ديدارتعدادی از وبلاگ نويسها

تذکر:این مطلب مربوط به دوم آبان ماه بود که به خاطر مشکل پرشین بلاگ الان گذاشتم.
امروز هم سعادتی شد که تعدادی ديگه از دوستان وبلاگ نويس رو ببينم.يه جو خيلی صميمی که تا حدودی دور از انتظار من بود.اين ديدار تقريبا ۳۰/۳ ساعت طول کشید.طفلی صاحب کافی شاپ که من احساس میکردم دلش میخواد به زور ما روبندازه بیروناما ما خیلی پرروتر از این حرفا بودیم.جای دوستانی که نبودند خالی بود مخصوصا بچه کویر و بوف کور.فکر میکنم که حدود ساعت ۱۰/۴ اکثر بچه ها اومده بودن.آقای انگوری از اونایی بودن که خیلی دلم میخواست از نزدیک ببینمشون که همراه ۳ تا از دوستانشون اومده بودن.واقعا خوشحال شدیم که اونا رو هم دیدیم.من فکر میکنم که وجود ایشون باعث شد جلسه پربارتر بشه.اسم ایشون همیشه یادآور عموشهرامه برای من.وقتی دیدمشون احساس کردم که عمو شهرامه.حالا اون کجا و این کجا؟بنده خدا انگوری که ریش و سبیل نداشت.
از دوستان دیگه که من انتظار داشتم یه پسر کوچولوی 3-4 ساله وارد بشه (دلیلشو نمیگم)کیمیاگر بود.اما ماشاالله.فکر کنم سهم بقیه خانوادشو از قد خورده بود.بنده خدا اینقدر زحمت کشید که اون سرش ناپیدا.هرچی هم از خوبی و آقاییش بگم باز کمه.قمار عاشقانه هم که با وجودیکه برنامه هاش خیلی فشرده بود لطف کردو اومد.وقتی میبینیش نمیدونم یه جوری احساس آرامش میکنی شاید به خاطراثرات حضرت مولانا باشه. .یه مهمونعزیز به اسم آقا امیر داشتیم که قدم رنجه کرده بود و از اصفهان اومده بود.همونیکه من تو نظرخواهی برای نوشته هاش واقعا کم میارم.واما مهمون عزیز بعدی که با بحثهای ازدواج مشهورتر شدند،الی جون عزیز و خیلی خونگرم که یه جورایی هم با هم آشنا دراومدیم.وای چقدردوست داشتنی .هم ایشون هم خانم دکترمهربون که لطف کردو برام معنی آگاپه رو توضیح داد.آقای کشیش هم که خدا روشکرزود رسیده بودن و خوشبختانه دستور چیدن میزها رو داده بودن.تا اون موقع صاحب کافی شاپ باور نمیکرد که ما میریم.بعد هم که صاحبان وبلاگ ترنج سانازخانم که جزو وبلاگ نوسهای کم سن وساله وآقا میثم که امیدوارم هر چه زودتر ما رو برای اکران فیلمهاش دعوت کنه.راستی من نمیدونم چرا این ساناز تنبلی می کنه و نمینویسه؟مرد تنهای شب آقا سیاوش شیطون وشادکه خودش هم اسم جدید وبلاگش یادش نبود.خوب شد اسمشو عوض کرد.من همیشه با اسم وبلاگش یاد غم و غصه ها وبدهیهام میافتادم .لیلا خانم که من موندم این چه آدرسیه برای وبلاگش گذاشته؟راستی یادم رفت ازش بپرسم.خودت برام بگولیلا جونم.آقا سروش سه نقطه که بنده خدا بچه ها میگفتن با اسم وبلاگت یاد سائوسائو میفتیم.به من می گفت تو چه جوری منو میشناسی؟گفتم آخه مگه حتما باید نظر بدم تو وبلاگت؟من خیلی از وبلاگا رو میخونم اما نظر نمیدم.مثلا همین انگوری.راستی یکی از دوستانی که همراه انگوری جان اومده بود 3 تاوبلاگ داشت. از اون بچه های شیطون و بامزه.عجب حوصله وهمتی.آقای معما که متاسفانه تا حالا وبلاگشونو نخوندم. بعد هم آقا احسان که حتما وبلاگشونو خوندین،دیگه احتیاج به معرفی نداره.وای چقدر ساکت بودند.راستی اولش که انگوری و دوستاش اومدن انگوری یه شیطنتی کرد که چندتامون اینجوری شدیم.
یه آقایی اومد داخل کافی شاپ اولش رفت اونور نشست.چند لحظه بعد اومد بین ما .ما فکر کردیم که این کیه ؟غریبه است؟بعد فهمیدیم که آقا سعید بود که با اینکه پاش ناراحت بود لطف کرده و اومده بود.بعد هم یه آقا پسری که با کتاب مدرسه اش که از اسمش«بتونی» یادم مونده وارد شد.خیلی هم بهش مظنون بودیم.بعد دوزاری افتاد که داش امیر خودمونه.چقدر ساکت.بعید میدونم که سر کلاس آروم وساکت باشی.از خانم معلم ترسیده بودی؟
راستی دونفری که خیلی ذوق داشتم ببینمشون رییس و معاون دیوونه خونه بودن.اما نمیگم که کی رییس بود؟آخی این جولی پولی واقعا حق بیلی گیلی رو خورده.
اما بنده ای از بندگان عزیز خداوند که اندکی شیطان بود همراه با گلستان بعدی حضور یافته بودندی و فراوان ذوق نمودندی که وبلاگ نامه مرا در فرنگ هم خوانندی.
فکر کنم یه ساعت بیشتر گذشته بود که یه آقایی وارد شدن.ما هم ایشون رو بجا نیاوردیم.پچ پچ ها شروع شد در رابطه با ماهیت ایشون.کاشف به عمل اومد که از طرف سعدی دوم دعوت شدند.آخه سعدی جان نمیشد از اول ایشون رو معرفی می کردی؟یه مهمون عزیز دیگه هم داشتیم که اسم وبلاگشون رو نگفتن(اما چند ساعت بعد فهمیدم).یعنی چون خیلی وقت بود ننوشته بودن نگفتن.آها راستی یه مهمون نفوذی داشتیم که با پارتی بازی توسط بنده اومده بوداما قرار شد هر چه زودتر یه وبلاگ آماده کنه در غیر اینصورت دیگه راهش نمیدیم.
این از دوستانی که تشریف اورده بودن.بعد از کمی صحبت و صرف نوشیدنیهاتک تک از اهداف نوشتن وبلاگها گفتیم و بعد از این هم یه کم بحث رو بازتر کردیم که البته در این قسمت سروش ومهرام و رضاوانگوری فعالتر بودن و صحبتها ونظرات جالبی رو ارائه کردن و ما هم استفاده کردیم.بعد هم که حدود 30/7 جلسه تموم شد و اومدیم خونه هامون. خوش گذشت فراوون.کیمیاگر بس که سر پا ایستاده بود فکر کنم امشب پا درد بگیره.بازم از این همه زحمتی که کشیدی ممنون.راستی علی کوچیکه چرا نیومد؟
جای همه غایبین هم خالی...آقا آریا دفعه دیگه که قرار گذاشتیم دیگه نگی میخوام برم کنسرت و عروسی وباید زود برم.بچه کویر عزیز امیدوارم که شما رو هم ببینیم.بلیط رفت وبرگشتت ازمن.   
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۱