بازم قرار وبلاگی!

خيلی زور داره که سه بار تا نصفه، مطلبتو بنويسی بعد سيستمت موقع save کردن هنگ کنه.اما من که از رو نمیرم

امروز ساعت ۵:۱۵ یه قرار وبلاگی دیگه برگزار شد.دوستانی که دعوت شده بودند حدود ۴۰ نفر بودند و بر خلاف اونچیزی که فکر میکردیم شاید عده زیادی نیان اکثر دوستان اومده بودن.
وقتی وارد کافی شاپ شدم تعدادی ازدوستان عزیز به دلیل کمبود صندلی کنار دیوار ایستاده بودند.خوب بود که از قبل به صاحب کافی شاپ گفته بودم ۴۰ تا صندلی میخوایم.به هرحال تونستیم جا رو برای دوستانی که ایستاده بودند ردیف کنیم و بشینند.
جلسه با معرفی دوستان شروع شد.من همون موقع گفتم که من یه مقدار فراموشکارم و امکان داره که اسامی رو فراموش کنم.اگه اسم کسی جا افتاد به من بگه تا اضافه کنم.
اولین نفر باید از آقای وکیل دادگستری اسم ببرم که با وجودیکه مسیرشون خیلی دور بود لطف کردند و تشریف آوردند.متاسفانه فرصت نشد که لطف ایشون رو در اونجا به اطلاع دوستان برسونم.ایشون بسیار اصرار داشتند که همه دوستان رو مهمون کنند و راضی کردنشون چقدر دشوار بود.به نمایندگی ازهمه دوستان ازشون تشکر میکنم.انشاالله یه روز همگی میاییم لواسان و بهتون زحمت میدیم.دوست عزیز دیگه صاحب وبلاگ شاد که همراه با همسر و کوچولوی عزیزشون تشریف آوردند.هم از خودشون و هم خانمشون، مادر عرفان نازنین به خاطر صحبتهای خوبشون ممنونم.انگوری هم که همه میشناسین اما امروز اعتصاب کرده بود و حرف نزد.انگوری جان امیدوارم که حالت خوب خوب بشه.آریای عزیز که خوشبختانه این بار جایی دعوت نداشت و تا آخر جلسه ما رو یاری کرد.ممنون داداشی جون.کیمیاگر که این بار هم مثل گذشته مسوولیت پذیرایی از دوستان رو به عهده داشت و تنها کسی که ایستاده بود ایشون بود.کیمیاگر حسابی خبره شدی!راستی هکرجون بازنیومده بود.یادت باشه که هر بار دعوتت میکنیم نمیایی.آسمون آبی چرا نیومدی؟؟؟دوتا دوست عزیز دیگه که با اینکه کار داشتند اومدند و زود رفتن تنهایی سارا و مهدی بودند.یه نفر که فکر میکنم اکثرا داستاناشونو میخونیم و من خیلی دوست داشتم ببینمشون شهر هیچکس بودند.چه خوب شد که ایران بودین وممنون که اومدین.هنووز نمیدونم چرا فکر میکردم اینجا نیستین.وقتی وارد کافی شاپ شدم و دیدم که دوستان برای نشستن جا ندارند حسابی حواسم پرت شده بود.یکی منو صدا کرد و گفت ایشون خواهرم هستند فرزانه!منم گفتم خوشبختم.چند ثانیه گذشت تازه دوزاریم افتاد که کی بوده! حدس میزنم که پسر ایرونی اون لحظه می خواست منو خفه کنه که اینقدر کند ذهنم.فرزانه عزیز که به نویسندگی و شعر خیلی علاقه داره کوچکترین وبلاگ نویس جمع امروز بود.آقای کشیش،سیاوش، مهرام،سعید که این سه نفر آخری خیلی شیطون بودند از دوستان دیگه بودند.داداش امیر که مثل همیشه ساکت و آروم بود.آقا علی که خوشبختانه از قرار قبلی شروع کردن به نوشتن مجدد.گل پسر، عاقلانه که یه خبری هم درباره چاپ یه کتاب داد و منتظر اطلاعات بیشتر هستیم،سروش که اگه تا حالا نوشته هاشو نخوندین کلاه رفته سرتون وهمینطورآقا پرهام که تازه شروع به وبلاگ نویسی کردندوموفق هم بودن از دوستان دیگه بودن.مریم جانبا مطالب زیبای وبلاگش،رضا مایوس که آدرس وبلاگشونو فعلا نمیدونم اگه فهمیدم لینکشو میذارم،رنگین کمان که از صحبتاشون خیلی استفاده کردیم وامیدوارم در قرارهای بعدی بازم ببینیمشون.عزیزکم سلام ؛آقا سیامک که ممنون میشم شعری که اونجا خوندند رو برام بنویسن.نفر بعدی هم همشهری خوب خودم بود آقا شوان که حیف فرصت نشد بیشتر باهاشون آشنا بشم.
یکی از دوستانی که اومده بودن چهره شون خیلی برام آشنا بود.بهشون گفتم من شما رو یه جا دیدم.گفتند حتما به وبلاگم سر زدی.گفتم من الان تازه فهمیدم وبلاگ شما چیه وتاحالا ندیدم.اما مطمئن هستم که شما رودیدم.ایشون هم چیزی نگفتند.آخه نگفتین من خسته میشم به مغزم اینقدر فشار بیارم؟تا اینکه خدا خیرش بده آریا هم گفت ایشون خیلی به نظر آشنا میان و بعد از اینکه کیمیاگر پرسید فهمیدیم که ایشون در یکی از سریالهای تلویزیونی بازی میکردند همین حالا کشف کردم که پزشک هم هستند. ای وای زیبای خفته عزیزم رو نگفتم.بازم نشد با هم حرف بزنیم .بیلی گیلی رییس دیوونه خونه همراه با ژولی پولی شایدم این رییس باشه به هرحال برای ما دیوونه ها فرقی نمیکنه.مهم اینه که یه خونه خوشگل داریم که بابا بیلی گیلی هر روز خوشگلترش میکنه!منظورم از دیوونه خودم و کیمیاگر و کویر(جاش خیلی سبز بود،نمیتونم بگم جاش خالی بود،چون در اونصورت دروغ گفتم)بود نه کس دیگه.سوءتفاهم نشه.آقا رضا که مثلا قرار بود مدیریت کنه.خدا رحم کنه به روزی که مدیر بشه.درضمن من نمیدونم به کدوم وبلاگش باید لینک بدم؟کم مونده بیاد تو وبلاگ منم بنویسه.یک دوست دیگه هم بود که اسمشون یادم نمیاد اما اگه نگم از وجدان درد خوابم نمیبره.همون آقایی که کنار آریا نشسته بودند.اگه میدونین بهم بگین.نه دیگه نمیخواد بگین.همین حالا کشف کردم که اسم وبلاگشون مرد و مارمولک بود.آقای سینا یاوریان هم اومدن اما خیلی دیر.یه مهمون دیگه هم داشتیم که از باشگاه خبرنگاران جوان بودند.وبلاگ نویس، کسی مونده که معرفی نکرده باشم؟چند نفر هم مهمون غیر وبلاگی داشتیم که امیدوارم به زودی شروع به نوشتن بکنند.
درضمن اسامی کسانی که قرار بود بیان اما نیومده بودند رو هم میگم.اول فرشاد پلاس که مثلا مرخصی گرفته بود که به قرار برسه و۲۰۰تا ایمیل هم فرستاده بود که میام.حسین که در آخرین ایمیلش گفته بود اگه هیچ کدوم نیاین من میام! اما مثل اینکه تصادف کرده بود.بلا دوره حسین جان! راز مگو،سکوت،آوات وهیوا که البته قول قطعی نداده بودند،سعیدکه امروز تولدش بود و ترسیده بود اگه بیاد نتونه از دوستای دیگه اش کادو بگیره و سرش کلاه بره واشکانبدقول،معما،بربال فرشتگان،آواز عشق،صفر ویک زندگی که متاسفانه نتونست بیاد تهران،آقا میثم وساناز خانم که مثل اینکه قسمت نبود همراه ما باشه.چقدر بهت گفتیم بیا بریم؟یادت باشه! کویر عزیز هم که قرار بود بیاد اما امتحان براش گذاشتن و همینطور نگاهی تازه که ایشون هم گفته بود امتحان داره وشاید به قرار نرسه.

برای اینکه بدونین درباره چی صحبت کردیم من فقط یه اشاره کوچیک میکنم.اول آقای وکیل درباره جرائم اینترنتی صحبت کردند که برای من یکی،جالب بود مثلااگه کسی هکتون کرد،یامطلبتون رو برداشت میتونین شکایت کنین که خدا رو شکر دیگه اینکار تو ایران شدنی شده.بعد از این تقریبا تا آخر جلسه درباره چند تا موضوع پیشنهادی سانازصحبت کردیم.
مثلا وبلاگ نویس موفق کیه؟که دراینجا انگوری به حرف اومد و گفت:من!مهرام گفت:من!سیاوش گفت:من!منم تو دلم گفتم :من!لابد بقیه هم تو دلشون گفتند:من!
موضوع بعدی:وبلاگ ها روچگونه بنویسیم که در جهت اهدافمون پیش بره؟و دیگه اینکه چه کسی احساس میکنه که از زمانیکه شروع به نوشتن کرده بیشترین موفقیت رو داشته؟مثلا از نظر روحی تغییر کرده واحساس آرامش میکنه.
اینم موضوعاتی بود که دربارش صحبت کردیم.البته گسترده تر از اینا.اما من چون خیلی سرم درد میکرد زیاد حواسم نبود چی به چیه!از همه دوستان هم عذرخواهی میکنم اگه نتونستم از پس وظیفه ای که به عهده ام بود خوب بربیام.در ضمن اول جلسه هم درباره جلسات بعدی و اینکه چطور برگزار کنیم کمی صحبت کردیم که اگه قسمت بشه حتما یه برنامه برای موزه دکتر حسابی ترتیب میدیم.
آخ آخ این ژولی پولی از بس سر من جیغ کشید وگفت زود باش من اصلا نفهمیدم که چه جوری با دوستان خداحافظی کردم؟معذرت خواهی میکنم ومیگم خداحافظ!

وای چقدر لینک بود.دستم شکست.خدا حفظتون کنه.

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸۱