امشب دير اومدم خونه.اما نتونستم كه ننويسم.
به سلامتی بعد از قرنی رفتم مهمونی فکر می کنم حدود ۵ ماهی بود که فاميلامو نديده بودم.يه مدت که خودم تو اعتصاب بودم بعدش هم که کار،فرصت گردش و حتی سينما رفتن رو بهم نمی داد.اما امشب خيلی بهم مزه داد.
اما يه جورايی جای خواهرم و شوهرش و جوجه اش خيلی خالی بودسحر جونم! چند روز ديگه فيلم اين مهمونی رو مي بينی و کلی ذوق زده ميشي. آبغوره های خواهر بزرگتم می بينی.اما من امشب بچه خيلي خوبي بودم.نه گريه كردم و نه بهونه تو رو گرفتم.ايشاللا که يه روزی هم ما به خاطر اومدن تومهمونی بديم.
اما يه چيزي !نمي دونم چرا وقتي ما با شوهر خواهرم ميريم بيرون،جونمون كف دستمونه امشب هم از اون شبايي بود كه به خواهرزادم گفتم سرعت بابات كه رفت رو۲۰۰ بهم بگو تا زود اشهد رو بخونم.به هرحال گفتم در جريان باشين كه اگه چند روزي گم شدم بدونين كه شايد بر اثر بي احتياطي شوهر خواهر عزيزم جوانمرگ شده باشم.البته دور از جووونم.خدا نياره اونروزه.
(ولي خداييش ـ پيش خودمون باشه ـ از مردن با تصادف خيلي وحشت دارم)   
نویسنده : سمن ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۱