وصايای چارلی چاپلين به دخترش (قسمت سوم)

من خواهم مرد وتو خواهي زيست.اميد من آن است كه هرگزدرفقر زندگي نكني .همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم.هرملغي كه مي خواهي بنويس وبگير.اما هميشه وقتي دوفرانك خرج مي كني با خودبگو:سومين سكه مال من نيست.اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب به يك فرانك نيازدارد.جستجو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام رااگربخواهي همه جا خواهي يافت. اگر ازپول وسكه با تو حرف ميزنم براي آن است كه ازنيروي فريب وافسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم.
من زماني دراز درسيرك زيسته ام وهميشه وهر لحظه به خاطر بندبازاني كه ازروي ريسمان بس نازك راه مي روند،نگران بوده ام.اما اين حقيقت را با توبگويم،دخترم: مردمان بر روي زمين استوار،بيشتر از بندبازان برروي ريسمان نااستوار سقوط مي كنند. شايد كه شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جان تورا فريب دهد.آن شب اين الماس ،ريسمان نااستوار خواهد بود وسقوط توحتمي است.
شايد روزي چهره زيباي شاهزاده اي تورا گول بزند،آن روز توبندبازي ناشي خواهي بود وبندبازان ناشي،هميشه سقوط مي كنند.دل به زر و زيور مبند.زيرا گرانبهاترين وبزرگترين الماس اين جهان آفتاب است وخوشبختانه اين الماس بر گردن همه مي تابد اما اگر روزي دل به آفتاب
چهره مردي بستي با او يكدل باش.به مادرت گفته ام دراين باره برايت نامه اي بنويسد.اوعشق رابهتر از من مي شناسد.و او براي تعريف دلي،شايسته تر از من است.   
نویسنده : سمن ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۱