بازگشت كبوتر

يه روز يه كبوتري كه تو دل خيليا آشيونه كرده بود يهو آواي رفتن سر داد.همه رو دلگير كرد.كبوتر اوومد روو بوم خونه ما ،حرفاشو زد.حرفاش از ته دل بود اما منو آروم نمي كرد.نتونستم كه بالشو ببندم و نذارم كه بره.رفت و همه رو تو فراق گذاشت.
يكي بهم گفت :يه كاري كن.كبوترو برگردون.گفتم باشه،من سعي خودمو مي كنم.
بايد يه كاري مي كردم به خاطر همه اونايي كه كبوتر رو دوست داشتن و به آواي خوشش دلگرم بودن.بعد از گشتن به دنبال كبوتر پيداش كردم ،باهاش حرف زدم.حرفاي دلمو، تجربه هامو گفتم و كبوتر ساكت بود و گوش مي كرد.تا اينكه امشب ديدم صداي يه آواز آشنا مياد.گوشمو تيز كردم.ديدم كبوترمون برگشته.ميدونين با صداي قشنگش چي مي گفت؟
گفت:(روزي زير هجوم وحشي بارون و باد،از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود.برج تنها سرپناه خستگيش شد،مهربونيش مرهم شكستگيش شد.اما اين حادثه برج و كبوتر ،قصه فاجعه دلبستگي شد...)
بله،كبوتر برگشت وگفت كه اومده بمونه.اومده بمونه پيش قلباي شكسته و مثل قبل هم آواي اونا بشه.
كبوتر برگشت به خاطر تمام خاطراتي كه اينجا داشت.به خاطر دل كساني كه دوسش دارن و هميشه مي خوان صداشو بشنون.
كبوتر ، ما رو ديگه ترك نكن.برامون نغمه قشنگ زندگي رو بخون.

-----------------------------------------------------------


نکته:بچه هايی که منو ميشناسن ميدونن که من برادر ندارم.در عوض ۵ تا داداش اينترنتی دارم يکی از يکی گلتر و بهتر.
کسانی که خداييش من شبيهشون کم ديدم.
يکی از اوونا كبوتر قصه ماست يا بهتر بگم بچه کوير.پسری پاک و با دلی به صافي وپهناي دشت کوير.كسي كه هميشه منتظر نوشته هاو متناي قشنگش تو وبلاگش هستيم.

كبوتر! دوستانت بازگشتت رو جشن مي گيرند.

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸۱