وصايای چارلی چاپلين به دخترش (قسمت دوم)

من طعم گرسنگي را چشيده ام.من دردبي خانماني را كشيده ام وازاينها بيشتر من
رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور دردلش موج مي زند،اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشكاند،احساس كرده ام.با اين همه من زنده ام واز زندگان پيش از آنكه بميرند،نبايدحرفي زد.داستان من بكار نمي آيد.ازتوحرف بزنيم.به دنبال نام تو نام من است.“چاپلين” دردنيايي كه تو زندگي مي كني،تنها رقص و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي كه از سالن پرشكوه تئاتربيرون مي آيي، آن تحسين كنندگان ثروتمندرا يكسره فراموش كن.اما حال آن راننده تاكسي را كه تورا به منزل مي رساند،بپرس.حال زنش را هم بپرس...واگر آبستن بودوپولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت،چك بكش وپنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خودم در بانك پاريس دستورداده ام،فقط ابن نوع خرجهاي تورا،بي چون و چرا قبول كند.اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي.
گاهگاه با اتوبوس يا متروشهر را بگرد.مردم را نگاه كن.زنان بيوه،كودكان يتيم را نگاه كن ودست كم روزي يكبار با خود بگو،من هم يكي از آنان هستم.تويكي از آنها هستي دخترم نه يشتر.هنر پيش از آنكه دوبال پروازبه انسان بدهد،اغلب دوپاي اورا نيز مي شكند. وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه ،خودرا برتر از تماشاگران رقص خويش بداني، همان لحظه،صحنه را ترك كن وبااولين تاكسي خودت را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم.از قرنها پيش آنجا گهواره بهاري كوليان بوده است.در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد.زيباتراز تو،ومغرورتر ازتو.آنجا ازنور كوركننده نورافكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست.نورافكن رقاصگان كولي، تنهانورماه است. نگاه كن.آيا بهتر ازتونمي رقصند؟اعتراف كن دخترم.هميشه كسي است كه بهترازتو مي رقصدواينرا بدان كه درخانواده چارلي،هرگز كسي آنقدرگستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران يايك گداي كنار رود سن،ناسزايي بدهد.
  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۱