شمادوست دارين که از آينده تون با خبر بشين؟بدونين که مثلا تو فلان سن چی پيش مياد؟چی کار می کنين؟کی شوهر می کنين؟کی زن ميگيرين؟دور از جونتون کی مرحوم ميشين؟
حالا اگه اينا رو بدونين چقدر رو زندگيتون تاثیر ميذاره؟من فکر ميکنم که اصلا درست نيست از آينده خودمون با خبر بشيم.وقتی در زمان حالیم در هيجان هستيم که بدونيم در آينده چی پيش مياد و فردا چه جوريه؟اما اگه بدونيم ديگه هيجانی در کار نيست.فقط منتظر هستيم که در يه موعد مقرر فلان ماجرا پيش بياد.ميشه يه زندگی که دیگه لذتبخش نیست.
دیگه هيچ تلاشی برای پيشبرد اهدافمون انجام نميديم.از بس به فکر آينده هستيم که لحظه های طلايی «اکنون» رو از دست ميديم.
مثلا فرض کنيم که تاريخ فوت يه نفر رو فهمیديم.در اينصورت فقط به فکر روزی هستيم که اون شخص فوت ميکنه.به جای اينکه قدر لحظاتی که باهاش هستيم روبدونيم و ازش استفاده کنيم وبهره ببريم به فکر اينيم که ای وای اگه بميره اينجور ميشه...اون جور ميشه...
من يه زمانی خيلی دوست داشتم که از آينده ام باخبر شم.اما بعد از يه مدت به اين نتيجه رسيدم که هيچ ارزشی نداره.فقط کافيه بفهمم که فلان سال مثلا مريض ميشم.ديگه تمام فکر و ذکرم ميشه اينکه من چه مرضی ميگيرم؟چی ميشه؟میمیرم یا نه؟و...(البته شايدم من بی جنبه باشم) وجالب اینه که مثلا در اون تاریخ من به یه سرماخوردگی ساده دچار بشم.
برای همین من ترجیح میدم که زندگیم هیجان داشته باشه، هر روز صبح که از خواب بیدار میشم منتظر اتفاقات پیش بینی نشده باشم تا از زندگیم لذت ببرم و خودمو برای اتفاقاتی که معلوم نیست میفته یا نه نبازم.

------------------------------------


شرمنده ام اگه نامفهوم نوشتم.راستش از بس خسته بودم برای رفع خستگی گفتم بیام یه کم بنویسم.حالا هم باید برم ادامه کارمو انجام بدم.ای کاش ده ساعت دیگه صبح میشد.چقدر زود ،ساعت چهار شد.حالا من چیکار کنم؟   
نویسنده : سمن ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۱