یک عموی آپدیت مشتاق

عموی عزیزی دارم که حدود هشتاد سال سن داره.اما ماشالله هزار ماشالله سرحال و قبراق و اصلا هم این سن بهش نمیاد.ایشون کارهای تحقیقاتی تاریخی زیادی انجام داده و میده.حدود ۴ سال پیش بود که گفت من نیاز دارم که یه کامپیوتر بگیرم.چون الان که فیش برداری می کنم میبینم که موارد تکراری زیاده توش و من اگه بتونم از کامپیوتر استفاده کنم کارم راحتتر میشه.منم فکر کردم که خب لابد این فقط در حد یه حرفه و عمو که الان نمیتونه کامپیوتر یاد بگیره.چند ماه گذشت عمو زنگ زد که یه لپ تاپ گرفتم با اسکنر و پرینتر و خلاصه تکمیل!گفتم ااا خب چه طوری می خواین یاد بگیرین؟گفت معلم گرفتم!(عمو تهران نیست)
عمو مشتاقانه مشغول یادگیری کامپیوتر شده بود و طبق گفته خودش به سبک شدن بار کاریش هم خیلی کمک شده بود.برای کارهاش به یه سری عکسهای قدیمی احتیاج داشت که میگفت اکثرشون داغون شدن و مجبوره اونها رو بازسازی و روتوش کنه و باید فتوشاپ هم یاد بگیره!
کم کم پای عمو به اینترنت هم باز شد و با بچه هاش چت می کرد.
دو سال پیش که من رفته بودم پیششون عمو عکسهای داغونی که داشت رو نشونم داد و گفت حالا بیا تو فتوشاپ نشونت بدم که چه کردم! عکسها رو باز کرد و من هاج و واج نگاه می کردم!با چه دقت و مهارتی عمو عکسها رو بازسازی کرده بود.من که این همه با فتوشاپ سر و کله میزنم اصلا حوصله ندارم از این کارها بکنم و چشم بذارم رو این ریزه کاریها.اما ماشالله به عمو.
شب آخری که پیششون بودم سردرد شدیدی داشتم و هیچی بهشون نگفتم که حالم خوب نیست.ساعت ١١ اینا بود که خواستم بخوابم عمو اومد و گفت من یه کم اشکال دارم بیا کمک.عمو شروع کرد به سوال پرسیدن و تو دفتری که جزوه اش بود ریز به ریز یادداشت می کرد.منم فکر می کردم که به همین نت برداری قناعت می کنه.اما بعد از هر سوال میگفت صبر کن حالا انجام بدم و تو ببین.بامزه تر این بود که زن عمو هم بالا سرمون بود و گوش میداد. زمانیکه عمو میخواست پیاده سازی کنه هشدار می داد که نه! سمن گفت فلان کار رو بکنی!خلاصه تا ساعت ١ این پروسه پرسش و پاسخ ادامه داشت.هر لحظه بدتر می شدم اما ذوق و شوق عمو رو که می دیدم دلم نمیومد بگم حالم خوب نیست و عمو به شدت خوشحال از مطالب جدیدی که یاد گرفته!
عمو همچنان با علاقه و جدیت کارش رو دنبال می کنه و من موندم تو این همه پشتکار.اینکه تو این سن و سال یه چیزایی فراموش بشه طبیعیه.اما عمو شده ١٠٠ بار جزوه اش رو ورق میزنه و مرور می کنه و خسته نمیشه و عقب نشینی نمی کنه.
البته به نظر این اراده و پیگیری ژنتیکیه اما چرا به من و خواهرهام و دخترعموها و پسرعموها نرسیده نمی دونم!فکر کنم حق ماها رو پدر مادرامون خوردن!افسوس

 پ.ن بی ربط 1: از اونجاییکه ما خونوادگی حساسیتهای عجیب غریب داریم، بنده هم به ماده ای که برای پر کردن روت کانال دندون استفاده میشه حساسیت دادم!سر و کله و گوش و  دست و صورت خارش گرفته افتضاح!بماند که چه مصیبتی کشیدم تا فهمیدیم دلیلش اینه!احتمالا باید اون کانال رو خالی کنم!

پ.ن بی ربط 2: عجیبه چند روزه زیاد با سرچ آریـانیـک میان اینجا! گویا دل سوخته تر از من هم زیادن!
 

/ 36 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طه

من الان 110 -120 کیلو ام اما چی؟ همش عضله لامصب![عینک] حالا تو 52 کیلو ، 50 کیلوش تو شکم مبارک نهفته است! [شیطان]

امیر

والا اونی که من دیدم کم کم 130 کیلو بود! بعد شکمشم روی شکم منو کم کرده بود! مگه اینکه اونا همش عضله بوده باشه تو شکم!!!

سانیا

چه قشنگ..از ذوق و شوق عموت به ذوق اومدم...انگار خیلی خالص و پر هیجان کار می کنن...چه قدر خوشم اومد...خدا حفظشون کنه برات...

بهار

واااای سمن هی به این دوتا تپل خندبدم امروز خودمو وزن کردم 1 کیلو چاق شدم..الان می فهمم چاقی چه دردیه سخته سختتتتت[نیشخند]

مریم

میگم سمن این پست رو به نام عموش گذاشته بود ولی سر از "وردنه" و "اضافه وزن " ... درآورد.[نیشخند] امیر خان و بهار خانوم از اشنایی با شما خوشبختم(آیکن دست دادن)

بهار

نه ..ولی غفلت کنم یهو شکمم میشه اندازه .....طه و امیر![نیشخند][چشمک]

حمید

سلام سمن خانم گل وب شما را كامل خوندم معمولا كم ميشه وبي را كامل بخونم ديدم نوشته هاتون خوبه ومن هم ادمه اش دادم حيفم اومد كامنت برات نزارم \\ خلاصه ميخوام بكم خوب نوشتي \\ اما راجع به عموت بايد بكم ادماي بزرگتر يا به قولي قديمي در كارهاشون راسخترند اگر قديما نت بود فكر كنم زندگي امروزي خيلي بهتر بود \\ در مورد بدر كه خودش را براي مادر لوس ميكنه خب مردهيج وقت به خانمش نميكه دوست دارم بعضي كاراشون را بر عكس انجام ميدند تا توجه خانمشون را به خود جلب كنن \\ شاااد باشي تا بعد باي

بهار

به امیر: همچیییییییییییییییییییین!!!

پونه

حالا من راجع به عمو نظر بدم یا مسابقات پرورش اندام؟؟