داستان یک زندگی-1

آقای کاوه دانشجوی دکترای یه رشته ای بود و نسبتا هم بر و رویی داشت.خانواده اش هم به شدت مذهبی خودشون رو نشون میدادن.اما آقا کاوه همچین مذهبی به نظر نمیومد.کاوه به شدت خودش رو از دماغ فیل افتاده تصور می کرد.به شدت باور داشت که خیلی مهمه.اکثر اوقات در حال امر و نهی کردن به دیگران حتی به پدر و مادرش بود.کوچیک و بزرگی به هیچ عنوان سرش نمی شد.همسایه روبرویی منزلشون یه خانمی بود با دو تا بچه.زد و آقا کاوه عاشق اون خانم شد.مادر و پدر کاوه دیدن ای داد و بیداد باید هرجوری شده برای پسرشون زن بگیرن که ایشون دست از پا خطا کنن.از طریق یه واسطه با یه خانواده ای آشنا شدن و کاوه خان،شادی خانم رو که سال آخر دبیرستان بود دید و پسندید.شادی هم زیبا بود.خانواده اش محترم و خیلی خوب و البته مثل خانواده کاوه مذهبی نبودن.بعد از اینکه شادی دیپلم گرفت ، ١۴ سال پیش ازدواج کردن.کاوه درآمد آنچنانی نداشت.دانشجو بود.تو یه آژانس شیفت شب کار می کرد.خانواده کاوه و شادی هر دو وضعیت مالی خوبی داشتن.خانواده شادی خیلی بهشون کمک می کردن.خانواده کاوه هم یه واحد از آپارتمانی رو که داشتن به کاوه دادن. 
کاوه درسش تموم شد و مشغول کار شد.کاوه یه پسر کاری و پرتلاش بود.خوب کار می کرد و به سرعت ترقی می کرد.
شادی دانشگاه قبول شده بود.هم درس میخوند هم توی مدرسه ای که مادر کاوه مدیرش بود تدریس می کرد.(خانواده شادی ساکن تهران نبودن)
یک سالی از ازدواجشون گذشته بود که یه بعد از ظهر شادی تنها تو خونه بود.تلفن زنگ میخوره و یه خانومی سلام علیک می کنه و عذرخواهی که مزاحم شده.میگه من همینجوری یه شماره گرفتم.خیلی تنهام.خانواده ام تهران زندگی نمی کنن و من و شوهر و دو تا پسرهام کسی رو اینجا نداریم.الان دلم گرفته بود.گوشی رو برداشتم و یه شماره گرفتم.شادی خانم هم میگه اتفاقا منم خانواده ام اینجا نیستن.خانم اونور خط کلی هیجان زده میشه و با شادی خانم گرم صحبت میشن و میگه ما منزلمون فلان جاست.شادی هم میگه ما منزلمون روبروی خیابون شماست و هر دو ذوق می کنن.قرار میذارن که به همسراشون بگن و اگه اجازه دادن همدیگه رو ببینن و ارتباط پیدا کنن.ضمنا اسم اون خانم هم شادی بود!شب کاوه میاد و شادی جریان رو تعریف می کنه.اون هم به شدت استقبال می کنه و ارتباط این دو تا خانواده به همین راحتی برقرار میشه.
تقریبا هر شب این دو تا خانواده همدیگه رو میدیدن.از نظر سنی دو تا شادی ها اختلاف داشتن.شادی دوم حدود ١٠ سالی بزرگتر بود.صمیمیت این دو تا خانواده به حدی بود که هر کدوم قابلمه غذاشو برمیداشت می برد خونه اون یکی و با هم شام می خوردن. یا اینکه اگه یکی از اینها مهمونی داشت اون یکی مثل یه خواهر میرفت برای کمکش.شادی اول کارش زیاد بود هم درس هم کار.به خیلی چیزها نمی رسید و شادی دوم خیلی کارها مثل خرید و پاک کردن سبزی و سرخ خوردن و این چیزها رو براش انجام می داد.
یه مدت گذشت عناصر خارج از گود کشف کردن که یه رابطه ای بین کاوه و شادی دوم هست.شادی روزهای مشخصی صبح ساعت ٧ از منزل می رفت بیرون و کاوه خونه بود.نیم ساعت بعد سر و کله شادی دوم پیدا می شد.تا ظهر که نزدیک برگشتن شادی بود ،شادی دوم جیم می شد!این برنامه به صورت روتین هر هفته انجام می شد.عناصر خارج از گود چندین بار اتفاقی شادی دوم رو تو راه پله دیده بودن که به صورت پاورچین پاورچین در حال بالا رفتن از پله ها بوده که به همون عناصر برخورد کرده!شادی دوم یه ماشین همچون گاو پیشونی سفید داشت که اوایل مقابل در ساختمون پارک می کرد.بعد ازاینکه احساس!! کرد قضیه لو رفته ماشینش رو چند خونه اونورتر می گذاشت.که بعد از یه مدت هم بی خیال آوردن ماشین شد و کاوه میرفت دنبالش و با هم میومدن.شادی توی پارکینگ منتظر می موند تا کاوه امنیت راه پله رو تایید کنه و بعد به شادی او.کی بده که امنه!بیا بالا!
البته اونقدر فهیم بودن که متوجه این شده باشن که عناصر خارج از گود همه طبقات متوجه موضوع شدن.اما گویا دل رو به دریا زده بودن و بی خیال لو رفتن این قضیه بودن.
فرض کنین صبح شادی دوم چندین ساعت با کاوه به سر می برد،شب عناصر خارج از گود شادی اول رو می دیدن که یه قابلمه سوپ دستشه و میگه شادی دوم به شدت سرما خورده و چند روزه از منزل خارج نشده.سوپ درست کردم براش می برم!
(قابل ذکره که زیبایی شادی دوم در مقابل همسر کاوه تقریبا هیچ بود و ضمنا همسر شادی دوم یه مرد موقر و جذاب بود)
یک سال،دو سال،سه سال گذشت و این ارتباطها ادامه داشت...

پ.ن: ممکنه این داستان طولانی بشه و البته ممکنه به صورت پشت سرهم ننویسم و بینشون به مطالب دیگه گریز بزنم.

/ 9 نظر / 4 بازدید
پونه

به به داستان دنباله دار !

امیر

ترجیح میدم صبر کنم همه داستان رو بشنوم!

دناتا

ادامه ش؟! لطفا" البته[خجالت]

ریواسی

پول بده بقیه اشو نگم! [شیطان]

پویا

سمنو خانوم. پاراگراف آخر فکر کنم جای یک جاییش به جای شادی دوم نوشتی شادی اول..گفتم اطلاع بدم آدمای مثل من گیج نخورن :)

پور پدر

نکن ! با اعصاب ما بازی نکن! ما رو اینجوری در تعلیق نگه می داری؟!؟!؟

دناتا

بگو دیگه تا نرفتم از ریواس بپرسم!

پرستو

سلام خوبی؟ واسه اولین باره که اومدم وبت رو خوندم خیلی اموزنده و پر محتواست برات ارزوی موفقیت میکنم خوشحال میشم به کلبه من هم سری بزنی

فهیم

اولین باری بود که وبت رو خوندم ولی حال ما رو گرفتی...!