داستان فاخته

یه حکایتی هست درباره مرغ فاخته که من ازش درس گرفتم.دوست دارم که برای شما هم بگم.
فاخته وقتی میخواد تخم بذاره میره تو لونه یه پرنده دیگه تخم میذاره و بعدش پرواز می کنه و میره.اون پرنده وقتی به لونه اش برمیگرده ازاون تخمها مثل تخمهای خودش مواظبت می کنه. جوجه های فاخته زودتر ازجوجه های اون پرنده سر از تخم در میارن.اون پرنده چون فکر میکنه که بچه های خودش هستند بهشون غذا میده.اما جوجه فاخته تخمهای اون پرنده رو که تو لونه است دونه دونه میندازه پایین.اگر هم که به دنیا اومده باشن بازم میندازه پایین از درخت.
حالا درسش کجاست؟الان براتون میگم.
من یه شرکتی کار می کردم.بعد از مدتی بنا به دلایلی تصمیم گرفتم که از اونجا بیام بیرون.یه روز رفتم پیش رییس شرکت و تقریبا دلایلمو براش گفتم.بعد از اینکه کامل به حرفهای من گوش داد و فهمید که به خاطر وجود چند نفر می خوام برم این داستان فاخته رو برام تعریف کرد.در آخر داستان گفت: جوجه های اون پرنده ضعیف بودند و نمی تونستن وقتی که جوجه فاخته اونا رو میندازه پایین از خودشون دفاع کنند.حالا تو اینقدر ضعیفی که نمی تونی در برابر جوجه فاخته مقاومت کنی؟؟؟ جوجه فاخته می خواد که تو از خودت فقط کمی ضعف نشون بدی تا تو رو از درخت بندازه پایین.این جوجه ها چند روز دیگه پر و بال می گیرند و میرند.پس تو نباید بذاری که اون جوجه ها تصمیمشونو عملی کنند.
بعد از اینکه این داستان و حرفها رو زد،از بس که درست ومنطقی بود هیچی نتونستم بگم.فقط گفتم: دیگه نمیرم. والبته بعد از چند روز جوجه های فاخته پرواز کردند و رفتند.
درسی که ایشون به من دادند هیچ وقت از ذهنم نمیره و از اونجا که جوجه های فاخته در اطراف کم نیستند، سعی کردم که از خودم ضعف نشون ندم تا بتونم راهمو به جلو ادامه بدم.

  
نویسنده : سمن ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۱