگران کارم هستم. نگران اینکه چی پیش میاد. نگران اینکه مبادا لطمه بخورم.همینجور که نشستم یهو طپش قلب می گیرم.بغض می کنم.دلتنگ میشم. انتظار هم داره دمارم رو درمیاره!
کارهای شرکت زیاد شده و من بدون هیچ نیروی کمکی دارم پیش میرم. از تنوع کارهام و فراوانیشون گاهی اوقات هنگ می کنم. نمی دونم اول کدوم کار رو باید انجام بدم! به خصوص اینکه من آدم محیط کاری شلوغ نیستم.نه اینکه دوست نداشته باشم اما وقتی مشغول کارم دلم نمی خواد زمانی که تمرکز دارم سروصدا باشه که البته هیچ کس دلش نمی خواد! یا یکی هی بیاد تو اتاق و یه چیزی بگه. کار من اصلا با سروصدا سازگار نیست.با رفت و آمد زیاد افراد به اتاقم میونه ای ندارم. اما فعلا چاره ای نیست و باید ساخت.اما همین ساختن داره خسته ام می کنه.عصبیم کرده. احساس می کنم انرژیم تحلیل رفته.خستگی جسمیم و درد کذایی هم نور علی نور شده. گاهی اوقات دلم می خواد کامپیوتر و مخلفاتش رو پرت کنم!!! تو خونه اگر قبلا کار می کردم الان نمی کشم!خیلی از اوقات هم کامپیوتر خونه رو دو سه شب یه بار روشن می کنم.
البته خیلی خوشحالم که شرکت کوچولومون که دو نفر نیرو داشت الان به اینجا رسیده که جا برای نشستن نیروهاش کم میاره.امیدوارم نظم و هماهنگیهاش هم به زودی بهتر بشه.
اگر نیروی کمکی بیاد ، اگر نظم بگیره همه کارها، شاید بتونم به خاطر خودم و سلامتیم ساعت کارم رو عوض کنم.به شرطی که اخراجم نکنن! من اصولا آدمی نیستم که صبح بازدهی داشته باشم.بازدهی من از 2-3 بعداز ظهر به بعده. در غیر اینصورت به قول همکارمون آدم (داغانی) میشم! چه بسا افسردگی هم بگیرم!(آش رو شور کنم!)

خلاصه این داستان این روزهای منه که البته شیرینی چیزهای دیگه هم چاشنیش هست و لااقل یه کم روزهامو رنگی می کنه!

پ.ن: دیشب، آمیخته شدن اشک با خنده هام نشون داد که چقدر دلتنگت هستم حتی بر خلاف میزانی که تصور می کردم!

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

پراکنده

بعد از این همه مدت که می خوام بنویسم ترجیح میدم شماره ای بنویسم!

١- گفته بودم یه مطلب نصفه نیمه دارم!خب اون مطلب مربوط میشد به سفرنامه مالزی!بعد از برگشتم از سفر یه سری جریانات برام پیش اومد که همچین یه خووورده بفهمی نفهمی سرحال نبودم!(الان صدای همکارام رو شنیدم که گفتن آره جون خودت!یه کمی!) سفر خوب و پرخاطره ای بود به خصوص که یه همسفر خوب داشتم.خود مالزی برام جذابیت چندانی نداشت. شاید به خاطر اینکه من عاشق طبیعت هستم و دوست دارم برم جاهایی که مناظر زیبا داشته باشه. اما خب خود سفر، اتفاقات و حواشی خوب و لحظات پرخاطره و شادی داشت مردم مالزی با حفظ حجابشون، خیلی رنگی بودن و آدم از دیدنشون به وجود میومد.با همون حجاب می رقصیدن و شب اول حضورمون، رفتیم یه برنامه ای که مال مرکز فرهنگیشون بود و انواع رقصهای قومهای مختلفشون رو اجرا می کردن.برخلاف تصورم خیلی از اون برنامه خوشم اومد.یه جایی هم که خیلی دوست داشتم پارک آبی بود که حسابی کیف کردیم.هوا به شدت گرم و شرجی بود ولی باعث نمیشد که از گردش تو شهر و پیاده روی منصرف بشیم!ولی همین گرم و سرد شدن باعث یه سرماخوردگی حسابی شد!
(بی خیال سفرنامه مفصل شدم و به همین چهار خط بسنده کردم!)

٢- حضور به موقع یه دوست که ٨-٩ سال ندیده بودمش از آذرماه، خیلی تو تغییر حال و هوام اثر داشت.اکثر اوقات بعد از اینکه از شرکت برمی گشتم،گشتهای شبانه ما شروع می شد.چون مسافر بود و وقت ما کم، از لحظه هامون نهایت استفاده رو می کردیم.هفته گذشته هم برگشت...

٣- مسافرم رفته بود و من هم دلتنگ.مدام هم تو فکر ١٢ اسفند سال پیش بودم.روزیکه ویزای کانادا رو گرفته بودم و همش دلم اونور بود.به این فکر می کردم که چه خوب بود پارسال نیمه دوم اسفند تو شلوغیها تهران نبودم و لازم نبود هیاهوی عید رو تحمل کنم.دیروز که ١٢ اسفند بود، صبح خواهر یه دوست عزیز زنگ زد و گفت میخوام بیام شرکت یه بسته باید بهت بدم. ساعت ١١ زنگ زد که من چون عجله دارم بیا دم در.رفتم دم در و دنبال ماشینش می گشتم که دیدم نیست. سمت راستم رو که نگاه کردم تو پیاده رو دو نفر رو دیدم و به شدت شوکه شدم!!! دوست عزیزم بعد از ۵ سال برگشته بود و کنار خواهرش ایستاده بود.صحنه ای بود دیدنی!خیابون رو روی سرمون گذاشته بودیم. سورپرایز فوق العاده و لذتبخشی بود.این دوستم هم فقط دو هفته ایران می مونه و باید فشرده برنامه هامون رو بذاریم.
تازه اینجوری تحمل شلوغی دم عید هم خیلی راحت میشه!چشمک

۴- مجله پزشکی مادر، نهم بهمن، باز هم یه جایزه دیگه گرفت.توی جشنواره رسانه های دیجیتال سلامت وزارت بهداشت به عنوان وب سایت برتر حوزه سلامت معرفی شد ، اونم بدون اینکه ثبت نام کرده باشیم! هرچند این جایزه ها کار رو خیلی سخت می کنه اما خیلی می چسبه!

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩

 

یکسال از رفتنت گذشت.تو این یکسال کم نبودند روزهایی که وقتی میومدم خونه انتظار داشتم اومده باشی پیشمون و کفشهات رو پشت در ببینم و بعد که جای خالیشون رو میدیدم یادم میومد که دیگه نیستی!وقتهایی که زنگ خونه چند بار پشت هم زده می شد و انتظار داشتم تو رو ببینم.روزهایی که جای خالیت رو تو مهمونیها و عروسی به شدت احساس می کردیم.روزهایی که همه فامیل دور هم جمع بودیم و مرتب یادت می کردیم و میگفتیم اگه بود الان فلان کار رو می کرد.فلان حرف رو میزد. روزهایی که فیلمهایی که ازت داشتیم رو گذاشتیم و دیدیم و هرکدوم بی صدا اشک ریختیم. روزهایی که از ته دل آرزو می کردم کاش بودی.کاش بودی و فلان چیز رو بهت می گفتم.

با وجودیکه نبودنت تلخه اما چقدر خوبه که همیشه و همه جا اسمت هست و هیچ کس نمی تونه منکر همه خوبیهات بشه.
روحت شاد.

پ.ن: یه مطلب نیمه نوشته از اوایل آبان همینجور مونده که تنبلی و یه سری مسائل اجازه نداده تمومش کنم!دوست ندارم خاطره اش کمرنگ بشه و باید ثبتش کنم.به زودی کاملش می کنم.چشمک

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

ثبت در تاریخ!

هفته گذشته روزهای سختی رو تو شرکت داشتیم.در سمینار تله مدیسین و بیمارستان الکترونیکی و جشنواره اش شرکت کرده بودیم و باید کلی کار انجام میدادیم.هممون از صبح مشغول بودیم تا ٨-٩ شب.دیروز و امروز برگزار شد.بعدازظهر مراسم اختتامیه بود و معرفی برنده ها در حوزه های مختلف،که مجله پزشکی مادر تونست تو بخش فرهنگ سازی سلامت الکترونیکی رتبه بیاره.خیلی دلچسب و لذت بخش بود.اینکه کار گروهیمون داره ثمر میده و البته به تبعش کار ما هم سنگینتر میشه!

حالا دیگه قدمهای بعدیمون رو مطمئن تر و محکمتر برمیداریم.البته به شرطی که کمبود خواب من جبران بشه و در حین قدم برداشتن چرت نزنم!نیشخند

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

 

یه وقتی ممکنه با یکی اختلاف پیدا کنی،به بهونه های مختلف اذیتت کنه.خیلی دلت می خواد یه دعوای مفصل باهاش داشته باشی .اما به خاطر اینکه کارِت گیرِ اونه نمی تونی ،چون ممکنه برات دردسر جدید پیش بیاد.برای همین مصلحت ایجاب می کنه که یه مدت تحمل کنی و سکوت!حالا این حکایت این روزهای من و خداست!

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩

من و شرکت

توضیح:این مطلب رو روز جمعه نوشته بودم که نشد بذارمش!
هفته گذشته به خصوص ٣-۴ روز آخر خیلی روزهای شلوغی تو شرکت داشتم.کسی تو شرکت نبود. من بودم و منشی!کارهای خودم رو که انجام میدادم هیچ!کارهای بخش دیگه رو هم انجام میدادم!بعد انگار ملت منتظر بودن این همکارای ما نباشن تا اونا تند و تند تماس بگیرن! اگه بچه ها تو شرکت بودن که به زور ١٠ تا تلفن میشد به شرکت ! روز چهارشنبه فکر کنم با ١٠٠ نفری تلفن حرف زدم!آگهی استخدام هم داشتیم و خلاصه اوضاعی بود!یه کاری هم این وسط گره خورده بود که حسابی رو اعصاب بود!
پنج شنبه هم همین بساط بود.اما به هر حال کارها به خوبی پیش رفت.
دیشب بعد ازساعت ١٢ اومدم استت سایت (مجله پزشکی مادر) رو چک کنم چشمام شد ۴ تا! سه برابر حد معمول ویزیتور داشتیم.استت آنلاین رو زدم دیدم همینجور ویزیتور میاد و میره!هیچ کدوم هم از لینک نیومده بودن.همه مستقیم!تو اون یک ساعت و نیمی که از ١٢ شب گذشته بود به اندازه یه روز معمولی ویزیتور اومده بود!از اقصی نقاط دنیا هم اومده بودن!حدسم این بود که تو برنامه کلیک بی-بی-سی معرفی شدیم.و کاشف به عمل اومد که بله درسته!حسابی ذوق کرده بودم.پشت سرهم ایمیل میومد و تشکر بود که از مطالب سایت می کردن!لذتی داشت وصف نشدنی!واقعا خستگی چند روزه که به خاطر کارهای همین فینگیل بچه! بود از تنم بیرون رفت.بچه شرکت بزرگ شده دیگه!نیشخند
امروز نوشت:یعنی باید جای من باشین تا ببینین چه کیفی می کنم از ایمیلهایی که برامون میزنن و تشکر می کنن و تبریک میگن.درسته با این اوضاع کار ما خیلی سنگینتر میشه و مسوولیتمون بیشتر.اما واقعا لذت بخشه.من که با هر ایمیل دلم غنج میره از خوشحالی!
اینکه یه شرکتی،یه هدفی پا بگیره و جلو بره ممکن نیست مگر با صبر و حوصله.مگر اینکه اهداف بزرگی که دیگران بهش رسیدن رو مدنظر قرار بدی و بدونی چیزی از اونها کم نداری و میشه به اوج اهدافت برسی.فقط زمان نیاز داره.

مدتهاست از شرکتمون نوشتم و تو درفت مونده!حالا که مناسبت داره اونم میذارم:

امروز داشتم به اولین روزی که اومدم این شرکت و مدیریت درباره ایده هاشون صحبت کردن،فکر می کردم.لحظه ای که بسم ا... گفتم و این کار رو شروع کردم امیدوار بودم به آینده این کار.اما هیجوقت روزی مثل امروز رو متصور نبودم.ایده از رییس بود و پیاده سازی و اجرا با من.من هم دست تنها.خیلی چیزها بود که بلد نبودم و به مرور یاد گرفتم.با کلی کد کلنجار میرفتم تا به نتیجه برسم.شاید چند روز سر چند خط کد می موندم و بچه های شرکت صدای غرغر منو می شنیدن و وقتی به جواب میرسید صدای دست زدن و هورا کشیدن من!رییس هیچ استرسی هیچوقت به من وارد نکرد.اعتقاد داشت که کار اگر طول کشید ایرادی نداره فقط کار خوبی از آب دربیاد.
من نزدیک ٧ سال شرکتهای مختلفی رو با آدمهای مختلفتری تجربه کردم!تو هیچکدومشون آرامشی رو که تو این دو سال، اینجا دارم نداشتم.یه محیط کاری بدون تنش و دوستانه که فضای بحث و گفتگوش کاملا آزاده. هیچ کس بهت استرس وارد نمی کنه. هر فرصتی داشته باشیم میشینیم برای چگونگی ادامه کار صحبت و همفکری می کنیم. یه محیط شاد که کارمندهای جدید و خیلی جوونش با شیطنتها و بحث کردنهاشون انرژی مضاعف میدن.
خلاصه اینکه همیشه خدا رو شکر می کنم که جایی مشغول کار هستم که از هر نظر راحتم و حسابی کارم رو دوست دارم.همینکه هر روز صبح با ذوق بیدار میشم و میرم و شب هم ممکنه تا ٨-٩ کارم طول بکشه و وقتی برگردم همچنان سرحال هستم مشخص می کنه که چقدر این شرکت رو با تمام همکاراش دوست دارم.

پ.ن:وبلاگ ٢ مرداد وارد ٩ سالگیش شد! 

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

سفرنامه کانادا - 4

42- نمیدونم به چه دلیلی این موبورها اینقدر بچه داشتن!اغلب هم با اختلاف سنی کم.شاید زیر یک سال!یکی خودش راه میرفت.یکی بغل بابا بود.دو تا هم تو کالسکه!گاهی هم کالسکه از این سه تایی ها بود و سه تا بچه اون تو بودن.خلاصه اکثرا بالای 4 تا بچه داشتن!احتمالا میخواستن خیال خودشون رو راحت کنن که همه با هم بزرگ بشن و دردسر زیاد نکشن.

43- وسواسهایی که ایرانیها نسبت به بچه ها دارن اونا ندارن.همون موقعی که رسیدم تو فرودگاه یه بچه حدود3 ساله مو طلایی رو دیدم که رو زمین سالن از این ور غلت میخورد میرفت اونور.من همش نگران بچه بودم اما مامانش انگار نه انگار.کلا بچه هاشون خیلی هپلی بودن و اگر بچه های ایرانی یک دهم اونا هپلی باشن صددرصد همش مریض میشن!اما انگار بچه های خارجی با این بی تفاوتی پدر و مادرشون بدنشون به میکروب عادت می کنه! یه بار تو یه فودکورت سوسیس یه بچه افتاد زمین و قل خورد قسمتی که مردم همش در رفت و آمد بودن.منم کنجکاو شدم ببینم بچه چیکار می کنه؟بلند شد برش داشت رفت سر جاش نشست و درسته گذاشت تو دهنش! حالا خودتون ببنین اگه یه مادر ایرانی میدید بچش اینکار رو کرده چیکار می کرد؟ ده بار دهن بچه رو آبکشی می کرد!

44- اینکه پیرمرد و پیرزنهای زیادی رو میشد دید که با کپسول اکسیژن و ویلچیر و واکر میان بیرون و میرن مرکزخرید حس خوبی میداد.اینکه هرجوری باشن زندگی جریان داره و نباید بشینن و منتطر ملک الموت بمونن. باز هم با ایرانیها و درصد امید به زندگیشون مقایسه کنید!

45- به کسانی که اونجا داوطلبی و فی سبیل اللهی! برای انجام کاری اقدام می کنند والنتیر میگن.تو مدرسه والدین بچه ها میتونن والنتیر بشن.برای مراسم یا کمک به معلمها میرن و سرشون گرمه. تو بعضی از فروشگاههای بزرگ میشه خانمها و آقایون پیری رو دید که دارن به عنوان والنتیر کار می کنن.مسلما از تو خونه نشستن خیلی بهتره.
در راه کلگری به ادمونتون حاشیه اتوبان خانم و آقاهای زیادی رو با سنهای مختلفی دیدم که داشتن به چمنها می رسیدن و زباله هایی که بود رو جمع می کردن.تعدادشون زیاد بود.گفتن که اینها هم داوطلبی اینکار رو می کنن.که خب این مورد هم تو ایران استثنائا هست!سالی چندبار گروههای حافظ محیط زیست میرن دشت و دمن برای پاکسازی.

46- یادتونه یه زمانی تو ایران مد شده بود تی شرت میفروختن بعد رو شیشه مغازه می زدن 999 تومان؟که البته هیچ وقت اون یک نومان رو پس نمی دادن.شاید 90% جنسهایی که من دیدم یه 99  آخرش داشت.مثلا 20.99. یا ١99 دلار!که خب هیچوقت این قیمت نمیشد چون مالیات میومد روش.اما کلا این 99 سنت خیلی منو حرص میداد!

47- یکی از چیزهای عجیبی که اونجا دیدم این بود که یه روز عصر تنها داشتم می رفتم بیرون.تو ایستگاه اتوبوس دو تا دختر وایساده بودن و پشنشون به من بود.یکیشون داشت با موبایل حرف میزد و اون یکی هم دستش تو دست دختری که گوشی دستش بود حلقه شده بود.من فکر کردم شاید گوشی موبایل بند داره و تو دست اینه و مجبور شده دستش رو ببره سمت اون.تلفن که تموم شد دیدم واااه!این دستبندهایی که می بندن به دست خلافکارها یکیش دور مچ پلیسه و اون یکی هم دست خلافکار، به دست این دوتاست منتها با این تفاوت که زنجیرش بلندتر بود.شاید حدود نیم متر.اما به همون ضخامت! اتوبوس اومد و اینها هم همونجور زنجیر شده سوار شدن.

48-اینم عکس همون استخر مختلط:
روزی که اونجا بودیم ساعت 5 استخر رو تعطیل کردن.کاشف به عمل اومد که شب مهمونیه تو استخر و میخوان مرتب و قرق کنن.هتل تو همون مرکز بود.شب کلی سر و صدای موزیک پیچیده بود تو ساختمون.خواستیم بریم کازینو که من زیارت کنم اونجا رو، سر راه رفتیم یه سر به استخر زدیم.استخر که تو مرکز خریده و دور تا دورش شبشه است و میشه از هر طبقه دید.از طبقه بالا رفتیم دید بزنیم که دیدیم یا خدا چه خبره اینجا.تو نور خیلی کم، کلی دختر و پسر جوون در حال شنا و رقص و نوشیدن و مست.خلاصه حالی به حولی.چند تا پلیس هم بیرون استخر در حال گشت زدن بودن.  

بزرگترین استخر سرپوشیده - ادمونتون

49- از اونجایی که جوونها به شدت اهل کار کردن هستن و از انجام هیچ کاری ابایی ندارن (درست مثل ما)، مثلا دخترهای ترگل ورگل زیادی رو میشد توی پروژه های عمرانی دید که چندین ساعت کنار اتوبان یا جاده توی سرما و برف و بارون وایسادن و یه پرچم برای هشدار به راننده ها دستشونه یا اینکه همپای مردها توی جاده مشغول کار و فعالیت هستن و یا در حال رانندگی با ماشینهای بزرگ هستن!

50- یک کار خیلی خوب آموزش شنا به بچه هاست که از 3-4 ماهگی بچه رو می برن استخر. توی استخرهای عمومی یه قسمت هست که مخصوص پدرها و مادرها و نوزادهاشونه.با شعر و ادا و اصول بچه رو شیفته آب بازی می کنند.بعد دیدن این صحنه ها همچین آدم رو به وجد میاره که نگو. بچه های کوچولو با پوشک چه جوری دست و پا میزنن تو آب.پدر یا مادر بچه رو بالا پایین می کنن و همپای مربی برای بچه ها شعر میخونن. خلاصه کیف میکنن و تماشاگر هم کیف می کنه!

51- فروشگاههای لباسی بود که مخصوص افراد مسن بود.وارد که می شدین فقط رنگ میدیدین .زرد و قرمز و نارنجی و هرچی رنگ شاده! (درست مثل مسنهای ما که پا به یه سنی میذارن دیگه بی خیال نحوه پوشش و آرایششون میشن)

و بالاخره پایان یک سفرنامۀ خلاصه!
با امید تکرارشنیشخند

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩

← صفحه بعد