خاطره دانشجویی

ترم اول دانشگاه بودم.اون موقعها خوره مجله جدول داشتم.دومین جلسه معارف بود و منم مثل جلسه قبلش یه مجله جدول از کیوسک روزنامه دم دانشگاه خریدم که سر کلاس حوصله ام سر نره.من و سارا دوستم تو یه نیمکت نشستیم.استاد اومد و شروع به تدریس کرد و من و سارا هم شروع به حل جدول.سرمونو انداخته بودیم پایین و مشغول حل جدول بودیم.هرازگاهی سرمون رو بلند می کردیم و لطف می کردیم به استاد یه نگاه مینداختیم و استاد هم اینجوری  منتظر مارو نگاه می کرد تا شاید از رو بریم.اما خب عشق به جدول خیلی بیشتر از عشق به درس بود!ما کار خودمون رو ادامه میدادیم.استاد واقعا لطف کرد که مثل دفعه قبلش هیچی بهمون نگفت و فقط اونجوری هی نگاه می کرد!آخر کلاس شد و استاد خواست برای اولین بار حضور غیاب کنه.رسید به اسم من، منم:نیشخندحاضر!استاد میخ شد روی صورت من و گفت شما با استاد سجادی چه نسبتی دارین؟منم بی خیال گفتم کدومشون؟(فامیلی ما پیشوند داره و احتمال دادم که چون سجادی خالی رو با کس دیگه اشتباه میگیرن ایشون هم اشتباه گرفته) استاد هم گفت فلان واحد.اینو که گفت دیگه مُردم!نگرانبا مظلومیت و موش مردگی هرچه تمامتر گفتم :پدرم هستنخنثی.گفت به به من و پدرتون اونجا همکاریم و خوشحالم که شما رو میبینم و... !
مونده بودم بین این همه همکار بابا این یکی باید بشه استاد من؟!خب سختم بود سر همچین کلاسی به خاطر اینکه استادش همکار باباست عین آدم بشینم!
چهار پنج جلسه گذشت و من مثل بچه های خوب مینشستم و مثلا با دقت فراووووون درس گوش میدادم.90% کلاس هنوز کتاب نگرفته بودیم.یه روز استاد اومد و ویرش گرفت که درس بپرسه.یه نفر رو صدا کرد و یه سوال کرد و طرف هم گفت بلد نیستم.نفر دوم همینجور.نفر سوم گفت کتاب نگرفتم.نفر چهارم هم گفت کتاب ندارم.نفر پنجم هم همینطور.استاد هم حسابی شاکی شده بود و بهش برخورده بود. بالاخره رو کرد به من و گفت:خانم سجادی پس شما جواب بدین!منم جوابی نداشتم بدم گفتم شرمنده ام.کتاب نگرفتم هنوز!استرسفکر کنم استاده اگه جا داشت همونجا میزد تو سرم!
به هرحال جرات نکردم برای بابا این داستان درس نخوندن رو تعریف کنم.اونوقت دیگه تا آخر دوران دانشجویی بابا احتمالا کتابها و درسهای منو چک می کرد!نیشخند
از اونور هر روزی که بابا اون استاد رو میدید میگفت استاد فلانی سلام مخصوص به شاگرد زرنگش رسونده!حالا نمیدونم این زرنگی که استاد بکار میبرد کنایه بود یا جلوی بابا لطف می کرد بهم!ابله
امروز بعد از سالها برای بابا جریان اون روز رو تعریف کردم.بابا زد به پیشونیش و گفت به به چه آبرویی بردی ازم.البته بعدش هم کلی خندید اما فکر کنم فردا بره سراغ استاد قدیم و ازش بابت قصور من عذرخواهی کنه!افسوس

/ 21 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمن

واااای امیر چه شلوغش کردی[تعجب]خوبه اون کامنتت رو که گفتی اون یکی رو پاک کن نگه داشتما![شیطان]

امیر

من شکسته نفسی کردم! من نجابت به خرج دادم! من تعارف کردم! من یه چیزی گفتم! شما باید بین این همه کامنت فقط کامنت من رو پاک کنید؟! این درسته؟! این انصافه؟! عدل علی اینه؟! [نیشخند]

امیر

تازه مگه من چه هیزم تری فروختم به شما؟! به خدا هیزمهای من مرغوب و خشکن همه شون!مگه چی گفته بودم؟! فقط گفتم وبلاگ زیبایی دارید! این رو باید پاک کنید؟!

سمن

خب امیر خان شکسته نفسی کردن اینا رو هم داره!تقصیر خودته[زبان]

تربچه نقلی

طفلکی بابات [نیشخند][چشمک] ای شیطووووون[قهقهه]

محمدرضا

:) درود از اینکه هستی و مینویسی خوشحالم دیرزی[لبخند]

ییلاق ذهن

حالا آخرش چه نمره ای گرفتی نکنه تو رو دربایستی اینقدر درس خوندی شاگرد اول اون کلاس شدی ؟ [نیشخند]

لبخند پنبه ای

:)) آی قربون سمن سوتی خودم بشممممم منننننن ! :*:*:*:*: اصولا جنس آدم کلا خیلی خوچ شانسه !:)) در جریانی که ؟:)) !!! فدای تو بشم ! توو یاهو پیدا نیستی ! دلم برات تنگ شده دختر ک !

آقا امین

سلام سمن جان خسته نباشی، لینک های من عوض شده ، خوشحال میشم قدم رنجه کنی و یه سر بزنی. شما هم به آپ لطفا!

دوست شما

در زندگي تو هر چيزي زاييده شعور تو است. اگر آگاهي‏ات دگرگون شود، محصولات و فرزندان آن هم دگرگون مي‏شوند. خوبي و بدي، بيماري و شفا، رنج و راحتي، فقر و ثروت، ضعف و قدرت، كوچكي و بزرگي و همه مظاهر زندگي و مرگ ناشي از نوع و فرم شعور است. خداوند بواسطه آنچه در ذهن و قلب توست، با تو رفتار مي‏كند، از تو مي‏گيرد و به تو مي‏بخشد.