داستان یک زندگی-2

چهار سال از ازدواج شادی و کاوه گذشت که صاحب یه دختر شدن.برای اسم گذاری بچه  شادی نتونست نظرش رو بگه و کاوه و خانواده اش به سلیقه خودشون یه اسم انتخاب کردن و به نظر شادی هیچ اهمیتی ندادن.شادی یک ترم مرخصی داشت و خب اون مدت برای کاوه و شادی دوم خیلی سخت بود.دیدارشون فقط خانوادگی بود.شادی دوباره کلاسهاش شروع شد.پدرش هفته ای سه روز میومد تهران تا بچه رو نگه داره.خانم همسایه دید که برای پدر شادی خیلی مشکله که سه روز بیاد تهران.پیشنهاد داد که دو روزش رو من نگه میدارم.دو روز صبح تا ظهر دخترک مهمون همسایه بود.عناصر خارج از گود فکر می کردن که با اومدن دخترک ارتباط خصوصی کاوه و شادی دوم قطع میشه اما زهی خیال باطل.دو روزی که دخترک پیش همسایه بود خوش خوشان شادی دوم و کاوه شد.بچه گاهی دل درد داشت و کلی هوار هوار و جیغ جیغ می کرد و به هیچ وجه آروم نمی شد اما باباش جناب کاوه اصلا نمیومد بگه بچه ام چشه!
درس شادی تموم شد و دیگه وقتش رو صرف بچه اش می کرد..دخترکشون ١٠-١١ماهه بود که شادی دوم بچه سومش رو بدنیا آورد.اون هم دختر دار شد.(حتما متوجه شدین که این شادی دوم همونی بود که کاوه در زمان تجرد عاشقش شده بود و همسایه روبروییشون بود)اما ماه آخر بارداری شادی دوم به دلایلی که بر عناصر خارج از گود معلوم نشد ارتباط این دو تا خانواده قطع شد.البته وقتی بچه شادی دوم به دنیا اومد کاوه خودش هدیه اش رو برد دم منزل اونها و تحویل یکی از پسرهاشون داد.
سه چهار ماهی گذشت و ارتباط اینها مجددا برقرار شد. ارتباطشون به خاطر بچه شادی دوم به همون شب نشینی های شبانه خلاصه می شد.بعد از مدتی که شادی اول دوباره کارش رو شروع کرد و بچه شادی دوم هم از آب و گل در اومد هر دو دخترهاشون رو گذاشتن یه مهدکودک.و باز هم فرصت برای ارتباطهای کاوه و شادی دوم فراهم شد.سه چهار سالی گذشت و هر دو تا خانواده دسته جمعی رفتن مکه.مادر و پدر شادی اومده بودن تهران و منزل شادی بودن تا اونها برگردن.یه روز مادر شادی با یکی از همسایه ها(عناصر خارج از گود) میشینه به صحبت کردن.همسایه میگه شادی یه کم بیشتر حواسش به زندگیش باشه.مادر شادی هم درد و دلش شروع میشه که میدونم چی میگین و من همیشه بهش میگم این زن چرا اینقدر تو زندگی توئه؟هربار مهمونی داره میگم میام کمکت میگه نه!شادی دوم هست.هر بار زنگ میزنم این زن خونه ایناست.میدونم دامادم سر و گوشش می جنبه.هر چی به دخترم میگم حالیش نمیشه...
خانواده ها از سفر حج برگشتن و یه هفته ای گذشته بود که کاوه زنگ زد به اون همسایه(مادر شادی مکالمه خودش و همسایه رو بازگو کرده بود براشون).گفت میدونم همتون در شگفت هستین از اینکه چطور ما و خانواده آقای فلانی اینقدر با هم صمیمی هستیم.حتی فامیلهامون هم حسودی می کنن به این رابطه ما!الان که دارم با شما حرف میزنم شادی خانم دوم هم کنارم نشسته!شوهرش مثل برادر میمونه برای من!در نتیجه شما نگران ما نباشین!نه شما نه هیچ کدوم از فامیلهامون نمیتونن چیزی بگن!

ادامه دارد...

/ 4 نظر / 10 بازدید
مهـــــــــران

من مهران هستم از وبلاگ "کهنه درخت" غرض از مزاحمت اين بود که در روز شنبه نوزدهم بهمن ساعت 17 يک جشنواره لوازم آرايشي و بهداشتي (منطقه سيدخندان) برگزار خواهد شد و من بعنوان مشاور شرکت شما رو به اين جشنواره دعوت مي کنم. از مزاياي اين جشنواره: 1- آشنايي با شرکت و محصولات فوق العاده آن 2- انتخاب و تغيير طرز تفکر 3- کلاسهاي رايگان پوست و مو 4- در صورت دريافت اشتراک ميتوانيد از محصولات شرکت تا 23درصد تخفيف استفاده کنيد 5-از طرح درآمد زايي شرکت نيز درصورتي که بخواهيد مطلع شده و استفاده خواهيد نمود 6- وجود محيطي دوستانه براي ارتباطات بيشتر و آشنايي با ديگران از آنجا که براي حضور و استفاده از شرايط بايستي حتما با يکي از مشاورين شرکت هماهنگ شده و بعد اقدام نمائيد با بنده و شماره همراه 09369120708 تماس حاصل فرمائيد. باستحضار مي رساند کليه مطالب صادقانه و درصورت حضور مشاهده خواهيد کرد. قبلا از حضور گرم شما کمال تشکر و امتنان را دارد.

ییلاق ذهن

خیلی هیجان انگیز شد قضیه نمیشه من زنگ بزنم بقیه شو بپرسم ازت [نیشخند] طاقت ندارم صبر کنم [زبان] شوخی کردم خواهشا تند تند بنویس قضیه چی بوده من منتظرم خوااااهر

آرش خان

دوست عزیز به قول مهران مدیری ای که تو میگی یعنی چه (سورس قالب کجاس؟) راستی این ماجرا ی دنباله دارتم جذابه