امروز خيلی بچه خوبی بودم.سعی کردم که زياد نيام پای کامپيوتر.به جز يک ساعتی که با خواهرم چت کردم.کلی کمک مامانم کردم.مهمونداری کردم تاشب يه دختر سرحال و خوب بودم.اما نميدونم مهمونا چشمم زدن،چی شد که يهو حالم بد شد..اصلا از اين رو به اون رو شدم.كلي كسل شدم.كلي هم كار طراحي داشتم كه تا الان كه ساعت حدود ۲ است هيچ كاري نكردم.وقت كشي بهتر از اين نميشه كه ۴ ساعت بيكار به عنوان اينكه ميخواي كار كني، به موسيقي گوش بدي ودر حال فكر كردن اينكه فردا چه جوري بايد اين كار روتحويل بدي، به مانيتور زل بزني ونشسته باشي.اما نه راستي يه كار مثبت كردم.كتاب هم خوندم. كتاب «عشق چيز ديگري است» من خيلي از اين كتاب خوشم مياد.نثر قشنگی داره.جالبه که بدونين نويسنده اش يه استاد فيزيک دانشگاه است واکثر تاليفاتش درباره فيزيک است(آخ که من چقدر از اين درس بدم مياد.هيچ وقت هم نتونستم نمره درست حسابي از اين درس شيرين بگيرم.)
بعد از اين كتاب هم يه كم شعر خوندم.اما نميدونم چرا سرحال نشدم كه بشينم مثل يه بچه خوب ، طراحي كنم؟
فعلا برم استراحت كنم بهتر از هر چيزيه...
  
نویسنده : سمن ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۱