زندگی

امشب اول از همه می خوام درباره آدمایی بنویسم که ظاهر و باطنشون يکی نيست. اونايی که اخلاقشون با حرفایی که به زبون میارن فرق داره.به قول معروف از اون عالم های بی عمل که فقط بلدن برای ديگران نطق کنند اما دريغ از عمل کردن به يکی از حرفهای خودشون.وای که فکر ميکنند چه عالمان دهری هستن.اونايی که اينجورين، فکر ميکنن که چقدر تو دل اطرافيان و دوست وآشنا جا دارند.اما نمی دونن ـــ يا شايد هم خودشون رو به کوچه علی چپ ميزنند ـــ که وقتی اخلاقشون رو شد،ديگه کسی براشون اون احترام قبل رو قائل نيست.
چند شب پیش داشتم با بچه کویر در اینباره حرف میزدم که گفت:فکر می کنم نوشتن،بهترین راه برای شناخت اخلاق و روحیات آدماست.اما اگه نوشته ها با جوهری از قلم دل باشه!.چون خیلی ساده میشه تشخیص داد که جعلیه یا واقعی...

---------------------------------------------------


مطلب بعدی که میخوام بنویسم درباره زندگیه.جنگی که هر روز تکرار میشه و به ازای لحظات شادیش که خیلی کوتاهه باید بهای زیادی رو پرداخت کنیم.جنگی که در اون پیروز نمیشیم مگه اینکه در مقابل تمام مشکلاتش صبر داشته باشیم.هیچ کسی هم زندگیش بدون مشکل نیست.منتها هر کس به یه نحوی درگیره.اینم یه داستان:
مرد عالمی از یه کویی گذر می کرد.یه مردی رو با قامت استوار دید که با تازیانه ای که دستشه عده ای رو میزنه.با خودش فکر کرد که احتمالا این مرد اربابه و از زیر دستاش عصبانی شده.مدتی بعد از کویی دیگه رد میشده که میبینه همون مردی که اون روز با تازیانه مردم رو میزد الان خودش زیر ضربه های تازیانه خم شده و با ناله فراوون اون ضربات سنگین تازیانه رو تحمل میکنه.خیلی تعجب میکنه و میره سراغ مرد و بهش میگه که من تو رو دوجای مختلف و در وضعیت مختلف دیدم و میخوام که دلیلشو بدونم.
اون مرد جواب میده که من زندگی هستم.اونجایی که تازیانه دستم بود اونها مردمی ضعیف بودن ودر مقابل وسوسه ها ومشکلات من تسلیم شدند و مقاومتی نکردندومن با بی رحمی اونا رو مورد خشمم قرار دادم.اما اینجا که منو در این حالت دیدی مردمی استوار ،پر از صبرواستقامت بودن ودربرابرتمام وسوسه ها و مشکلات من با عقل و درایت راهی برای نجات خودشون پیدا کردند و تسلیم من نشدندو عاقبت منو به زانو دراوردند.وبا تمام قدرتم، تواناییی رهایی از این انسانهای آزاده و با ایمان رو نداشتم.
نتیجه اش دیگه پای خودتون...

----------------------------------------------


امشب هم خيلی وراجی کردم.نه؟شرمندهخوب شد معلمی رو ادامه ندادموالا ديگه چی ميشد اين وبلاگ.
در ضمن:

عيد مبعث مبارک

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۱