هیچ یادی از یاد نخواهد رفت

دیروز تو مراسم سومت تمام مدت با وجود تموم اون گریه زاریها دلم میخواست از در میومدی تو و یکی از اون تیکه های خاص خودت رو مینداختی و میگفتی بابا جمعش کنین چه خبرتونه؟یه خنده شیطنت آمیز تحویل بدی و بگی داشتم اذیتتون می کردم!
شاید ١٠٠ بار گفتن فاتحه، اما هرکاری کردم دهنم نچرخید برای فاتحه خوندن.نهار رو اصرار کردن بهمون و گفتن مهمون توییم و باید بمونیم. عشق چلوکباب بودی.غذا هم چلوکباب بود از همون رستوران مورد علاقه خودت.هیچوقت تو هیچ مراسم ختمی لب به غذای اون مجلس نزدی.حتی چای!موقع غذا سرت رو مینداختی پایین و میرفتی.همه هم اخلاقت رو می دونستن و اصرار نمی کردن بهت.اما دیروز ما نشسته بودیم سر سفره مجلس ختم تو!خیلیها موقع نهار گریه شون گرفت.
بعد از نهار اومدیم سر مزارت.تا چند دقیقه مات و مبهوت به جای تو خیره شده بودم تا اینکه باز بغضم ترکید.تازه اون موقع تونستم فاتحه بخونم برات.
عزیزای زیادی رو از دست دادم و براشون اشک ریختم اما تا قبل از اینکه برای تو اینجوری بشم تنها کسی که خیلی داغونم کرده بود سعید پسرداییم بود و بعد از حدود ١٠ سال حالا برای تو اشکهام تمومی ندارن.
غروب که برگشتیم خونه عمو، همه جمع بودیم.نمیدونم چی شد که هوس کردم خاطرات و تیکه کلامهات رو بازگو کنم.شروع کردم به زدن یه سری حرفهات با لهجه کردی داغون خودم و خندیدیم. برای چند ساعت همه جون گرفتیم.
گفتم یه ماه پیش که تو مهمونی دیر اومد گفت رفتم سالمندان کهریزک.با اون حالش همچنان اون کار رو ادامه داده بود.اما چند نفری اصلا خبر نداشتن.تعریف کردم که ماهی یکی دو بار می رفتی و آب نبات می خریدی و بسته بندی می کردی و می بردی و چند ساعتی اونجا بودی و شادشون می کردی و آوازی میخوندی براشون و برمی گشتی.
براشون گفتم که با مادر فروغ فرخزاد چطوری آشنا شدی و ارتباطت همیشگی شد.
تعریف کردم که چطوری رفتی زنگ همسایه رو زدی و گفتی بوی قورمه سبزی از خونه تون میاد. میشه این ظرف رو برام پر کنین؟و اونها که تو رو نمی شناختن هاج و واج شده ترسیده بودن و رفتن ظرف رو پر کردن و ما هم از بالا خندیدیم و گفتیم فامیل ماست،نترسین!
تعریف کردم که وقتی مادر قلابیت برات کادو می فرستاد و تو می پوشیدیشون مثل یه پسربچه ١٠-١٢ ساله رژه می رفتی جلوم و هی قیافه های جورواجور میومدی و پز می دادی.
یادته تو همین شلوغیهای خرداد و تیر، یه روز که پیاده می رفتی باتوم خوردی؟وقتی اومدی خونه اونقدر با ادا و اصول تعریف کردی که باورمون نشد.اما بعدش دیدیم راست گفتی...
برام جالب بود همیشه که گاهی یه جریاناتی رو به هیچ کس نمی گفتی اما وقتی دو نفری بودیم بهم می گفتی و ازم می خواستی به کسی نگم.گاهی می گفتی میخوام برم فلانجا با سمن میرم.با من میومدی و میگفتی اونجا نمیرم!الکی گفتم(استاد پیچوندن تو مواقع لزوم بودی).منو ببر فلانجا. خیلی چیزها رو زودتر از اینکه به بقیه بگی به من می گفتی.ممنون که اعتماد داشتی.
کافی بود زنگ بزنی و نخوای بگی کجایی.اینجور وقتها همیشه می گفتی اومدم «ختنه سوران» یکی از دوستام!
از بس عزیز بودی هر کدوممون هر سفری می رفتیم اول از همه برای تو سوغاتی میگرفتیم که اونهم اکثرا یه پیراهن آستین کوتاه بود و تو وقتی تحویلشون می گرفتی چقدر خودت رو خوشحال نشون می دادی.
بارون که بباره تو دیگه نیستی که با پیراهن آستین کوتاه و کاپشنی که رو یه طرف شونه ات گرفتی سوت زنان راه بری و به قول خودت حالش رو ببری.
امروز که با لباس مشکی از خونه اومدم بیرون،تو راه به این فکر کردم که تو هیچوقت این شیوه عزاگرفتن رو دوست نداشتی.هیچوقت مشکی رو دوست نداشتی.عصبی می شدی اینجور وقتها.
روحت تازه آروم شده نباید اذیتت کنیم با چیزهایی که همیشه مخالف بودی و ازشون رنج می بردی.
چیزی که خوشحالم بابتش، اینه که تو تا آخرین لحظه سرپا بودی و محتاج کسی نشدی و خودت از پس کارهات برمیومدی.
یه مرگ قشنگ، وقتی که رفتی استراحت کنی دوبار بلند گفتی آی و بعدش تموم...
روحت شاد باشه،خاطرت جمع باشه که هیچکس هیچ دلخوری ازت نداره.دیروز هرکی اومد و رفت فقط تعریفت رو کرد و لبخند رضایت رو با اشکهاش آمیخته کرد.
پ.ن١:نمی تونستم ننویسم ازش.احساس می کنم خودم اینجوری آروم میشم. یادگاریهای این آدم تو زندگیم کم نیست و نمیشه همش رو به زبون آورد.مسلما زمان می بره تا دلم آروم بشه.
پ.ن٢:حرفهات خوب بود.خوبتر از چیزی که فکرش رو بکنی.به خصوص «سعی کن خصوصیاتی که داشته رو تو وجود خودت نگهداری»
/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پور پدر

مطمئن باش جای همچین آدمی ناف بهشته...

سلانه (دختر بابایی)

خوب کردی نوشتی سمن.. اون شک نداشته باش که الان آرومه.. حالا تویی که باید آروم شی.. دلتنگی تا ابد برات می‌مونه.. ولی آروم می‌شی

امیر

نوشتن و گفتن آروم ترت میکنه. بنویس و بگو. امیدوارم خدا به شما ها هم صبر و آرامش بده.

آهوی زیبا و فضول

سلام سمن جان .اظهار همدردی منم بپذیر .توی جامعه ی فعلی ، فقدان همچین آدمهایی واقعا مصیبت بزرگیه . چون تعدادشون کمتر از اونیه که حضور دیگری ،غمشون رو کم رنگ تر کنه . به امید دیدار [گل]

بهار

سمن جان خيلي خوب حالت رو مي فهمم و درك مي كنم...گذشت زمان از غمت كم مي كنه ...صبر داشته باش خانم

مریم

هر گل که بیشتر میدهد به چمن صفا گلچین روزگار امانش نمیدهد روحش شاد... مرگ قانون طبیعته و روزی برای هممون اتفاق می افته .ای کاش ما هم بعد از مرگمون نام خوبی به یادگار بزاریم از خودمون.

دوست20

حالا نمی خوایین بنویسین . د عوض کنین حال و هوا رو . پس منتظریما . یا که می گین باش تا سبز بشین ! هان . بدرود .

دناتا

اینجور وقتا تنها چیزی که آدمو آروم میکنه اینه که زمان میگذره و همه رفتنی هستیم. قرار نیست تا ابد اینجا بمونیم. چقد وحشتناک میشد اگه بعضیا میرفتن و یه عده دیگه میموندن. غیر قابل تحمل بود!