سفرنامه کانادا -2

 بعد از یک ماه بیام سفرنامه مفصل بنویسم یه کم خنده داره!برای همین موردی می نویسم:

١- عادت کردن بدن من به هوای سرد اینجا خیلی طول کشید.البته امسال ظاهرا هوا برای خودشون خیلی خوب بود اما برای کسی که تا حالا همچین سرمایی رو تجربه نکرده خیلی سخته.بادهای تندی اینجا میاد که حتی یه روز سرعتش به ١٠٠ کیلومتر هم رسید! یه روزایی از ترس این سرما و باد حاضر نبودم از خونه تکون بخورم!

٢- از بس که به شلوغی تهران عادت کردم،گاهی از آرامش و سکوت زیاد اینجا حوصله ام سر میره و حتی دلم میگیره!

٣- یه سفر به ونکوور داشتیم و الحق که بهشته!زمانی که اونجا بودیم هوا حسابی طوفانی و بارونی بود.روز اول رفتیم سراغ یکی از دو پل معلق ونکوور و حسابی تو اون جنگل کیف کردیم.

ونکوور

۴- استنلی پارک هم که حرف نداشت.چشم انداز اقیانوس آرام و طبیعت بکر خود پارک.این پارک از بس بزرگه که نمیشه با پای پیاده همش رو گشت!

استنلی پارک

۵- توی پارک یه آکواریوم بزرگ هست که پر از آبزیهای رنگ و وارنگه و دیدن داره.

 

 

 ۶- یه روز هم رفتیم whistler که دهکده بازیهای المپیک زمستانی بود. برف میومد و حسابی قندیل بستیم اونجا!

منظره جاده whistler


٧- ونکوور به خاطر نوع بافتش طوریه که برای ما ایرانیا دوست داشتنیه.ما عادت داریم که میوه فروشی و سوپر و اینها کنار دستمون باشه.اونجا از این نظر شبیه ایرانه.خیابونها بر عکس اینجا (کلگری) که برای خرید میوه باید کلی راه رفت تا رسید به یه فروشگاه بزرگ که همه چی هم داره،پر از مغازه های رنگارنگ هستن.

٨- خیابونهای کلگری پهنه و شلوع هم نیست.(البته جمعیتش هم کمتره)اما ونکوور مثل ایران خیابونها تقریبا کم عرض و شلوغن.اینها باعث میشه که بیشتر خوشت بیاد از شهر.(البته همه از این شلوغی خوششون نمیاد) یه جور احساس می کنی با این شلوغی شهر زنده است!

٩- من عاشق تماشای دریا هستم.اینکه هرجایی که می رفتیم تقریبا باید از روی اقیانوس یا از کنارش می گذشتیم عالی بود!

لاینزگیت


١٠- یکروز هم رفتیم دانشگاه ubc.این دانشگاه کنار ساحل اقیانوسه.این ساحل برای اینکه لباس پوشیدن در اون اجباری نیست به nude beach معروفه.
ونکوور اکثرا بارونیه و آفتاب رو کم میشه دید.به گفته یکی از دوستان که اونجا درس میخوند زمانیکه آفتاب هست با وجودیکه استاد سر کلاسه شاگردا سریع میرن دم ساحل و شروع می کنن به آفتاب گرفتن!
به هر حال زمانیکه شما فضای دانشگاه و اون ساحل و منظره اقیانوس رو ببینید به شدت افسوس می خورین که چرا اینجا درس نخوندین!نیشخند

١١- بهترین قسمت سفر ونکوور هم دیدار دوستان عزیز بود که با هر کدومشون یه جور خوش گذشت.

١٢- یه مورد جالبی که در کانادا هست اینه که مثلا از یه اتوبان رد میشین میبینین یه دسته گل زیبا حاشیه اتوبان گذاشته شده!بار اول من گفتم اینجا قبرستونه؟!!
توجیهم کردن که نه!از اینجا یکی رد شده تصادف کرده فوت شده، به یاد اون ،خانواده اش در محل حادثه گل میذارن و مدام هم عوضش می کنن!اینجا زیاد دیدم.تو ونکوور هم تو یه خیابون دیدم که به تابلوی راهنمایی رانندگی یه دسته گل کوچیک آویزونه به اضافه پیراهن یه کارگر!که گفتن کسی که اینجا تصادف کرده کارگر بوده و در حال کار اینجوری شده.یه یادش اینکار رو کردن.
فکر کنم اگه قرار بود تو تهران همچین کاری انجام بشه شهرداری راحت میشد از گل کاشتن!کل شهر گلکاری می شد!

١٣- این مدت زیاد با اتوبوس و مترو رفت و آمد کردم.اکثر آدمهایی که سوار میشن یه هندزفری تو گوششونه و با صدای بلند در حال گوش کردن موزیک هستن و اصلا تو باغ نیستن.یه احساس بدی بهم دست میده.اینکه هر کسی برای خودش داره زندگی می کنه و بی خیال دنیای اطرافش میشه. یه جور انزوا طلبی.

١۴- من تو ایران خیلی کم دیدم که کسی توی اتوبوس یا مترو طوری بشینه که جای دو نفر رو بگیره مگه اینکه وسیله داشته باشه.اما اینجا زیاد دیدم که راحت نشستن و کاری ندارن که کسی بالای سرشون ایستاده.

١۵- باز هم خیلیها رو دیدم که روی صندلی طوری می شینن که پشتشون به نفر کناریه و روشون به پنجره مقابل، که خب از نظر اینها هم بی ادبیه اما تعداد زیادی اینجوری میشینن.

١۶- به جرات میتونم بگم ٩٠% مواقعی که با مترو و اتوبوس رفتیم بیرون،به یه آدم دیوونه یا مست برخوردیم.البته دلیل دیوونه بودنشون به دلیل مصرف بیش از حد الکله.توی واگن مترو حسابی برای خودشون جفنگ میگن و کسانی مثل ما هم زهرترک میشن!
این یه تفاوت عمده است با ایران،اونجا معتاد زیاد داره و معتاد هم سرش پایینه و نای حرف زدن نداره اما اینحا برعکسه.سرشون رو بالا میگیرن و هر چی دلشون میخواد میگن!

١٧- به شدت مردم اینجا اهل مطالعه هستند.با همون هندزفری و دست آویزون به میله یه کتاب هم دستشونه.یا کتابخونه های عمومی همیشه شلوغ!

١٨- الان اینجا برف میاد!۵شنبه گذشته هم یه برف حسابی اومد که نشست.البته وقتی آفتاب بشه از اونجایی که خیلی آفتاب گرمیه برفها سریع آب میشن.

برف 4 اردیبهشت

١٩- یکی از دوستان تعریف می کرد که وقتی وارد محل کار جدیدم شدم و میزم رو نشونم دادن یه خانومی اومد و شروع کرد طرز استفاده صحیح از ماوس و کیبرد و همینطور صحیح نشستن رو یادم داد.دسته صندلی فلانجور باید باشه.زاویه ات اونجور باشه.بعد هم اون برنامه کذایی ورزش برای پشت میزنشینها روی سیستمها نصبه که هر بیست دقیقه باز میشه و شما باید یه سری نرمشها رو انجام بدی.
خیلی خوبه که شرکتها به سلامتی کارمندهاشون اهمیت میدن اما اینم که تو شماره بعدی مینویسم داشته باشین!

٢٠- هیچ صندوقداری رو توی فروشگاهها نمی بینین که نشسته باشه!٨ ساعت سرپا جوابگوی مشتری هستن.چه ٧٠ ساله چه ٢٠ ساله.سیاستشون هم اینه که اگه بشینن تنبل میشن!تصور کنین پاهای ورم کرده رو!تصور اینکه هرروز اینجوری سرپا وایسی دردناکه چه برسه به اینکه واقعا انجام بدیم!

٢١- نمیشه گفت مردم رعایت تمیزی کوچه و خیابون رو میکنن.قاعدتا وقتی سگ توی خیابون خرابکاری می کنه صاحبش باید با کیسه ای که همراهشه اون رو از زمین برداره.تا الان من اینو ندیدم که انجام بدن.اینقدر میمونه که خشک میشه.رفتگر هم که نداره اینجا.هفته ای یکبار خونه هایی که اشتراک داشته باشن زباله هاشون رو میذارن دم در و ماشین میاد میبره.
فراوون لیوانهای تیم هورتون و استارباکس رو میشه رو زمین دید که باد اینور و اونور می بره.

٢٢- تو خیابون ممکنه خانم یا آقایی رو ببینین با لباس پرستاری.اینها اکثرا با همون لباس محل کارشون رفت و آمد می کنن.حالا کارگر و نقاش و اینها هیچی.اما کسی که تو محیط بیمارستان کار میکنه نمیدونم چطور با همون لباس از خونه میاد بیرون سوار مترو میشه میره بیمارستان و برعکس!!

٢٣- اصولا که میدونین اینجا کسی کاری بهتون نداره و هرجوری دوست دارین میشه لباس پوشید.رو همین حساب خیلیها رو شما می بینین که انگار از رختخواب اومدن بیرون و نامرتب میرن مدرسه یا دنبال کارشون.بین محصلها همچین چیزی خیلی زیاده. من که با دیدن اینها قربون ایران میرم که لااقل بچه ها با یه یونیفرم مشخص میرن مدرسه و مرتب و منظم هستن.

٢۴- فراوون آدم خیلی چاق میشه دید که مطمئنا به برکت فست فود به این روز درمیان!

٢۵- برج کلگری در داون تاون قرار داره.یه زمانی بلندترین برج شهر بوده که مدتهاست دیگه نیست.حدود ١٩٠ متر ارتفاع داره.فوریه ١٩۶٧ شروع به ساخت کردن و ژوئن ١٩۶٨ هم تموم شده!

راستی  برج میلاد چند سال طول کشید؟!

٢۶- تو این سفر به بعضی از دوستیها به شدت حسادت کردم.

٢٧- ادامه سفرنامه در روزهای آتی... 

/ 11 نظر / 271 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

28_ دستت درد نكنه سفرنامه مختصر مفيدي بود ...خوش بگذره

ییلاق ذهن

من دلم گرفت از بعضی چیزایی که گفتی دوست ندارم همچون جایی زندگی کنم [نگران]

پونه

خیلی خوشم اومد نگاه بی طرفی داشتی[لبخند]

مهدیه

سلام خاله دلم کلی برات تنگ شده عزیزم. خیلی از عکسات خوشم اومد. کلی خوش بگذره بهت. منتظرتیم بوسسسسسسسسسسس

پانتی

سمن عزیز! خشوشحالم که به سلامتی رفتی و جاگیر شدی. امیدوارم تنهایی و موقعیت جدید و ناشناخته اذیتت نکنه و به خوبی و خوشی بتونی با مسائل و مشکلات کنار بیای. واقعا از خوندن این همه نکتهء ظریف و دقیقی که برامون نوشتی لذت بردم. ایشالله همیشه شاد و سلامت و موفققققققققققققق باشی[ماچ][قلب]

دوست ۲۰

سلام ، به به . سال نو مبارک ، بالاخره یک ربع گذشتا . انشاا.. که بیشتر و بیشتر خوش بگذره . بدرود

رضا

به به ! چه عجب مارکوپولوی غرب زده ! حالا به دوستی هات و برج مردم حسودیت میشه ؟ چشمم روشن !

سامان

بابا چه عجب آپ کردی! ما گفتیم می ری اونجا و سرت خلوته تند تند می نویسی! می گم سفرنامه ی خیلی خوب و جالبی بود فقط کاشکی اون قسمته احساساتیه بین پسرا و دخترا اش رو هم می نوشتی :) حالا کی بر می گردی؟ :)

NAVID

فوق العاده بود ممنونم من تا حالا از ايران خارج نشدم اما عاشق سفر کردن هستم واسه همين به مطالعه سفرنامه ها علاقه خاصي دارم لذت بردم