5 سال تموم شد...
هرسال روز به وجود اومدن این وبلاگ میرم سراغ آرشیو و با خوندن غمنامه هام بغض می کنم و با خوندن شادیهام لبخند می زنم و گاهی هم از نوشتن بعضی چیزهایی که نوشتم احساس پشیمونی می کنم.خیلی از اونها رو تو لحظه ای که عصبانی و به شدت ناراحت بودم نوشتم.
چند ماه پیش وقتی یه عزیزی گفت شعر عروسک ستار رو که تو وبلاگ نوشته بودم براش بخونم دلم لرزید.اون شروع کرد به خوندن و با وجود بغضم سعی می کردم لبخند بزنم و تو دلم چقدر پشیمون بودم از نوشتنش.
یه روزهایی مثل امروز از اینکه همین دنیای مجازی چه دوستایی بهم هدیه داده غرق لذت می شم.
یه مدت سفر بودم و وقتی هم که برگشتم حال و حوصله نوشتن نداشتم.راحتتر بگم دیگه مثل سابق دوست ندارم بنویسم.چه اینجا چه تو دفترم چه تو وبلاگ دیگه ام.انگار دیگه نوشتن هم آرومم نمی کنه.
این روزها حس موشی رو دارم که میخوان میزان مقاومتش رو بسنجن و انداختنش توی یه باکس آزمایشگاهی و هر کی از راه میرسه یا دمشو می کشه یا یه دونه میزنه پس کله اش و یه شوکی بهش وارد می کنن!هنوز حالش جا نیومده یه چیز دیگه براش پیش میارن...
پ.ن1:ممنون از همه اونایی که این مدت سراغمو گرفتن.
پ.ن2: بعضی خبرها واقعا شادی آورن.اما یکی از همین خبرها که امشب برای بار سوم تو این چند سال شنیدم بازم یه دنیا غم رو برام آورد.
پ.ن3:
کدام راه است
که پای خسته را نشناسد
کدام کوچه
خالی از خاطره است
و کدام دل
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
که چگونه
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرد
( ناهید عباسی)