خيلی ناراحت و کفری هستم.روز به روز داره وضع اين جامعه بدتر ميشه.حالم بهم ميخوره از اين وضعيت.به قول يکی از دوستام که چند شب پيش می گفت:هممون مثل کبک سرمونو کرديم زير برف،عين خيالمون نيست که دور وبرمون چه خبره. آره،به روی مبارکمون نمياريم. آخه هيچ کاری هم نميتونيم بکنيم. بايد همينجور تو خيابون كه راه ميريم شاهد گسترش هر چه بيشتر فساد باشيم.تو اين شهر درندشت ديگه نميتوني دنبال امنيت باشي.فقط بايد آه بكشي و گريه كني به حال اين وضعيتي كه هر روز ميبيني ولي هيچ كس دل براش نمي سوزونه.به جاي اينكه فكر چاره باشن ، دنبال چاهي هستند كه آدما را بندازن توش.
دلم ميخواد تنهاي تنها باشم.برم جاييكه بشه از همه اين مسايل دور شد.اما افسوس...
(هيچ وقت دوست نداشتم كه تو وبلاگم از اين حرفا بزنم اما امشب ديگه نتونستم طاقت بيارم.به هر حال بابد ببخشيد.)
  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸۱