وصايای چارلی چاپلين به دخترش (قسمت آخر)

كار توبسي دشوار است.اين را مي دانم،به روي صحنه جز تكه اي حرير نازك چيزي بدن تو را نمي پوشاند.به خاطر هنر مي توان لخت وعريان روي صحنه رفت وپوشيده ترو باكره تر بازگشت. اما هيچ چيز وهيچ كس ديگردراين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخنهايش را به خاطر اوعريان كند. برهنگي بيماري عصر ماست ومن پيرمرد شايد كه حرفهاي خنده دار مي زنم.اما به گمان من،تن عريان توبايد مال كسي باشد كه روح عريانش رادوست مي داري.
بدنيست اگر انديشه تودراين باره مال ده سال پيش باشد.مال دوران پوشيدگي.نترس اين ده سال تورا پير نخواهد كرد.به هرحال اميدوارم توآخرين كسي باشي كه تبعه جزيره لختي ها مي شود. مي دانم كه پدران وفرزندان هميشه جنگي جاوداني با يكديگر دارند.با من،با انديشه هاي من ،جنگ كن.دخترم من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد.با اين همه پيش ازآنكه اشكهاي من، اين نامه را تر كند،مي خواهم يك اميد به خودبدهم.امشب شب نوئل است. شب معجزه است واميدوارم معجزه اي رخ دهد.تا توآنچه را به راستي مي خواستم بگويم،دريافته باشي.چارلي ديگر پيرشده است،ژرالدين.دير يا زودبايد به جاي آن جامه هاي رقص،روزي هم لباس عزا بپوشي وبرسر مزار من بيايي.حاضر به زحمت تو نيستم.تنها گاهگاهي چهره خودرادرآيينه اي نگاه كن. آنجا مرا نيزخواهي داد.خون من دررگهاي تست واميدوارم حتي آن زمان كه خون دررگهاي من مي خشكد،چارلي را،پدرت رافراموش نكني.من فرشته نبودم.اما تا آنجا كه در توان من بود تلاش كردم آدمي باشم.تو نيز تلاش كن. رويت را مي بوسم.(سومين دوره ساعت از 8760 -ساعت سال 1964)

----------------------------------------


اميدوارم كه از اين نامه خوشتون اومده باشه.من كه هر بار اين نامه رو ميخونم برام تازگي داره واشكم سرازير ميشه.
شاد باشيد.تا فردا....
  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۱