ممنون خداجون...

با اين اعصاب و روحیه درب و داغون همين يکی رو کم داشتم.خدا خودش کمک کنه. اين روزا خيلی کلافه ام.افتادم تو رودروايسی يه کاری رو دارم انجام ميدم که برام شده عذاب.امروز تو شرکت بعد از ناهار حالم خيلی بد شد.يهو بی قرار شدم.اصلا نميتونستم نفس عميق بکشم.
چه زجری کشيدم تا ساعت کاريم تموم شد.
مامان که حسابی از دستم شاکيه.هی ميگه به فکر سلامتيت باش، اما نمیدونم چرا مامان میخواد سلامتی منو با لیموشیرین تضمین کنه؟
امروز تصميم گرفتم که رودروايسی رو بذارم کنار و اون کار رو به يه نحو ديگه انجام بدم.توکل به خدا.
ايشالله برای اون يکی هم خدا خودش کمک کنه.

---------------------------------------------


يک ساعت بعد: حالا خيلی بهترم.خيلی شاد شدم.میدونین با وجودیکه خیلی خسته این و مجبور باشین به شاد بودن تظاهر کنین،وقتی یکی بهتون بگه که چقدر شاداب و پرطراوتین،کلی انرژی مثبت بهتون میده.مرسی خدا جون و مرسی ....   
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۱