چه تنبل شدم!

اومدم بنويسم اما نميتونم بنويسم.اشتباه نکنين حالم خيلی خوبه.شايد به خاطر آرامش بيش از حدي که دارم نميتونم فکرمو جمع و جور کنم.انگار مغزم رفته تو حالت کما و نميتونه فکر کنه.اما کلی حرف رو ميبينم که دارن تو اين سر،رژه میرن و خیال خبردار ایستادن هم ندارند.عیبی نداره.خسته میشم اگه بخوام به مغزم زیاد فشار بیارم.بهتره قدر این آرامشو که بعد از مدتها اومده سراغم بدونم.
می خواستم چند تا وبلاگ هم معرفی کنم اما فقط دوتاالان یادم میاد.حتما اینارو ببینین تا بقیه اش هم یادم بیاد و بنویسم.
فریادهای خاموشینوشته های یه مادر جوون و عزیز با یه قلم بسیار زیبا ودلنشین.درضمن برای دختر هشت سالشون هم یه وبلاگ درست کردند.
خاطرات یک مدیر که فکر میکنم برای اکثرمون قابل استفاده باشه.
یکی از فکرام خبردار ایستاده و باید بگم.
یه سوال دارم.بعد از اینکه نظراتتون رو خوندم یه نتیجه گیری و بحث درباره اش میکنم.
شما چقدر به حرف مردم زندگی میکنین؟چقدر براتون اهمیت داره که دیگران درباره شما چی فکر میکنن؟چقدر خودتون رو مقید میکنین که به خاطر حرفها ونگاههای مردم کارایی رو که دوست دارین انجام ندین؟چقدر قضاوتها و پیشداوریهای دیگران براتون مهمه؟
بچه کویر دو سه هفته است که نمینویسه.البته به خاطر گرفتاری کاریشه.ما رو مجبور کرد داستان داش آکل رو بخونیم تا درباره اش بنویسه اما چشممون به در وبلاگش خشک شد.لطف کن زودتر بنویس.   
نویسنده : سمن ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۱