چه دنیایی!

چه دنیای عجیبی.یه روز تو اوج، یه روز دیگه در حضیض.
هیچ کس سر از کار خدا در نمیاره.
میتونم بگم امشب یکی از بزرگترین شوک های زندگیم بهم وارد شد.
هنوزم نمیتونم باور کنم.
خدایا!کی فکرشو میکرد کار به اینجا برسه؟
روز اولی که دیدمش چقدر متین و معقول و با انگیزه بود.
اما امروز بعد از ده ماه که از آشناییم باهاش میگذره،بعد از 6 ماهی که باهاش کار کردم...از اون آدم....
چقدر دلم گرفته.دلم براش می سوزه.هنوز مبهوت شنیدن اون خبر لعنتی هستم.کاش دروغ بود.اما افسوس که واقعیت داشت.
همون آدمی که ازش درسها گرفتم،همون که برام یه آدم فوق العاده و یه سیاستمدار جلوه میکرد...
دوهفته بود میخواستم براش یه ایمیل بزنم.بگم اگه ازت خبری ندارم اما همیشه به یادت هستم.چون مدیونت هستم.همیشه خودمو شاگردت میدونم.یکی از کسانی که تو پیشرفت من موثر بودند تو بودی.نمیدونم چرا نتونستم بنویسم؟
اما امروز باید بگم چرا؟چرا؟؟
به هر کی میگم شوکه میشه.هرکی که حتی تو رو یه بار دیده بود.همون بار اول آنچنان اثرگذار بودی که همه میگن دروغ میگی،مگه ممکنه؟اونکه به نظر نمیومد مشکلی داره.
اما حقیقته.
من و خانواده ام به گریه افتادیم.چی برسه به اونایی که مدت بیشتری میشناختنت!
داستان فاخته رو یادتونه؟بهتون گفتم که یکی از بزرگترین درسهای زندگیم بود.
همون کسیکه اون داستان رو برام تعریف کرد،میتونم بگم گرفتار چندین مرغ فاخته شد اما نتونست مقاومت کنه و ... .
آره یه نفر رو کشته.کسی که براش خیلی عزیز بوده...اونقدر فشار بهش وارد شده بوده که دچار جنون میشه.مگه میشه کسی در نهایت سلامت عقلی بره یه نفر رو بکشه؟من که نمیتونم باور کنم.حتما دچار جنون شده...
نمیدونم باید چی بگم ؟دلم برای اون دختری که چندین ماه با هم همکار بودیم و میشناختمش میسوزه.همون دختری که تو دل همه جا داشت وبرای همه عزیز بود.باید سرنوشت اون دختر معصوم اینجوری میشد؟
دلم برای اون مردی که الان تو بیمارستان و تحت نظر پلیسه میسوزه.
نمیدونم عاقبتش چی میشه؟کاش اونم با همون ضربه های چاقو مرده بود.
کاش...کاش نمیشناختمش...کاش اینطور نمیشد...
(ماجرای کامل رو از اینجا بخونید)

  
نویسنده : سمن ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸۱