چهره ها!

بيهوشي!منگی!خواب خوابی.انگار نه انگار که تو این دنیایی.خوبیش اینه که چند ساعتی حسابی آرامش داری.ولی چه مزه ای داد بیهوشی.اینکه یادت نیاد چی شد؟چی گفتی؟چی کار کردی؟حرف نامربوط زدی یا نه؟مامانت شنید یا نشنید؟به هر حال اینم از اولین تجربه بیهوشی.هیچ ترسی هم نداشت.کی میگه من ترسیده بودم؟

------------------------------------------------------------------------

من چهره ای دیده ام که هزار رو داشت وچهره ای که یک رو بیشتر نداشت.گویی در قالبی ریخته باشند.
من چهره ای دیده ام که از ورای تابش رویَش،زشتی زیرش را شناخته ام.وچهره ای که باید تابش رویَش را برمیداشتم تا زیبایی زیرش را دریابم.
من چهرهء پیری دیده ام پوشیده از خط ِ هیچ،وچهره صافی که همه چیز برآن حک شده بود.
من چهره ها را میشناسم،زیرا که از ورای پارچه ای که چشمان خودم می بافد میبینم و به حقیقت زیرین می رسم.
(پیامبر ودیوانه، خلیل جبران)
خیلی عمیق وپرمعناست.نظر شما چیه؟   
نویسنده : سمن ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۱