چرا؟

چرا زمانيكه به بن بست رسيده باشيم ياد خدا ميفتيم؟نماز مي خونيم!توبه مي كنيم!كار خلاف انجام نميديم.تازه كلي هم نذر و نياز مي كنيم .اگه اينجور بشه فلان كار رو ميكنم.اما واي از اون روزي كه مشكلمون حل بشه وديگه مشكل نداشته باشيم.ديگه خدا رو بنده نيستيم .من خودم مشكلمو با عقل و فهم سرشارم حل كردم.اصلا دين چيه؟ من نذر كردم؟ فعلا وقت ندارم كه نذرمو ادا كنم. حالا باشه سر فرصت. يهو ۱۸۰ درجه تغيير رفتار ميديم.
يه كم كلاه خودمونو قاضي كنيم. اوني كه بالا سرمونه هميشه كمكمونه.اما تا كارمون گره نخورده باشه وجودشو حس نميكنيم. فكر مي كنيم كه زندگيمون همينجوري داره ميگذره و ادعا مي كنيم كه :خودم همه كارا رو انجام ميدم،هيچ كس و هيچ چيز كمك نكرده.آخه بي انصافي تا اين حد؟؟؟
بعضي اوقات همچين دست خدا رو با تمام وجود حس مي كنيم كه مات ومتحير ميشيم.اما بايد بعدش مراقب باشيم كه عوض نشيم.
  
نویسنده : سمن ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۱