جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦

 

نمی خوام ناشکری کنم.اما می خوام غر بزنم.خسته شدم.ده سال تموم سردردهايی گرفتم که با هيچ مسکنی آروم نشد.سردردهايی که منو تا مرز جنون بردن.سردردهايی که وقتی اشکهام ميومد پايين بابا هم پا به پای من اشک ميريخت.چقدر اين دکتر و اون دکتر رفتم.چقدر عکس و آزمايش و هربار گفتن ميگرن.همين چند ماه پيش که دکتر عوض کردم باز چقدر دردسر کشيدم.درد اصلا ميگرن نبود.وقتی دکتر تجويز يه آمپول رو کرد خوشحال شدم که تموم شد بالاخره.تزريق آمپول و يه ماه سختی بعدش به کنار.تا چهار پنج ماه راحت بودم.اما بازم شروع شد.دردی که اين بار ديگه فقط به سر ختم نمی شه.بازم دکتر.بازم عکس - جواب و بازم نچ نچ های دکتر و باز هم دستور عکسهای ديگه.
ميدونم دردم در مقابل ناراحتی و دردهای ديگران هيچی نيست اما وقتی پشت سرهم بين مطب دکتر و تو نوبت نشستن و مرکز ام.آر.آی و سی تی اسکن و راديولوژی در حال دويدن هستم قاطی می کنم...


چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦

 

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

 

(متن يه ايميل بود.نميدونم مال کيه)

 


سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦

 

5 سال تموم شد...

هرسال روز به وجود اومدن این وبلاگ میرم سراغ آرشیو و با خوندن غمنامه هام بغض می کنم و با خوندن شادیهام لبخند می زنم و گاهی هم از نوشتن بعضی چیزهایی که نوشتم احساس پشیمونی می کنم.خیلی از اونها رو تو لحظه ای که عصبانی و به شدت ناراحت بودم نوشتم.

چند ماه پیش وقتی یه عزیزی گفت شعر عروسک ستار رو که تو وبلاگ نوشته بودم براش بخونم دلم لرزید.اون شروع کرد به خوندن و با وجود بغضم سعی می کردم لبخند بزنم و تو دلم چقدر پشیمون بودم از نوشتنش.

یه روزهایی مثل امروز از اینکه همین دنیای مجازی چه دوستایی بهم هدیه داده غرق لذت می شم.

 

یه مدت سفر بودم و وقتی هم که برگشتم حال و حوصله نوشتن نداشتم.راحتتر بگم دیگه مثل سابق دوست ندارم بنویسم.چه اینجا چه تو دفترم چه تو وبلاگ دیگه ام.انگار دیگه نوشتن هم آرومم نمی کنه.

این روزها حس موشی رو دارم که میخوان میزان مقاومتش رو بسنجن و انداختنش توی یه باکس آزمایشگاهی و هر کی از راه میرسه یا دمشو می کشه یا یه دونه میزنه پس کله اش و یه شوکی بهش وارد می کنن!هنوز حالش جا نیومده یه چیز دیگه براش پیش میارن...

 

پ.ن1:ممنون از همه اونایی که این مدت سراغمو گرفتن.

پ.ن2: بعضی خبرها واقعا شادی آورن.اما یکی از همین خبرها که امشب برای بار سوم تو این چند سال شنیدم بازم یه دنیا غم رو برام آورد.

پ.ن3:

 کدام راه است
 که پای خسته را نشناسد
 کدام کوچه
 خالی از خاطره است
 و کدام دل
 هرگز نتپیده
 به شوق دیدار
 بیا
 تا برایت بگویم
 از سختی انتظار
 که چگونه
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرد
(
 ناهید عباسی)
 


خانه

آرشیو

ایمیل

-----------------------------
وبلاگ دوستان