سفرنامه قسمت اول

اواخر خردادماه خاک کانادا و بعد هم آمریکا باز طلبید .این سفرنامه رو همون موقع شروع به نوشتن کردم اما اینکه چرا تا الان که سفر تموم شده و برگشتم،نذاشتم تنها دلیلش تنبلیه! (ضمنا جملات رو دیگه به روز نکردم و تغییری ندادم)

شبی که میخواستم بیام، یکی از چمدونهام حدود 2 کیلو اضافه بار داشت.در عوض ساک دستی نداشتم.تجربه سال گذشته ام این بود که اگر چمدون دستی داشته باشم تو فرودگاه عظیم لندن هی باید از اینور به اونور بکشمش و از کت و کول بیفتم. دیرتر از زمانی که پیش بینی کرده بودم به خاطر دیراومدن آژانس رسیدم فرودگاه.وقتی رفتم برای تحویل بار، حدود نیم ساعت چون بار یه مسافر مشکل داشت معطل شدیم.زمانی که نوبت من شد، به بار اضافیم گیر دادن.کمتر از نیم ساعت به پروازم مونده بود.منو پاس دادن به مسوولشون.کلی چک و چونه زدم که من چون گردنم ناراحته نمیتونم چمدون دستی داشته باشم.همه وسایلمو گذاشتم تو همین دو تا چمدون.خلاصه با تهدید اینکه من پای پرواز هستم، نبینم چمدون دستی داشته باشی، رضایت دادن.هنوز عوارض رو نداده بودم ، بر خلاف همیشه صف باجه های عوارض وحشتناک بود!معلوم شد که مسافرانی که از بانک عوارض رو دادن 50 تومان دادن و اون شب که اومدن فرودگاه ، بهشون گفتن از امروز شده 55 تومان و باید مابه التفاوتش رو بدین!!!بعد از دادن عوارض نوبت صف طویل گمرک شد!! به مردم توضیح میدادم که پروازم تا ده دقیقه دیگه میپره و همینجور اومدم جلو.یه خانواده جلوم بودن که اونهام عجله داشتن.خانمه که رفت جلوی مامور گمرک، تازه فهمید که عوارض گرون شده! بعد نمی دونم چرا ماموره خوشش اومده بود هی حرف بزنه باهاش!من داشتم بال بال میزدم.به نفر اول صف کنارم که یه پسری بود گفتم من پروازم الان میره.میشه اجازه بدین من الان زودتر از شما برم؟ایشون هم لطف کرد گفت نه! الان این خانمه میره!!
بالاخره خانمه رفت و نوبت من شد.ماموره شروع کرد که کدوم شهر میری؟ چرا میری؟ دیرت شده؟؟گفتم بله خیلی دیرم شده 3-4 دقیقه مونده به پروازم.گفت نگران نباش کارت پرواز داری هواپیما نمیره!بالاخره رخصت داد و من بدو بدو رفتم گیت خروجی.بعد از اینکه سوار شدم هواپیما با یک ساعت تاخیر بلند شد.یکی از مسافرها بارش مشکل داشت و گفته بودن باید چمدون رو خارج کنیم از هواپیما.به هر حال پرواز انجام شد و منم کنار یه آقای مسن گوگولی و ژیگولی بودم که تا رسیدیم هی حرف زدیم .نکته بامزه این بود که این آقا بچه هاش انگلیس بودن و براشون 10 کیلو گوجه سبز داشت می برد و کلی هم اضافه بار داده بود!

پرواز بعدیم هم برخلاف پرواز سال گذشته خیلی خوب و راحت بود و اذیت نشدم.وقتی هم که به کلگری رسیدم با یه هوای بسیار عالی روبرو شدم.هرچقدر سرمای پارسال اذیت کرد امسال از تابستون خنک لذت بردم و کلی خوش به حالم بود که از گرمای تهران فرار کردم. این سفر هرجای دیدنی که پارسال رفته بودم رو بازم رفتم.که خب بین سرسبزی و برفی که سال گذشته داشتن خیلی تفاوت بود.

روزها به گشت و گذار گذشت تا رسیدیم به جشن استمپید!

شهر کلگری همه ساله جشنی داره به نام استمپید که امسال نود و نهمین سال برگزاریش بود.داستانش هم اینجوریه که اولین بار یه مراسم گرفتن و گاوبازی و این چیزا بوده بعد دیدن خوش گذشته، هرساله از روز هشتم ماه جولای به مدت یه هفته برگزار کردن.


اولین روز این جشن جمعه بود. مردم از کله سحر راه می افتن به سمت محل برگزاری کارناوال. ضمنا فکر نکنین که مردم با ماشینهای شخصیشون میرن.خیر! رفت و آمد به اینجور برنامه ها اکثرا با مترو هست.کارناوال در داون تاون (مرکز شهر) برگزار میشه.امسال مهمون خارجی هم داشتن و بانو کیت و جناب ویلیام هم از یه هفته قبل از شروع مراسم به کانادا تشریف آورده بودن و برای این مراسم هم اومدن کلگری. خیابونهایی که کارناوال از اونجا رد می شد مشخص بود.ما حدود ساعت 9 رسیدیم.جمعیت خیلی مرتب دو طرف خیابون نشسته بودن.خیلیها هم از شب قبل صندلیها و پتوهاشون رو برداشته بودن و اونجا خوابیده بودن.تقریبا دو ردیف صتدلی بود و پشتش هم مردم ایستاده بودن.اونقدر تعداد خیابونها زیاد بود که نهایتا 4 ردیف مردم تو هر طرف خیابون بودن و مشکلی برای دیدن پیش نمیومد.هر 40-50 متر هم یکی دو نفر برای نظم دهی! ایستاده بودن.همه این افراد جزو کسانی بودن که به صورت داوطلبانه از سال گذشته اسم نوشته بودن و اومده بودن.


تو این هفته و به خصوص تو مراسم روز اول، مردم کلاه کابوی سر میذارن و پیراهن چهارخونه به تن می کنند.اگر هم بشه چکمه کابوی! ثیپ مردم خیلی دیدنی میشه.
حلاصه گروههای مختلف از پارک استمپید (معلومه چقدر براشون مهمه این روز که پارک هم به نامش زدن!) راه میفتن و میان رژه میدن.دخترهای شایسته شهرهای مختلف در سالهای مختلف سوار بر اسب با لباسهای خوشگل موشگل.بومی های کلگری سوار بر کالسکه های زیبا با لباسهای محلیشون.دانشگاه شهر، کتابخونه شهر، هرکسی از هر صنفی میاد.
من اون لحظه ها که اینا مرتب و منظم رد می شدن همش فکرم به ایران بود که اگر قرار بود تو ایران همچین برنامه ای اجرا شه چند تا کشته میداد؟ چند مورد دعوا راه می افتاد؟برنامه ریزیش چطور بود؟!

این مراسم از 8 صبح شروع شد و تا 12 ظهر ادامه داشت. بعدش دیگه نخود نخود هر کی رفت دنبال زندگیش.


از روز دوم صبحانه های رایگان استمپید شروع میشه. هر روز چند جا صبجانه میدن و مردم هم عشقشون اینه که برن.صبجانه معمولا از 7 صبح تا 9 و نیم داده میشه. منوی اصلی هم پن کیک با میپل سیروپ (شهدی که از صمغ درخت کاج که در کانادا فراوونه درست میشه) و سوسیسه. بعضی جاها میوه و آب میوه و نسکافه هم در کنارش میدن. خواننده میارن و تو فضای باز برنامه اجرا می کنن. جمعیتی میاد برای این صبجانه.اما من که مرده این نظم و ترتیبش بودم.مثل انسانهای متمدن تو صف می ایستادیم بدون اینکه تو سر هم بزنیم و داد بزنیم.خیلی سریع صف جلو میرفت.یکی بشفاب میداد دستت.یکی کارد و چنگال و دستمال.نفر بعد پنکیکی که همونجا داع داغ درست می شد رو میذاشت تو بشفابت.نفر بعد سیروپ میریخت.نقر بعد سوسیس میداد. بعد هم می رفتی از میزهایی که اونجا بود آب میوه یا میوه ات رو برمیداشتی و می نشستی رو صندلیهایی که گذاشته بودن.از موسیقی لذت می بردی و شادی مردم شادت می کرد و صبحانه ات رو میل می کردی.

یکی از این روزها پارک استمپید برنامه بود و چند تا شرکت قَدَر کانادا اسپانسر شده بودن. اون روز رو ،روز خانواده اسم گذاشته بودن و گفته بودن که به 25 هزار نفر صبحانه مجانی میدن. این پارک در حالت عادی ورودیه داره زمانیکه با کارت صبجانه وارد بشی می تونی از پارک و شوهایی که اجرا میشه  رایگان استفاده کنی.البته همه ی شوها رایگان نبود.

فقط یه لحظه چشمتون رو ببندین و این جمعیت رو متصور بشید که چطوری می خوان صبجانه بگیرن! من اینجا هم تمام مدت یاد اون بزرگترین ساندویچ شترمرغی بودم که قزار بود توی گینس ثبت بشه و قبل از اومدن نماینده ، هیچی ازش باقی نموند.
صفی بودااااا! اما خیلی سریع پیش میرفت و مردم بعد از گرفتن صبحانه شون می رفتن تو استادیوم می نشستن.
روی سن هم خواننده ها برنامه اجرا می کردن و یه شوی رقص اسبها هم برپا شد.بعدش مردم زباله هاشون رو تو سطل ریختن و رفتن به قسمتهای دیگه پارک.خود این پارک یه شهربازی کوچیک هم داره که مردم از اون هم استفاده می کردن. خلاصه رقتیم و چند تا شو دیدیم تا برسیم به زمانیکه در دهکده بومیها باز بشه و بریم ببینیم.
بومیها یه منطقه خاص دارن برای خودشون توی شهر.اما استمپید که میشه یه عده شون، خونه زندگیشون میاد تو اون پارک که نحوه زندگی و خورد و خوراک و رقصشون رو به مردم نشون بدن. مردم رو داخل خونه ها راه میدن و جلوی مردم غذا درست می کنن.
بعد هم که یه ساعت مشخصی شوی رقص محلیشون برگزار میشه.
فکر نکنین همه اون 25 هزار نفر با هم راه می افتادن سمت یه برنامه.اونقدر برنامه ها زیاد بود که هرکسی یکی رو انتحاب می کرد و تا شب هم اوجا بود.
ما یه لشکر آش و لاش بودیم دیگه. من که مثل پلنگ صورتی فقط خودم رو می کشوندم رو زمین.ساعت 2 و نیم که دیگه جونی برامون نمونده بود تصمیم گرفتیم برگردیم.دم در خروجی به هر کسی که می خواست هر زمان از روز دوباره برگرده داخل پارک، به مهر به دستش می زدن.
اگر کسی از صبح زود نمیومد و مثلا ساعت 11 میومد باید بلیط ورودیه می خرید.

برنامه های این جشن خیلی جالب بود و جالب تر از همه اش هم مدیریتی که این برنامه ها داشت!

یه روز هم که 4 جولای باشه زوز ملی کانادا بود. مردم تو این روز اکثرا لیاس قرمز می پوشن.یه پارکی هست اینجا به نام هریتیج پارک (heritage park)که هرساختمان قدیمی شهر رو از بیخ کندن و بردن گذاشتن تو اون پارک.البته این کار رو در اکثر شهرهای کانادا کردن. بعد مردم روز ملی کانادا میرن این پارک و برنامه ها رو میبینن.مثلا اولین ساحتمون شهرداری، اولین ساختمون پست با اون دم و دستگاهش ، اولین هتل شهر.اونقدر این ساختمونها قدیمی هستن که راه میری چوبها قژقژ می کنن.

قسمتهایی از پارک هم شعبده بازی و رژه اینا برگزار میشد. یه فضای سرپوشیده هم بود که مراسم سیتیزن شیپی به صورت نمادین برگزار میشد.البته یه تعداد اون روز مدارکشون رو تحویل گرفتن و سوگند یاد کردن.که من و بقیه هم تو این مراسم سوگند شرکت کردیم و به جان ملکه سوگند یاد کردیم!

هز کسی هم تو این پارکه به سبک و سیاق قدیم لباس می پوشه.خلاصه بسیار زیبا بود. اینجا هم یاد شهرک سینمایی ویرون خودمون افتادم که اونم قرار بوده همچین جایی باشه!!

الان تو هواپیما هستم که دارم می نویسم و به سمت تورنتو میرم.مسلما اونجا هم سفرنامه نوشتن ادامه داره.

فعلا...

/ 7 نظر / 48 بازدید
دریس

من عاااااشق اینجور برنامه ها هستم. یعنی اگه منم اونجا بودم کشته بودمو خودمو از ذوق. به خصوص نظم و ترتیبش که بهت آرامش میده. حالا اگه ایران بود تا وقتی برنامه تموم میشد و میخواستی برگردی خونه علاوه بر خستگیش کلی هم حرص و جوش میخوردی. خیلی طول میکشه تا مردم ما هم به این درک و شعور برسن. سمن جون تو رو خدااااااا بقیشو زود بنویس. نکنه بری یه سال دیگه بنویسی ها..[ماچ]

sahar

khosham omad,be nokate riz kheyli deghat karde bodi,hichi be nazaram az ghalam nayoftade.afarin

پونه

قسمت اولش وای از اون قسمت اولش !!! یعنی خیلی باحالن عوارض خروجی برای خودش زیاد می‌شه بعد به بانک خبر نمی‌دن ای خدای بزرگ ازت متشکرم....راستی من از این هریتیج پارک کلگری خیلی خوشم میاد مرسی که ازش نوشتی

sahar

khob baba joon pashin bian inja dige,man cheghadr begam,tearof mikonid,2ghadame ,ye atse koni miresi.be poone jaan

پونه

سحر جون فدای اون روحیه مهمان نوازیت بشم من ! باید کل خونه‌ت رو بگذاری روی تاقچه ! الان بیای خونه ما عین زمین فوتباله همه چی گوشه کنار !! بگذار دوست باشیم قربونت برم ! فحش ندی به ما... اینم بزرگ می‌شه عقل رس می‌شه یک روزی !! اونوقت میایم حتما جمیعا ...

مریم

سلام خانوم رسیدن بخیر[ماچ] چه مراسم جالبی ،چه نظمی ،چه...

مریم

ای بابا سمن جون بیا ادامشو بنویس دیگه[زودباش]