داستان مرد و خر عاقل!

سلام.مثل اینکه خیلی تاخیر داشتم این مدت.شرمنده همتون هستم.در ضمن جای کیمیاگر خیلی خالیه.هکر جونم که حسابی سرش شلوغه و فرصت نوشتن نداره.من که خیلی دلم برای نوشته های زیباشون تنگ شده.
چند شب پیش یکی از دوستان عزیز که مدتی است دیگه نوشتن وبلاگ رو کنار گذاشته اما امیدوارم که هرچه زودتر شروع به نوشتن بکنه یه داستانی رو برام تعریف کرد و ازش اجازه گرفتم که اینجا بنویسم.
یه مردی یه خری داشته.یه روز که داشته با خرش میرفته بیرون یه گودال سر راهشون بوده و خره میفته تو گودال.هر چی تلاش میکنه که خره رو از تو گودال بیاره بیرون موفق نمیشه.نا امید میشه و پیش خودش فکر میکنه که :چرا این حیوون بیچاره اینقدر عذاب بکشه؟بهتره که این گودال رو پر از خاک بکنم تا همینجا دفن بشه و بمیره.میره چند نفر رو به عنوان کمک میاره و شروع میکنند به ریختن خاک تو گودال.اولش خره شروع میکنه به هوار هوار.اما بعد از مدتی ساکت میشه.مرده فکر میکنه که خره دیگه مرده.میاد کنار اونایی که داشتند گودال رو پر میکردن .میبینه که خره نه تنها نمرده بلکه خیلی هم شنگوله.هربار که یه بیل خاک میریختن تو گودال،خره به خاکهایی که رو پشتش ریخته میشده یه تکون میداده خاکها ریخته میشده پایین و خره میرفته رو خاکها می ایستاده ومیومده بالاتر(بازم بگین خرها نمیفهمند)خلاصه کم کم میاد بالاتر تا جاییکه میتونه راحت بیاد بیرون.
اما نتیجه گیری:زندگی ما هم همینطوره.وقتی بر اثر یه مشکلی میفتیم تو گودال وسختیها رو دوشمون فشار میارند. دو تا کار امکان داره انجام بدیم.یکی اینکه صبرکنیم همونجا دفن بشیم و دوم اینکه از سختیهایی که برامون پیش میاد استفاده کنیم برای حرکت به سمت بالاتر.انتخاب با خودمونه.فقط کافیه همت کنیم و حرکت!
زندگی سراسر مبارزه است و سرشار از ناکامیها و موفقیتها.تا بازنده نباشیم برنده نمیشیم.تا گریه نکنیم نمیتونیم بخندیم.تا رنج نکشیم قدرتمند نمیشیم.فقط با همت ، اراده و ایمان و تلاشه که میتونیم به سوی پیروزی قدم برداریم.
  
نویسنده : سمن ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۱