شبهای تهران!

ساعت:۸ شب
مکان:ميدان صادقيه(آرياشهر)منتظر تاکسی
افراد: من و دختر عمه ام و یه خانم حدود 40 سال با ظاهری نسبتا ساده.
یه تاکسی خالی از راه ميرسه.
سمن:مستقيم...
خانم: مستقيم...
خانم سريعا در جلو رو باز ميکنه و ميره جلو ميشينه.
بعد از سوار شدن:
خانم با ناز:ووووی!چه سرده...کمی مکث؛آقا تا دارآباد چقدر میشه؟
راننده:میرم پونک.
خانم:میدونم .تا اونجا چقدر میشه؟
راننده:نمیدونم.میرم پونک
سمن در کمال پررویی:از اینجا که نمی برند.باید همین آریاشهر برین تجریش از اونجا برین دارآباد.
خانم:میدونم.اما میخواستم دربست بگیرم.
خانم رو به راننده:شما نمیدونین چقدر میگیرن؟
راننده:نه
خانم:اِ ! یعنی اشتباه سوار شدم؟
سمن:شما اینجا باید سوار بشین.
راننده(تو دلش): خدا خیرت بده خواهرم
خانم:همينجا نگه دارين من پياده ميشم
خانم بعد از پياده شدن:يه نگاه خصمانه به سمن!
سمن:
موقع پیاده شدن سمن و دادن کرایه:
راننده:ممنون خانم.لطف کردین
آخی الان چقدر دعای خير راننده مسوول ،و نفرينهای اون خانم خووبه پشت سر منه.
زمونه ای شده که به زور میخوان آدما رو از راه بدر کنند.البته خیلی دلیلا میتونه داشته باشه که دلیل عمده اش فقره.ای کاش به فکر چاره ای بودند...   
نویسنده : سمن ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۱