میگفت:«این دختر خواستگارهای زیادی داشت و همه رو رد می کرد.روزی که به ما خبر داد میخوام ازدواج کنم،کلی خوشحال شدیم و متعجب که این کیه که بالاخره دل این دختر رو برد؟وقتی گفت فرزاد،همه شوکه شدیم! فرزاد ناشنوا بود و کار هم نداشت!هرچی فامیل و این و اون نصیحتش کردن گفت امکان نداره من این رو دوست دارم.هزار تا دلیل آوردن که به این دلیل و اون دلیل به خاطر شرایطش مناسب تو نیست، گفت من از پس این مشکلات برمیام.گفتن بیکاره!گفت به من قول داده که کار پیدا کنه.بالاخره اینها ازدواج کردن.فرزاد رفت آرایشگری یاد گرفت بعد هم تونست یه مغازه بگیره و شروع به کار کنه و زندگیشون سر و سامون گرفت.این دو تا تقریبا هفته ای یک بار می رفتن یه رستورانی و شام می خوردن.تقریبا یک سال گذشته بود که یه شب یکی از مشتریهای رستوران که یه پسر جوونی بوده کرم می ریزه و وقتی دختر می خواسته بشینه صندلی رو از زیرش میکشه و این بنده خدا هم میفته. فرزاد عصبانی میشه و با پسره گلاویز میشه.دختر هم ساکت بوده.مدیر رستوران میاد و پسر هم به خیال اینکه اینا نمی تونن از خودشون دفاع کنن خودش رو بی تقصیر جلوه میده و میگه اصلا من کاری نکردم و ... .دختر برمیگرده به پسره میگه:مرتیکه چرا دروغ میگی؟مگه تو فلان کار رو نکردی؟به هر حال پسر رو از رستوران میندازن بیرون.مدیر رستوران به این خانم میگه: شما یک ساله میاین اینجا تا الان ما نفهمیده بودیم شما می تونین حرف بزنین!چرا وقتی میتونی حرف بزنی،حرف نمی زنی؟ما همیشه فکر می کردیم که شما هم مثل همسرتون ناشنوا هستین که با ایما و اشاره با ما حرف میزنین. جواب میده:برای اینکه ایشون شوهر منه،نه من شوهر اون!نمی خوام وقتی جلوی جمع حرف میزنم اون احساس حقارت کنه و ناراحت بشه از اینکه من یه سری کارهاش رو انجام میدم.میخوام بدونه مرد منه و همیشه خودش رو بزرگ بدونه! الان سالهاست دارن با هم به همین منوال زندگی می کنن و بچه دار هم شدن و خوشبختن.»
شانسمو برای یه کاری دارم امتحان می کنم.با اینکه درصد نشدنش زیاده اما واقعا دلم می خواد بشه.به هزار و یک دلیل.شاید بتونه خستگیهای این مدت رو از تنم به در کنه. شاید بتونه تو این روزهای خاکستری، شادم کنه. تمام تلاشم رو برای بالابردن احتمال انجام شدنش کردم تا خدا چقدر یاری کنه.
- خواستم خودم رو لوس کنم،بی مقدمه به ریواس گفتم: تو مشت منو دیدی؟ نذاشت ادامه بدم!گفت آها!می خوای بگی مشتت کوچیکه!قلبت اندازه مشتته!الان دل کوچولوت ناراحته؟دلت تنگه یا چی؟! گفتم ای نمیری تو که تا تهش رفتی!میگه آخه من مادرم!!
- فردا تولد ئه سرینه.دیشب موقع خواب داشتم فکر می کردم که ااا کاش فلان کار رو می کردیم برای ئه سرین که وقتی برمیگرده تهران و میره شرکت ذوق کنه و اینا.با همین فکرها چشمم تازه گرم شده بود که مسیج اومد برام!دیدم ئه سرین گفته که: اومدم هم اتاقیمو صدا کنم اشتباهی گفتم سمنو!با کی داری غیبتمو می کنی؟!
پ.ن: ما ریواس و آی باکلاه رو، مامانی و بابایی صدا میکنیم!
دیروز تو مراسم سومت تمام مدت با وجود تموم اون گریه زاریها دلم میخواست از در میومدی تو و یکی از اون تیکه های خاص خودت رو مینداختی و میگفتی بابا جمعش کنین چه خبرتونه؟یه خنده شیطنت آمیز تحویل بدی و بگی داشتم اذیتتون می کردم! شاید ١٠٠ بار گفتن فاتحه، اما هرکاری کردم دهنم نچرخید برای فاتحه خوندن.نهار رو اصرار کردن بهمون و گفتن مهمون توییم و باید بمونیم. عشق چلوکباب بودی.غذا هم چلوکباب بود از همون رستوران مورد علاقه خودت.هیچوقت تو هیچ مراسم ختمی لب به غذای اون مجلس نزدی.حتی چای!موقع غذا سرت رو مینداختی پایین و میرفتی.همه هم اخلاقت رو می دونستن و اصرار نمی کردن بهت.اما دیروز ما نشسته بودیم سر سفره مجلس ختم تو!خیلیها موقع نهار گریه شون گرفت. بعد از نهار اومدیم سر مزارت.تا چند دقیقه مات و مبهوت به جای تو خیره شده بودم تا اینکه باز بغضم ترکید.تازه اون موقع تونستم فاتحه بخونم برات. عزیزای زیادی رو از دست دادم و براشون اشک ریختم اما تا قبل از اینکه برای تو اینجوری بشم تنها کسی که خیلی داغونم کرده بود سعید پسرداییم بود و بعد از حدود ١٠ سال حالا برای تو اشکهام تمومی ندارن. غروب که برگشتیم خونه عمو، همه جمع بودیم.نمیدونم چی شد که هوس کردم خاطرات و تیکه کلامهات رو بازگو کنم.شروع کردم به زدن یه سری حرفهات با لهجه کردی داغون خودم و خندیدیم. برای چند ساعت همه جون گرفتیم. گفتم یه ماه پیش که تو مهمونی دیر اومد گفت رفتم سالمندان کهریزک.با اون حالش همچنان اون کار رو ادامه داده بود.اما چند نفری اصلا خبر نداشتن.تعریف کردم که ماهی یکی دو بار می رفتی و آب نبات می خریدی و بسته بندی می کردی و می بردی و چند ساعتی اونجا بودی و شادشون می کردی و آوازی میخوندی براشون و برمی گشتی. براشون گفتم که با مادر فروغ فرخزاد چطوری آشنا شدی و ارتباطت همیشگی شد. تعریف کردم که چطوری رفتی زنگ همسایه رو زدی و گفتی بوی قورمه سبزی از خونه تون میاد. میشه این ظرف رو برام پر کنین؟و اونها که تو رو نمی شناختن هاج و واج شده ترسیده بودن و رفتن ظرف رو پر کردن و ما هم از بالا خندیدیم و گفتیم فامیل ماست،نترسین! تعریف کردم که وقتی مادر قلابیت برات کادو می فرستاد و تو می پوشیدیشون مثل یه پسربچه ١٠-١٢ ساله رژه می رفتی جلوم و هی قیافه های جورواجور میومدی و پز می دادی. یادته تو همین شلوغیهای خرداد و تیر، یه روز که پیاده می رفتی باتوم خوردی؟وقتی اومدی خونه اونقدر با ادا و اصول تعریف کردی که باورمون نشد.اما بعدش دیدیم راست گفتی... برام جالب بود همیشه که گاهی یه جریاناتی رو به هیچ کس نمی گفتی اما وقتی دو نفری بودیم بهم می گفتی و ازم می خواستی به کسی نگم.گاهی می گفتی میخوام برم فلانجا با سمن میرم.با من میومدی و میگفتی اونجا نمیرم!الکی گفتم(استاد پیچوندن تو مواقع لزوم بودی).منو ببر فلانجا. خیلی چیزها رو زودتر از اینکه به بقیه بگی به من می گفتی.ممنون که اعتماد داشتی. کافی بود زنگ بزنی و نخوای بگی کجایی.اینجور وقتها همیشه می گفتی اومدم «ختنه سوران» یکی از دوستام! از بس عزیز بودی هر کدوممون هر سفری می رفتیم اول از همه برای تو سوغاتی میگرفتیم که اونهم اکثرا یه پیراهن آستین کوتاه بود و تو وقتی تحویلشون می گرفتی چقدر خودت رو خوشحال نشون می دادی. بارون که بباره تو دیگه نیستی که با پیراهن آستین کوتاه و کاپشنی که رو یه طرف شونه ات گرفتی سوت زنان راه بری و به قول خودت حالش رو ببری. امروز که با لباس مشکی از خونه اومدم بیرون،تو راه به این فکر کردم که تو هیچوقت این شیوه عزاگرفتن رو دوست نداشتی.هیچوقت مشکی رو دوست نداشتی.عصبی می شدی اینجور وقتها. روحت تازه آروم شده نباید اذیتت کنیم با چیزهایی که همیشه مخالف بودی و ازشون رنج می بردی. چیزی که خوشحالم بابتش، اینه که تو تا آخرین لحظه سرپا بودی و محتاج کسی نشدی و خودت از پس کارهات برمیومدی. یه مرگ قشنگ، وقتی که رفتی استراحت کنی دوبار بلند گفتی آی و بعدش تموم... روحت شاد باشه،خاطرت جمع باشه که هیچکس هیچ دلخوری ازت نداره.دیروز هرکی اومد و رفت فقط تعریفت رو کرد و لبخند رضایت رو با اشکهاش آمیخته کرد.
پ.ن١:نمی تونستم ننویسم ازش.احساس می کنم خودم اینجوری آروم میشم. یادگاریهای این آدم تو زندگیم کم نیست و نمیشه همش رو به زبون آورد.مسلما زمان می بره تا دلم آروم بشه.
پ.ن٢:حرفهات خوب بود.خوبتر از چیزی که فکرش رو بکنی.به خصوص «سعی کن خصوصیاتی که داشته رو تو وجود خودت نگهداری»
برای همیشه رفتی.با یه دنیا خاطره ای که گذاشتی برامون.اشک امون نمیده. تو این ١٠-١٢ روز قرار بود زنگ بزنم بهت و بگم سورپرایز دارم برات و می خوایم بیایم پیشت.اما هربار یه چیزی مانع شد. فکر می کنم شاید اینجوری بهتر شد.برای اینکه طاقت دیدن حال نزاری که دیگران ازت میگفتن رو نداشتم.من نمیتونستم افتادگی تو رو ببینم.من نمیتونستم صدای غمزده تو رو بشنوم.من نمی تونستم پوست و استخون شدن تو رو ببینم.حتما باید آخرین تصویری که ازت تو ذهنم مونده اون مهمونی یک ماه پیش باشه که تو اومدی و چشم اکثرمون رو نمناک کردی.لاغر شده بودی ،درد داشتی اما سعی می کردی چیزی بروز ندی.نمیتونستی راحت بشینی.مشخص بود که موقع نشستن چه دردی به شکمت میاد.بهت گفتم اگه رو این مبل ناراحتی بیا اینور بشین.لبخند زدی و گفتی بیخیال.جوابش رو نمیدم! با اون صدای قشنگت آواز خوندی.رقصوندی و رقصیدی.همش نگران بودم که بهت فشار بیاد اما تو هیچی بروز ندادی.فقط تلاش می کردی که شادمون کنی.چقدر خوبه که اونروز فیلم گرفتن ازت. مطمئنا با دردی که تو می کشیدی الان دیگه راحت شدی.بالاخره بعد از این همه سال سختی تو این دنیای کثیف و بیرحم به آرامش رسیدی.دنیایی که تو هیچوقت از ضربه هایی که بهت زد شکایت نکردی. نذری که برای حلیم هرسال دارم نیت شفا و سلامتی تو هم توش بود.اما امسال...امروز وقتی پول رو دادم که تو دیگه نبودی. دیگه کسی نیست زنگ خونه رو چند بار بزنه.دیگه کسی نیست من رو با شوخی و خنده از اتاق بکشونه بیرون و بعدش بگه حالا یه استکان چای بهم بده.دیگه نیستی که با جون و دل کمکمون کنی و همراهمون باشی. امروز ازم پرسیدن چه نسبتی باهات داشت؟موندم بگم عمو؟دایی؟ تو از عمو و دایی برای من بهتر بودی.حتما که نباید فامیل درجه یک باشی. وقتی پارسال بعد از ۶-٧ ماه که از عملت میگذشت،مامان زنگ زد بهم و گفت مژده بده کی اومده؟ فوری اسم تو رو بردم و فی الفور خودم رو رسوندم.بغلت کردم و بوسیدمت و گریه کردم.تو این چند ماه قبل از اینکه دوباره بیماریت عود کنه میومدی و هربار من از ته دل خوشحال بودم از حضورت. یکشنبه رفتی خونه عمو و میگن تمام مدت داشتی تماس میگرفتی اینور و اونور که هرجوری شده بری سنندح.گفته بودی حتما باید برم.انگاری بهت الهام شده بود.رفتی و دیشب هم چشمای نازنینت رو برای همیشه بستی. میدونم آرومی، میدونم خوشحالی،میدونم جات خوبه اما گریه هام برای خودمه که محروم شدم از خیلی چیزها.گریه هام برای اینه که این درد نباید سر تو میومد.سختیهات کم نبود.کم نبودن وقتهایی که سرم رو بلند کردم و به خدا گفتم چی از جون این بنده ات می خوای؟این همه سختی بهش دادی بس نبود؟هیچوقت ننالید، خجالت نکشیدی ازش؟ در جواب اینکه غرورش رو هیچوقت نشکست و سر خم نکرد چیکار کردی؟ اما بی فایده بود. این دو سه هفته اخیر دست از زندگی کشیده بودی.نمیخواستی خوب شی.حاضر به عمل و شیمی درمانی نبودی.روحیه نداشتی. آخه نگفتی من که هربار برای مامان سمیه روحیه تو رو مثال میزنم و امیدوارش می کنم به زندگی، چی باید بهش بگم؟
جفایی که زندگی در حق تو کرد فقط خودت میدونی.ببین چی بودی که میگن امروز مراسم تشعییت غلغله بود.کی برات اشک نمی ریزه؟ لحظه لحظه ای که داره میگذره یه صحنه داره تداعی کننده خاطرات تو...حیف...حیف... آروم بخوابی شِلِۀ نازنین...
چند سال پیش مامان تو یه تصادف پاش شکست و همون زمانی هم که پاش تو گچ بود افتاد و دستش هم شکست.اوضاع دست خیلی ناجور بود و باید عمل می شد. بیمارستان بستری شد.شب اول من باید می موندم. اولین تجربه بیمارستان موندنم بود. به هر حال من پیش مامان بودم و به شدت هم مامان درد داشت و عملش هم افتاده بود به روز بعد.شب پرستار اومد و یه سری قرص گذاشت و گفت اینا رو ساعت فلان بده بخورن.من هم راس ساعت قرصها رو دونه دونه دادم به مامان.رسیدم به یه قرصی که دیکلوفناک بود.اما نمیشد به راحتی بازش کرد. با مصیبت بازش کردم تا رسیدم به یه کپسول له و لورده و خمیری! که خب بر اثر فشاری که آورده بودم تا باز شه داغون و نصف شده بود.قرص رو به خورد مامان دادم و مامان هم با آه و ناله هی میگفت اه این چیه؟چرا اینجوری له شده؟! گفتم لابد مدلشه!!! ساعت نزدیک ۵ بود که یه پرستار دیگه اومد تو اتاق و یه سری قرص گذاشت رو میز و یه قرص دیگه رو هم با فاصله گذاشت و رو کرد به من گفت این شیاف رو هم استعمال کنن! پرستاره رفت بیرون ،من اومدم بالا سر قرصها،چشمم خورد به شیافی که جدا گذاشته بود. وااویلااااااااااااااا! این که از همونیه که من دیشب دادم مامان خورد!یعنی من به مامان شیاف خوروندم؟!!چهار ستون بدنم از ترس داشت می لرزید!به شدت دلواپس که نکنه این گندی که من زدم برای مامان مشکل ایجاد کنه؟روم نمیشد برم به پرستار بگم من همچین اشتباهی کردم.هرچی دعا بلد بودم خوندم و هی فوت کردم.حال و روزی داشتم. ساعت ٧ صبح از شدت فشار و استرس حالم بهم خورد.پرستار اومد و منو فرستاد اورژانس و رفتم زیر سرم.کلی بهم خندیدن که این اومده مراقب بیمار باشه خودش الان زیر سرمه. بابا و خواهرم اومدن و حال و روز منو دیدن.گفتم ببینین من دارم میمیرم از ترس! دیشب به مامان شیاف دادم خورد!اونها هم:! خواهرم رفت به پرستار گفت و اونها هم هرهر که مگه شیاف تا حالا ندیده؟اگه یه دونه داده که مشکلی ایجاد نمی کنه.اما اگه بیشتر داده بگه!! خلاصه از زیر سرم که اومدم بیرون رفتم پیش مامان و گفتم روم سیاه! یادته دیشب یه قرصی دادم بهت خمیر بود؟؟اشتباه دادم بهت! اون شیاف بود! مامان اولش هاج و واج مونده بود، البته بعدش به دلایلی!!! کلی دعای خیر برام کرد! اما این داستان رو کل اون بیمارستان حتی دربونش هم فهمید!تا منو می دیدن می خندیدن که این همونه که شیاف به مامانش خوروند! خوبی این قضیه هم این بود که دیگه مامان و خواهرم نذاشتن من شبها بیمارستان بمونم که دسته گل دیگه ای آب ندم! از طرفی هم چون تو اون یه روز نه غذا خوردم نه آب، و نه دستشویی رفتم، بهم گفتن جنبه بیمارستان موندن نداری و حوصله پرستاری از تو رو هم نداریم.شبها تشریف ببر خونه! حالا که میدونم خوردن یک عدد شیاف نه تنها مشکلی ایجاد نمی کنه بلکه باعث انبساط روح و روان بیمار میشه، اگه خدای نکرده بخوام بیمارستان پیش کسی بخوابم یکی میدم بخوره!
از شرکت اومدم بیرون.هوا تاریک شده بود و بارون نسبتا شدیدی میومد.در ماشین رو باز کردم و یه پامو که گذاشتم داخل، چشمم خورد به یه دسته گل نرگس که روی شیشه جلو بود.با تعجب برداشتمش.یه لحظه فکر کردم که نکنه گلفروش خیابونی به خاطر بارون گلهاش رو همینجوری آورده رو ماشینها گذاشته!!!بعد ذهنم رفت سراغ چند نفر که ممکنه این کار رو کرده باشن.یه نگاه به داخل ساندویچی که ماشین جلوش پارک بود انداختم که شاید آشنایی توش باشه و کار اون باشه اما دیدم چند نفری هم که اونجا نشستن دنبال کشف معما هستن و دارن نگاه می کنن! بعد چشمم خورد به یه تیکه کاغذی که زیر برف پاک کن بود و عین موش آب کشیده شده بود.با احتیاط اومدم برش دارم که طفلی دووم نیاورد و نصف شد!با ناز و نوازش بالاخره برداشتم و دستخط آشنای ریواس رو دیدم. از شرکت تو این بارون،این راه رو اومده پایین و مثل همیشه یه تیکه از مهربونیش رو یادگار گذاشته بود برام. راستش بغضم گرفت درست مثل اون سالی که با یکساله شدنمون سورپرایزم کردی! تو راه داشتم فکر می کردم با وجود این دوستها، حالم چطور میتونه بد باشه؟ اون از ئه سرین که از همون روز، با یه مرض! گفتن محبتش رو نشون داداز علی که تو شرکت مقابل کسل بودن و بیحالیم هیچی نگفت و تحملم کرد.شاید هم ترسیده بوداز سامان که هر روز درصد بهبودی حالم رو می پرسید. از نگران شدن آ، از نگرانیهای ریواس و همینطور بقیه... ممنونتونم! گفتن نداره که کارهای تک تکتون ارزش داره برام.
پ.ن1: فکر کنم پروسه پیدا کردن ماشینم رو ریواس خودش باید شرح بده!فقط شانس آورده بود که ماشین تو کوچه نبود.احتمالا به دنبال ماشین تا سر سنایی میرفت!! پ.ن2: دیگه رستوران گیاهی قرار نذارینا که نتیجه اش میشه این حال من! پ.ن3: ریواس؟ من و تو امسال 3 ساله میشیم یا 30 ساله؟ پ.ن4: ئه سرین! فردا 5شنبه است!!
پیرو پست بانو ریواس تصمیم گرفتم یه خاطره از دستشویی رفتنم بنویسم.البته یه کم سخته و باید خجالت رو بذارم کنار!! اول اینو بگم که من یه کم ظرفیت مثانه ام بالاست که البته اونم قدرتی چشم دوستان از ظرفیتش کاسته شده! مثلا پارسال با دوستان رفتیم مسافرت.از ساعت ٩ شب تا حدود ١١ صبح فردا مثانه من جیک نزد!اما دوستان تمام دستشوییهای بین راه رو فتح کرده بودن! البته دلیل این ظرفیت بر میگرده به اینکه هرجایی نمیتونم برم مگر اینکه امکانات داشته باشه.خود مثانه ام اتوماتیک و هوشمنده! به هر حال اون سفر که بچه ها دیدن من اینجوریم به این نتیجه رسیدن که مثانه ام کُردیه و این شد یه موضوع طنز! یا یه روز دیگه رفتیم لاز،بچه ها با ترس و لرز هندونه می خوردن اما من با خیال راحت می خوردم و تیکه های اینا رو گوش میدادم!
این از توضیح.حالا برم سر خاطره! دو سه سال پیش رفته بودیم دوبی.شب آخر، صحرا بودیم و بعدش هم مستقیم باید می رفتیم فرودگاه.از حدود ساعت ٢ من دستشویی نرفته بودم.هوا هم به شدت سرد بود و من دیگه مثانه کُردیم الارم می داد!نمیدونم چرا دستشویی(همون توالت!!) صحرا رو هم ایرانی تصور کرده بودم! ضمنا با توالت فرنگی هم به شدت مشکل دارم!یعنی وقتی مجبور باشم استفاده کنم عین مرگ میمونه برام! هی فشار مثانه رو تحمل کردم تا دیدم نه نمیشه.کلی راه هم تا فرودگاه داریم و بهتره اینجا برم.راه افتادم رفتم سمت سرویس بهداشتی. سرویس هم تک نفره بود.نوبت من شد و رفتم داخل و در رو قفل کردم. به محض اینکه وارد شدم دو دستی کوبوندم تو سرم! نـــــــــــــه!فرنگیه! من با فرنگی که دو نفر هم استفاده کنن اونجوری مشکل دارم وای به اینکه ۵٠٠ نفر استفاده کنن اونم همه جور آدمی. من با بغض وایساده بودم و به این توالت فرنگی منحوس نگاه می کردم و هی فکر می کردم که چه کنم! یه عکسی هست که طریقه نشستن صحیح روی توالت فرنگی رو یاد داده، هی یاد اون میفتادم میگفتم تو به اون روش غلط بشین روش! از این رویه های یکبار مصرف توالت فرنگی هم نبود که لااقل اون رو بذارم.۵-۶ دقیقه هی داشتم فکر می کردم.شانس گند،دستمال کاغذی هم به اندازه ای که کفاف دور تا دور رو بده، نبود. همون یه ذره ای که مونده بود رو برداشتم یه ذره اینور یه ذره اونور گذاشتم. باز وایساده بودم و هی دل دل می کردم برای نشستن. دیدم نه دیگه چاره ای نیست.باید دل به دریا بزنم و بشینم. نشستم اما خب مثانه از کار افتاده بود بس که استرس بهش وارد شده بود!هی باهاش صحبت کردم تا راضی شد ناز و ادا رو بذاره کنار!!
خلاصه چشمم رو بسته بودم و به زمین و زمان و مخترع توالت فرنگی بد و بیراه می گفتم تو دلم که یهــــــــــــــــــو گرووووووومپ یه هیکل افتاد تو دستشویی! چشم باز کردم دیدم یه زن گنده هندی در حد ١٢٠-٣٠ کیلو!! داره زل زل منو نگاه می کنه!منم هاج و واج که این با در قفل چه طوری اومد تو؟؟؟( قفل در از این قلمبه ها که می چرخونیش قفل میشه، بود) قبلش هم خب ملت دستگیره رو میچرخوندن باز نمیشد و اونقدر شعور داشتن که لابد یکی داخله. بعد از چند ثانیه خانمه دو زاریش افتاد و گفت Sorry و رفت! فککککک کنین مثانه بدبخت باز وسط کار شوکه شد و تعطیل شد! از اونور دیگه در قفل نبود.احتمالا هم دیگه قفل شکسته شده بود با هیکلی که اون خانم انداخته بود رو در تا بازش کنه. مثانه راضی به ادامه کار می شد؛ من راضی نمیشدم! هیچ تضمینی نبود که این بار 3 نفر نیان داخل! دیگه میتونین حال منو تصور کنین! فقط دلم می خواست زودتر تو خونه مون باشم!به عبارتی زودتر تو دستشویی ایرانی خونه مون! خلاصه با اعصابی خورد و ضمیری ناآرام و روحی شکسته از دستشویی اومدم بیرون. تا نزدیکیهای صبح که رسیدم به خونه خودمون و با روحی شاااااد تلافی اون چند روز رو درآوردم!
دیشب جای غایبین خالی رفتیم کنسرت خواجه امیری.بعد از مدتها یه تخلیه انرژی درست و درمون شدیم بس که جیغ کشیدیم!و بیییسسیار حالش رو بردیم! امروز صبح میپرسه* ازم کنسرت کی رفتی؟چقدر دادی؟ بعد میگه من عمرا پول بدم برم کنسرت! پول رو می برم میدم غذا می خورم! پریروز رفتم سندباد ۴۵ تومان غذا خوردم!آی حال داد بهم! یکی اینجوری حال می کنه یکی اونجوری!
گاهی تو شرکت وقتی که از پشت میز نشستن خسته میشم دلم هوس یه چیز میکنه!یه زیرانداز بندازم چلوی رادیاتور اتاق.بشینم و پامو دراز کنم.یه لپ تاپ هم بذارم رو پام و کارمو انجام بدم!
سر نهار بودیم که با ذوق و شوق گفتم آخ جون امروز ظهر میتونم بخوابم! مامان بابا باید ساعت سه و نیم می رفتن جایی.گفتم لطفا وقتی میخواین برین سر و صدا نکنین.ساعت 3 خوابیدم و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تلفن اتاق زنگ خورد که اشتباه بود! تلفن رو کشیدم و خوابیدم. از اونجایی که جزو محالاته که مامان سر و صدا نداشته باشه، دنبال لباس می گشت تو کمد و مدام صدای خش خش کاور لباس میومد. بالاخره خوابم برد که موبایل زنگ خورد!تا اومدم جواب بدم قطع شد.گذاشتم رو سایلنت و باز خوابیدم.وسط خواب بیدار شدم و هی فکر کردم این شماره از کجا بوده و نکنه از فلانجا باشه.دیدم بهتره زنگ بزنم که خوب شد زنگ زدم.خلاصه بعد از تماس دوباره خودم رو خوابوندم که این بار تلفن اونور زنگ خورد!ماشالله قطع نمی کرد!مجبور شدم بلند شم و جواب بدم.طرف همیشه تلگرافی حرف میزنه امروز مهربونیش گل انداخته بود و هی احوال سر و گردن منو می پرسید و ول کن نبود! منم هی تلگرافی و بی حوصله جواب میدادم.بالاخره مکالمه هیجان انگیز ما تموم شد. اگه فکر می کنین بیخیال خواب شدم باید بگم اشتباه می کنین!دوباره برگشتم تو تخت و خوابیدم! باز هم چشمام تازه گرم شده بود که با خارش سر و صورت و همون حساسیت کذایی بیدار شدم.ساعت چهار و نیم بود اما از لجم بلند نشدم و هی غلت زدم تا اینکه هوا به سمت تاریکی رفت و دیگه از رختخواب بیرون اومدم. یه روز خواستیم ظهر بخوابیم!
پ.ن: من اصولا خوابیدنم مثل آدمیزاد نیست!شبها در نهایت خستگی هم باشم نمی تونم زود بخوابم.انگار به عنوان یه وظیفه باید بیدار بمونم و حتما بعد از 1 بخوابم! هشت ساعت خواب هم که ندارم! شکر خدا اگه یه روز تعطیل هم بخوام بیشتر بخوابم، بشه 8 ساعت، این کمر وامونده شروع می کنه به الارم دادن!همچین درد میگیره و بال بال میزنه که باید بیدار شم تا این آروم بشه! فکر کنم این ساعت بیولوژیک بدن من تو کمرم کار گذاشته شده!
عموی عزیزی دارم که حدود هشتاد سال سن داره.اما ماشالله هزار ماشالله سرحال و قبراق و اصلا هم این سن بهش نمیاد.ایشون کارهای تحقیقاتی تاریخی زیادی انجام داده و میده.حدود ۴ سال پیش بود که گفت من نیاز دارم که یه کامپیوتر بگیرم.چون الان که فیش برداری می کنم میبینم که موارد تکراری زیاده توش و من اگه بتونم از کامپیوتر استفاده کنم کارم راحتتر میشه.منم فکر کردم که خب لابد این فقط در حد یه حرفه و عمو که الان نمیتونه کامپیوتر یاد بگیره.چند ماه گذشت عمو زنگ زد که یه لپ تاپ گرفتم با اسکنر و پرینتر و خلاصه تکمیل!گفتم ااا خب چه طوری می خواین یاد بگیرین؟گفت معلم گرفتم!(عمو تهران نیست) عمو مشتاقانه مشغول یادگیری کامپیوتر شده بود و طبق گفته خودش به سبک شدن بار کاریش هم خیلی کمک شده بود.برای کارهاش به یه سری عکسهای قدیمی احتیاج داشت که میگفت اکثرشون داغون شدن و مجبوره اونها رو بازسازی و روتوش کنه و باید فتوشاپ هم یاد بگیره! کم کم پای عمو به اینترنت هم باز شد و با بچه هاش چت می کرد. دو سال پیش که من رفته بودم پیششون عمو عکسهای داغونی که داشت رو نشونم داد و گفت حالا بیا تو فتوشاپ نشونت بدم که چه کردم! عکسها رو باز کرد و من هاج و واج نگاه می کردم!با چه دقت و مهارتی عمو عکسها رو بازسازی کرده بود.من که این همه با فتوشاپ سر و کله میزنم اصلا حوصله ندارم از این کارها بکنم و چشم بذارم رو این ریزه کاریها.اما ماشالله به عمو. شب آخری که پیششون بودم سردرد شدیدی داشتم و هیچی بهشون نگفتم که حالم خوب نیست.ساعت ١١ اینا بود که خواستم بخوابم عمو اومد و گفت من یه کم اشکال دارم بیا کمک.عمو شروع کرد به سوال پرسیدن و تو دفتری که جزوه اش بود ریز به ریز یادداشت می کرد.منم فکر می کردم که به همین نت برداری قناعت می کنه.اما بعد از هر سوال میگفت صبر کن حالا انجام بدم و تو ببین.بامزه تر این بود که زن عمو هم بالا سرمون بود و گوش میداد. زمانیکه عمو میخواست پیاده سازی کنه هشدار می داد که نه! سمن گفت فلان کار رو بکنی!خلاصه تا ساعت ١ این پروسه پرسش و پاسخ ادامه داشت.هر لحظه بدتر می شدم اما ذوق و شوق عمو رو که می دیدم دلم نمیومد بگم حالم خوب نیست و عمو به شدت خوشحال از مطالب جدیدی که یاد گرفته! عمو همچنان با علاقه و جدیت کارش رو دنبال می کنه و من موندم تو این همه پشتکار.اینکه تو این سن و سال یه چیزایی فراموش بشه طبیعیه.اما عمو شده ١٠٠ بار جزوه اش رو ورق میزنه و مرور می کنه و خسته نمیشه و عقب نشینی نمی کنه. البته به نظر این اراده و پیگیری ژنتیکیه اما چرا به من و خواهرهام و دخترعموها و پسرعموها نرسیده نمی دونم!فکر کنم حق ماها رو پدر مادرامون خوردن!
پ.ن بی ربط 1: از اونجاییکه ما خونوادگی حساسیتهای عجیب غریب داریم، بنده هم به ماده ای که برای پر کردن روت کانال دندون استفاده میشه حساسیت دادم!سر و کله و گوش و دست و صورت خارش گرفته افتضاح!بماند که چه مصیبتی کشیدم تا فهمیدیم دلیلش اینه!احتمالا باید اون کانال رو خالی کنم!
پ.ن بی ربط 2: عجیبه چند روزه زیاد با سرچ آریـانیـک میان اینجا! گویا دل سوخته تر از من هم زیادن!