آقای ناظم-داستان سقوط آزاد

امروز تو وبلاگ مظنونین همیشگی یه مطلبی خوندم درباره ناظم مدرسه شون.بعد یهو یاد یه خاطره ای افتادم .اصلا هم ربطی نداره.اما به هر حال تعریف میکنم.
پدر من یه دوستی دارند که معاون یه مدرسه راهنماییه.همیشه راس ساعت 7:30 درمدرسه حاضر بوده وهست.چند سال پیش یه روز یه مشکلی براش پیش میاد و دیرتر میره.دو تا دانش آموز با هم دعواشون میشه و یکی که قلدرتر بوده یه سیلی می خوابونه تو گوش اونی که ریزه میزه بوده.معاون مدرسه میاد و میبینه این ریزه میزه زار زار داره گریه میکنه.میگه چی شده؟میگه فلانی منو زده.اینم میگه:چه جوری؟میگه :اینجوری و یکی با تمام قدرت می خوابونه تو گوش آقای ناظم.آقای ناظم که خودش این ماجرا رو تعریف میکرد میگفت: به حدی این ضربه شدید بود که اشک از چشمام سرازیر شد.(عجب بچه ای)شاگرد هم عین خیالش نبوده که زده تو گوش آقای ناظم.ایشون میگفت که چند دقیقه ای طول کشید تا به خودم اومدم.بعد دیگه حسابی اشکم سرازیر شد و گفتم پسرم! اون مقصر نبوده.من مقصر بودم.اگه من به موقع میومدم اینجوری نمیشد.من با این کتک تو یاد گرفتم که دیگه دیر نیام و فراموش نکنم که چه وظیفه ای به عهده منه.راستی الان چند تا از این ناظمها ، چند تا معلم و مدیرواقعا متعهد ومسوول باقی موندند؟

-----------------------------------------------------------------

الان ساعت حدود 2 بامداده.داشتم میرفتم که دیدم لولک آنلاینه.گفتم ببینم حالش بعد از اون سقوط آزاد چطوره؟داشتیم حرف میزدیم که یاد ماجرای خواهرزادم افتادم.می دونم که الان خواهر جونم اینو که میخونه غش می کنه از خنده.
خواهرم با خواهرزاده عزیز میرن بیرون.از تاکسی پیاده میشن.خواهر من همینطورداشته میرفته که یهو می بینه خواهر زاده عزیز کنارش نیست.برمیگرده می بینه پشت سرش هم نیست.هاج و واج میشه.برمیگرده عقب یهو میبینه که خواهر زاده عزیز در یه جوب آب افتادن اونم تا سر...اون محل که مثلا پیاده رو بوده به فاصله های یه متر یه متر در جوب آب رو برداشتند.حدود یک متر و نیم ارتفاع اون جوبهاست.حالا تصور کنین که ته جوب پر از لجن...خواهر زاده عزیز هم لباساش رنگ روشن....چه شودحالا خواهر خوش خنده من با دیدن این منظره میزنه زیر خنده.اون بیچاره هم میگه خاله جون تو روخدا منو از اینجا بیار بیرون.اما مگه خنده میذاشته خاله جان کاری بکنه؟؟؟بالاخره با هزار مصیبت و بدون هیچ نیروی کمکی موفق میشه اون بیچاره رو بیاره بیرون.بعد بهش میگه چی شد که تو این جوب رو ندیدی؟میگه نمیدونم داشتم پامو میذاشتم رو زمین یهو دیدم رفتم پایین.شما هم که اصلا نفهمیدین.
آره جون خودت.تو حواست به راه رفتنت بوده!!!هیچ کی ندونه ما که میدونیم چقدر سر به هوایی
مثل این لولک که از بس حواسش به کله پاچه بوده زمین رو ندیده... ای شکموالبته بعضی ها هم میگن که دلیل دیگه ای داشته که احتمال این مورد بیشتره....بگم لولک؟؟؟

----------------------------------------------------------


راستی امشب همش شد خاطره.عیبی نداره.به بزرگواری خودتون ببخشین.اینم چاشنی وبلاگه دیگه.
  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۱