مراسم ریواس و آی باکلاه!

و اما بشنوید از داستان مراسم بانو ریواس و آی با کلاه!!
پنج شنبه صبح کله سحر 22 اسفند من و ریواس و سامان و ئه سرین و علی راه افتادیم سمت بازار گل!اینکه چرا ریواس اومد به این دلیل بود که میخواست گل دسته گلش رو انتخاب کنه.دسته گلش براش خیلی مهم بود و عکاس باشی شدیدا روی زیبایی دسته گل تاکید داشت.خب به هرحال باید یه چیز زیبا تو عکس وجود میداشت دیگه!!زبان(ای جااااااااااانمقلب)
مهندسی ماشین به عهده ما چهار نفر بود و ریواس براش مهم نبود که چه گندی میزنیم به ماشین.اینم بگم که از سه ماه قبل قرار تزیین ماشین رو گذاشتیم.ما هم فکر می کردیم که کار آسونیه.اسفند که شد تا یاد این گلکاری میفتادیم می لرزیدیم که این چه کاری بود ما قبول کردیم!سخته و نمیشه!کلی گلفروشی رفتیم و آلبوم دیدیم تا بفهمیم چه به چیه!
علی که از همون اول گفت من هیچ نقشی برای تزیین ماشین بازی نمی کنم!یعنی میخواست بگه من شریک گندی که روی ماشین میزنین نمیشم!
خلاصه ریواس توی بازار گل نتونست گل مورد نظرشو پیدا کنه و به غنچه رز سفید با یه گلهای قرمز دیگه ای که نمیدونم اسمش چی بود راضی شد.ما هم گلهای لازم برای ماشین رو گرفتیم و همه گلها رو آوردیم تو پارکینگ منزل ما. یه عالمه هم بادکنک برای گذاشتن توی ماشین گرفتیم.(مراسم گلزنی قرار بود توی پارکینگ ما انجام بشه.)بعدش هر کی رفت دنبال کار خودش و دور تند برای انجام کارها شروع شد.
(داشته باشین که خواهر من و همسریش و جوجه هم دقیقا نیمه شب جمعه میرسیدن!)
غروب بانو ریواس و آی باکلاه که به صورت روح های سرگردان بودن اومدن و ماشین رو دادن. من و خواهر زاده ام رفتیم دنبال روبان  پارچه ای که احتمالا لازممون میشد.کل خیابون خودمون رو گشتیم اما پیدا نکردیم!بعد از کلی گشتن جاییکه فکرشو نمی کردیم داشت و موفق به خرید روبان شدیم.بعد رفتیم که بادکنکها رو بدیم به آقا ناصر آپاراتی که باد کنه.اونجا آقا ناصر گفت که اینا رو باید با کاموا ببندین.گره زدن برای این همه خیلی سخته.راه افتادیم سمت خونه که کاموا برداریم که ئه سرین زنگ زد و هوار هوار که من تو مسیر خونه شما گم شدم!جناب راننده اشتباه پیاده اش کرده بود.رفتیم دنبال ئه سرین و بعد از خونه کاموا برداشتیم و رفتیم آپاراتی.با کلی مسخره بازی و ادا بادکنکها باد شدن.توی آپاراتی زنگ زدم به آی با کلاه و شروع کردم اذیت کردنش که برای ماشین ما تو باید 100 تا بادکنک باد کنی و اینا که یهو ریواس گوشی رو گرفت گفت نه!باد نکنین داییم کلی بادکنک آورده.آی با کلاه براتون میاره.گفتم دیگه تموم شد و باد شدن.اما خب تعدادش بازم کمه.اونها رو بیارین.رسیدیم خونه و بادکنکها رو از ماشین من منتقل کردیم به ماشین عروس.میخواستیم بریم بالا که سامان رسید.گفت من سرماخوردم اومدم فقط یه سر بزنم و برم!کلی شاکی شدیم ازش که بیا بشین با ما ماشین رو درست کن.هی آه و ناله کرد که من مریضم!ما هم دلمون سوخت و گفتیم باشه برو!عصبانی
رفتیم بالا که یه شام بخوریم هنوز لقمه اول رو نخورده بودیم که آی با کلاه اومد.هم بادکنکها رو آورده بود هم روبانی که از لباس عروس بود و قرار بود بپیچیم دور دسته گل عروس. رفتم که ازش تحویل بگیرم که دیدم یه کیسه پر از بادکنک باد نشده داد دستم!هاج و واج نگاش می کردم!من فکر می کردم که باد شده میاره!گفتم من اینا رو چیکارش کنم؟؟؟؟؟؟؟ببر بده باد کنن!با چهره مظلومانه گفت تو هم بیا!خجالتتو ماشین من جای سوزن انداختن نیست.تو ماشین بیار.با هم رفتیم پیش آقا ناصر که داشت در مغازه رو دیگه می بست.گفت چه خبره امشب؟به جز شما بازم هی بادکنک آوردن برام باد کردم!خلاصه یه بیست تایی که خیلی هم گنده بودن باد کردن و اومدیم خونه.آی با کلاه رفت و ما هم اومدیم تو پارکینگ.من و ئه سرین و خواهرم و خواهرزاده ام.ساعت حدود ده و نیم بود.تا نیم ساعت که من و ئه سرین در طرحی که میخواستیم بدیم اختلاف داشتیم.بالاخره یه تمپلیت دستمون اومد که چیکار میخوایم بکنیم و مشغول کار شدیم.ما از قبل یه طرح داشتیم برای کارمون اما اصلا اون رو پیاده نکردیم!
ساعت حدود یک ربع به 1 بود که کار رو تعطیل کردیم.چون ما باید می رفتیم فرودگاه استقبال مهمونا و ئه سرین هم قرار شد تو این فاصله بخوابه.

 

ماشین عروس


با دو ماشین که یکیش آژانس و اون یکی هم اتول من بود رفتیم.مهمونا اومدن و برگشتنی خواهر تازه وارد همراه بابا و خواهر و خواهرزاده ام اومد تو ماشین من و شوهرش و پسرش و بقیه رفتن تو آژانس.
خیر سرم چند روز قبلش با یکی از دوستان رفته بودم  شهر پرند و مسیر رو یاد گرفته بودم.ایشون گفته بود که برگشت رو هم از جایی که فلش زده ساوه-تهران بیا!
منم طبق دستور ایشون ساوه-تهران رو پیچیدم.گرم صحبت بودیم با هم که دیدم ددم وااااای!!!! اینجا که هیچ ماشینی به جز ماشین ما نیست!اصلا اینجا کجایه؟من کجایم!سوال
یه پیکان دیدم که یکی رو پیاده کرد.چراغ زدم براش که وایسه تا بپرسم ما کجاییم.دیدم نه داره میره!بوق زدم.سرعتم رو زیاد کردم.اونم ترسید گاز میداد و می رفت!رسیدیم به یه نیسان در حال حرکت، اومدم کنارش بوق زدم یارو از خواب پرید!!!قشنگ خواب بود!گفت مستقیم میره تهران.اما می تونین دور بزنین. از اینور برین.ما هم ترجیح دادیم که دور بزنیم.دور زدیم اما دریغ از یه خروجی!!!رسیدیم به یه جاده!!نه ماشینی نه چراغی!جاده رو دور زدیم و اینقدر اومدیم تا بالاخره به یه خروجی رسیدیم.رسیدیم به فرودگاه دوباره!از فرودگاه مسیر قم تهران رو این بار اومدیم.خوشحال که دیگه پیدا شدیم.از اونور بقیه رسیده بودن خونه و نگران ما و مدام زنگ میزدن و ما هم هی باید قسم می خوردیم که سالمیم و تصادف نکردیم و فقط گم شدیم!وسط راه که خروجی برای آزادگان غرب و کرج داشت من پیچیدم و بعدش باز تو هچلی افتادیم بماند!(اون دفعه با دوستم همین آزادگان رو اومدیم)عین فیلمها شده بود!تابلو داشت مثلا آزادی!می رفتیم به آزادی نمی رسیدیم!تابلو داشت سعیدی اما اصلا به سعیدی نمی رسیدیم!به بقیه میگفتم شما دیدین تابلو رو؟؟؟مگه نزده بود آزادی.می گفتن آره دیدیم!یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید!طلسم شده بودیم!یه جا که اصلا نمیدونم کجا بود دیدم دیگه دارم میارم بالاسبز.زدم کنار و گفتم من نمیدونم کجا برم!یکی بیاد بشینه پشت فرمون.خواهرم اومد نشست و راه افتاد مستقیم.باز هم تو بیابون بودیم.اونقدر اومد تا اکباتان رو دیدیم!انگار دنیا رو داده باشن همه جیغ زدیم اکباتان!!!اتوبان تهران کرج نبود.یه اتوبان دیگه بود که پشت اکباتانه.
به هر حال ما با مصیبت و بدبختی رسیدیم خونه.ساعت دو و ربع حدودا ما از فرودگاه اومده بودیم بیرون و حالا ساعت چهار و نیم بود!وقتی رسیدم دیدم با اون همه سر و صدایی که تو خونه بود ئه سرین جان خواب خوابه!خوابهی رفتم تو اتاق و سر و صدا کردم که بلکه ئه سرین بیدار شه و بریم دنبال کارمون دیدم نه!انگار نه انگار!
یه نسکافه خوردم و با دو تا خواهرها و جوجه رفتیم پارکینگ و کار ماشین داشت تموم میشد و ساعت 10 دقیقه به 6 بود که ئه سرین مسیج زد که شما هنوز نیومدین؟!زنگ زدم که ساعت خواب بیا پایین.اومد تو پارکینگ و میگه خب من با صدا بیدار نمیشم.منو باید تکون داد تا بیدار شم!!!کلافه

ماشین عروس

 

 


کار ماشین تموم شد و از نظر خودمون چون کار اولمون بود خوب دراومد.بقیه رفتن بخوابن و من و ئه سرین مشغول درست کردن دسته گل عروس شدیم.دو دسته غنچه رز داشتیم با دو دسته گل ریز قرمز.غنچه ها دیگه به سلامتی باز شده بودن!یه تعدادشون هم که قابل استفاده نبودن.در نتیجه دسته گل خیلی کوچیک شد!مستاصل مونده بودیم چیکار کنیمنگران.ساعت 7 زنگ زدیم به عروس خانم و پرسیدیم که چه کنیم؟گفت گل بگیرین.من اصلا جونی نداشتم که بخوام رانندگی کنم ، زنگ زدیم و علی رو از خواب بیدار کردیم که بیا به دادمون برس.علی هم خودش رو زود رسوند و ما سه تایی دوره افتادیم تو شهر برای غنچه رز سفید!اما پیدا نمیشد لامصب!به گلفروشی بهرام و لاله زنگ زدم گفتن چندتایی داریم و شاخه ای 2500 تومان!خب ما 30-40 شاخه لازم داشتیم.از یه طرف هم میترسیدیم که این همه راه بریم و ببینیم اون گلها مد نظر ما نیست و وقت هدر بره.عروس دیگه آرایشگاه بود.زنگ زدم به آی با کلاه که به نظرت اگه گل دیگه ای بگیریم ریواس شاکی میشه؟گفت نه عیب نداره.خلاصه به علی گفتم دور و بر ما هم چند تا گلفروشی هست.هرچند که اونا ندارن غنچه ولی بریم سر بزنیم.رفتیم و اولی رو دیدیم اااا یکی از اونها داره اما بسته است.رفتیم سراغ دومی.رزاش غنچه نبود اما به درد ما میخورد.یه سری دیگه هم داشت که خیلی ریز بود.گل قرمزهای خودمون رو هم برده بودیم.دادیم بهش و گفتیم اینا رو اینجوری درست کن.یادمون افتاد که روبانی که باید دور گل بپیچیم رو نیاوردیم.بدو اونم آوردیم و هی به آقاهه گفتم این روبان قرمز با سفید رو فلانجور بپیچ دور گل که حالیش نشد که نشد!بعد روبان یه تیکه پارچه بود که دورش دوخته نشده بود.ریش ریش بود.آقاهه هی با کبریت دورش رو سوزوند اما خب افتضاحتر شد!اومدیم خونه روبانها رو باز کردیم و خواهر شوهر خواهری زحمت دوخت دور پارچه رو تو اون فرصت کم کشید و دوباره پیچیدیم دور گل.آی باکلاه اومد و دو تا دسته گل رو بهش نشون دادیم.گفت همین دومی رو میبرم.ساعت ده و نیم آی باکلاه رفت دنبال عروس خانم.ئه سرین و علی هم رفتن.

دسته گل عروس

 

منم که دیگه منگ بودم گفتم میخوابم چند ساعتی.اما اصلا از خستگی خوابم نبرد!ساعت چهار و نیم هم باید آماده باش منتظر تماس عروس میشدیم که یه جا قرار بذاریم و دنبالشون  بیب بیب کنان بریم سمت سالن.ساعت 4 همه دم منزل ما جمع شدن.من که کاملا مونده بودم با این حال نزار و گیجی چطور تا آخر شب دووم بیارم!ساعت چهار و نیم همگی حرکت کردیم به سمت مسیری که عروس و داماد رد میشدن تا اونها تو اتوبان منتظر ما نشن.هیچ خبری نشد!موبایل هر دو خاموش بود.دیدیم با این قیافه های عروسی خیلی زشته که تو خیابون وایسیم.رفتیم جلوی یه تالار عروسی وایسادیم که خیلی تابلو نشیم.پنج و نیم گذشته بود که عروس زنگ زد که ما داریم میایم.رفتیم و دنبالشون بیب بیب کنان راه افتادیم.البته بیب بیب نکردیم زیاد!حالا ما دو تا ماشین دنبال عروس و داماد که یهو احساس کردم یه چیزی رو ماشین کمه!تعجبداد زدم بچه ها گلهای جلوی ماشین نیست!!!!!!!!!خنثی
(وقتی آی با کلاه اومد ماشین رو ببره بهش گفتیم حتی اگه دیدی ماشین داره میترکه و خراب شده در کاپوت رو باز نکن!در صندوق عقب رو هم باز نکن!برف پاک کن ماشین رو یه وقت نزن!)
گفتم آخ آخ دیدین اینا در کاپوت رو باز کردن گلها کنده شدن!وااای برف پاک کن رو زده گلهای روی شیشه هم کنده شده!
پشت چراغ قرمز رفتیم کنارشون من با نگرانی می پرسم :آی با کلاه؟گلها کو؟؟؟؟؟؟؟هر هر میخنده میگه ریواس گشنه اش بود خورد!حالا ما داریم حرص میخوریم منتظراینم هی میخنده!آخرش گفت صندوق عقبه!باد زد کنده شد!!!
خدا میدونه ما چقدر چسب زده بودیم!به هر حال کاری نمیشد کرد.گفتم حالا این ماشین میره دم سالن خانواده عروس و داماد میگن به به دوستان عجب زحمتی کشیدن برای تزیین.چقدر زیاد گل زدن!فقط گل رو دستگیره های در مونده بود و پشت.
رسیدیم سالن و سریع مراسم عقد انجام شد و برای امضای دفتر اگه بدونین ریواس چقدر عجله داشت!تند تند امضا می کرد و هی میگفت میخوام تموم شه زودتر،برقصم!
خلاصه منم دیگه جون گرفتم و بر خلاف انتظار حسابی دووم آوردم.اینجور که ئه سرین حساب کرده ما تا 12 شب رویهمرفته فقط سه ربع نشستیم!البته عروس و داماد هم اصلا ننشستند!فقط یه بار موقع کیک یه بارم برای شام نشستن!
مراسم عروسی فوق العاده گرمبود.قلباز اونهایی که همه مون گفتیم سالها بوده همچین عروسیی نرفته بودیم!ایشالله برای شما دوستان مجرد.تزیین ماشینتون هم ما می پذیریم.چشمک
(علت اینکه گلها کنده شده بود فقط یه چسب کم داشته.آقای عکاسباشی با سرعت رفته به سمت باغ و آی با کلاه هم به دنبالش ناچار بوده که با سرعت بره.باد زده زیر اسفنج و کنده شده.)
یک دنیا آرامش و خوشبختی و سلامتی برای ریواس و آی باکلاهقلب

پ.ن:ببینم یعنی تا آخرش رو خوندین؟زبانای ول به این صبر و حوصله!

/ 8 نظر / 54 بازدید
ییلاق ذهن

ایول حالا میفهمی اگه عروسی خودت باشه چه پوستی ازت کنده میشه و چه پدری ازت در میاد حالا شما گل زدن به عهده تون بود اگه بقیه مراسم به عهده تون بود احتمالا تا آخر عمر از عروسی کردن پشیمون میشدین [زبان]

ییلاق ذهن

ولی انصافا قشنگ گل زدین اگه میدونستم واسه ماشین خودمون خبرتون میکردم [مغرور][نیشخند]

دوست20

سلام و خسته نباشید به شما و تمامی دست اندر کاران . به قول شما انشاا.. عروسی مجردها . [چشمک] بدرود .

پونه

وااااااااااااای سمن خیلی خوشگل شده این گل دست و ماشین آفرین به شما ها [گل] ریواسی و آقای آی با کلاه ایشالا مبارک باشه

هایدی

migam berin kolan too kare marasame aroosi, koliyeye khadamat be hamraahe barnamerizi aay noono abdare, kam kam ham dastetun raah miofte kheili khaste moonde nemishin, estedadesham ke darin jedi migam[لبخند]

ریواسی

1. خیلی نازنینی... 2. نازنین بودنت دلیل نمیشه که نگم این چه وضع نوشتنه! هااا؟؟؟ مراسم یعنی چب؟ مگه ختممون بوده؟؟؟!!!! 3. عسک خوشگلتر از دسته گلمون می ذاشتی. اینجا معلوم نیست چه عالی بود! 4. من اگه می دونستم اوضاع اینجوریه اصلا نمی گفتم گلا رو عوض کنید. اصلندش پیشنهاد خودت بود من اکی دادم! اینقداراهم که پلید نیستم که!! 5.بچه ها مچکرییییییییییییم هوارتا 6. بازم حرف دارم! سر کار مجال ندارم!

رضا

مبارک باشه...

علی

خوب شده خدا وکیلی!!