پسران من

پدرم زمانی توی یه دبیرستانی تدریس می کردن که اکثر شاگردها از فرزندان افراد حکومتی و سیا٣٠ بودن.من دبستان بودم.بابا املای فارسی به اونها میگفت اوراق رو میاورد منزل.علاقه وافری هم داشت بچه ته تغاریش فرهیخته از آب دربیاد،منم که بچچچه!ذوق داشتم و حالیم نبود!بالا پایین می پریدم که آخ جون من نمره بدم!آخ جون خانم معلم بازی!بابا همون املا رو به من میگفت و من می نوشتم و اگه غلطی داشتم صحیحشو یاد می گرفتم و بعد که خیلی سواددار میشدم برگه ها رو  تصحیح می کردم!به کارم وارد بودم و نیازی نبود که بابا بخواد بازبینی کنه.ضمنا کم هم پیش میومد که املای کلمات رو اشتباه بنویسم.کلا دبستان هرکی منو میدید احساس می کرد با یه بچه خارق العاده و بیش از حد باهوش طرفه!یول
این داستان تقریبا از دوم دبستان شروع شد.خطم هم خوب بود و در حد و اندازه یه بچه 8-9 ساله نبود!وقتی نمره میدادم احساس یه خانم معلم مهربون و دلسوز رو داشتم و نتیجه این میشد که وقتی کسی 20 می شد پایین برگه اش می نوشتم آفرین پسرم!سبز بابا هم این قضیه رو که تو مدرسه تا چند سال لو نداده بود و کسی نمی دونست.یواش یواش سیستم من و بابا آپدیت شد.من یه متن رو با بیست تا غلط عمدی می نوشتم که باید پیداش می کردن و درستشو می نوشتن.خب کیفی داشت که متنها با خط من روی کاغذ استسیل میومد!بعد از اون پا رو فراتر گذاشتم و انشاها رو هم من نمره میدادم!اسم همه شاگردها رو حفظ بودم.فامیل رو میگفتن اسم کوچیک رو میگفتم!حتی خطشون رو هم میدیدم میفهمیدم برگه مال کیه(هنوزم خط یه سریاشون یادمه)بعد از دو سه سال بابا به شاگرداش گفته بود که برگه هاتون رو دخترم تصحیح میکنه.احتمالا اون موقع فکر کرده بودن که این دختر17-18 سالی داره!
خلاصه بابا از اون مدرسه اومد بیرون اما این داستان برای مدارس دیگه ادامه داشت.البته دیگه خبری از آفرین پسرم نبود!چشمک
بابا روابطش با شاگردهای اون مدرسه که الان هر کدوم در منصبی هستن همچنان ادامه داره و گاهی اونها میان پیش بابا یا مناسبتی باشه جایی دور هم جمع میشن.
بر خلاف اینکه معمولا خودمو جلوی اینها آفتابی نمی کنم چند سال پیش یکیشون که اومد منزل دیدمش.وقتی بابا منو معرفی کرد فوری گفت به به!پس ایشون بودن که برگه های ما رو صحیح می کردن و پایینش می نوشتن آفرین پسرم!
من که از خجالت داشتم آب می شدم،گفتم روم سیاه!بچه بودم!خجالت
ایشون هم ول کن نبود و دونه به دونه یادآوری می کرد که آره من همیشه 20 می شدم بعد یه بار 17-18 شدم پایینش نوشته بودی بیشتر دقت کن! یا اینکه بعضیهامون از این تشویق و آفرین کلی کیف میکردیم. و من:افسوس
یکی از این آقایون یه آقای معممی هستن که اسم نمی برم و اتفاقا وبلاگ نویس هم هست.مدتی تلویزیون برنامه داشت و از اون آدمهاییه که من همیشه لذت بردم وقتی حرفاش رو شنیدم.خلاصه من ارادتمند این آقا بودم و هستم.مدتیه که از ایران رفته.هر بار که برگشته با بابا قرار ملاقاتی بیرون منزل گذاشته و منم همیشه حسرت میخوردم که کاش از نزدیک میدیدمش.
تا اینکه امروز ظهر زنگ زد و من جواب دادم خودش رو معرفی نکرد و بعد از اینکه با بابا صحبت کرد و گفت عصر میخوام بیام منزلتون بابا بهش گفت چرا به دخترم خودت رو معرفی نکردی و اینا؟ایشون هم دورادور خبر داشت که از ارادتمندانش هستم مجددا با من صحبت کرد و منم مراتب ذوق و شعف خودم رو از اینکه عصر میاد ابراز کردم.
(آقای امیرخان خیلی به یاد شما بودم!)
خلاصه ایشون اومد و به محض اینکه بنده رو دید گفت اون دوران حرف شما زیاد بود تو کلاس.استاد خیلی از شما تعریف می کردن و... منم خدا خدا میکردم که چیزی از تصحیح ورقه ها نگه که همون موقع بابا گفت: یادته برگه های شما رو ایشون تصحیح می کرد؟!تو دلم گفتم ای ول! اینم از اونایی بود که همیشه 20 می گرفت و منم ذوق می کردم و می نوشتم آفرین پسرم!خدا کنه الان اون جمله کذایی رو یادآوری نکنه که من آب میشم!همون موقع تلفنش زنگ خورد و یکی دیگه از دوستان و هم دوره ایهاش بود که اونم می خواست بیاد و شکر خدا بحث نمره و ورقه نیمه کاره موند.اون آقای دیگه هم اومد و به محض اینکه بابا گفت:دخترم سمن!گفت بههههههه!ذکر خیر ایشون همیشه سر کلاس بود!
نمیدونم،نمی شد آقای پدر این راز رو مخفی میذاشت؟فکر این روزها رو نمی کرد که بالاخره من اینها رو میبینم و کلی خجالت می کشم؟خجالت
آهان اون آقای معمم گفت که :استاد اون موقعها غزل حافظ زیاد میخوندن برامون.اما یه غزل رو بیشتر تکرار می کردن.اونم سمن بویان...بود.بعد ما میدیدیم میمیک صورت استاد وقتی این غزل رو میخونن تغییر می کنه تا کاشف به عمل اومد که اسم دخترشون سمن هست.
به هرحال دیدن پسرهام بعد از این همه سال لذت داشتخنده.هرچند فرصتی نبود که با آقای ... بیشتر صحبت کنم اما خب همون هم غنیمت بود.

------------------------------------------------------------------

توی پست قبل اسم حلوای مرغ رو بردم همه براشون سوال شده بود که چیه؟

پیروک مرغ

عرضم به حضورتون که یه بار این غذا رو یکی از دوستان دید و به شوخی گفت:این حلوای مرغه؟!(به خاطر شکل و شمایل و بادام و پسته روش) از اون موقع اسمش به حلوای مرغ تغییر کرد.اما این غذا «پیروک مرغ» هست.حالا اگه کسی خواست دستورش رو میفروشمزبان
آهان یکی دیگه هم وقتی اسمش رو گفتم گفت: چی؟؟؟ریق مرغ؟!آخخنثی

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پونه

چه خاطره جالبی نوشتی راستی سمن بویان رو من خیلی دوست دارم "غبار غم چو بنشینند بنشانند"

دناتا

دستور حلوای مرغت و بدون پسته و بادام روش چند می فروشی؟

دناتا

ایمیلی که امر کرده بودین ارسال شد. به محض رسیدن یه ندا بدین[ماچ]

سمن

دناتا به تو مجانی میدم،یه بوس هم روش[چشمک]

امیر

این آقایی که فرمودید رو من از مدتها پیش دوس میدارم. از بس که روشن و بدون تعصب و با سواده. از وقتی اون نشریه کذایی رو داشت و گه گاه تلویزیون دعوتش میکرد . الانم که رفته یه جایی که من عاشق اونجام! حیف که نمیتونستید یه ماچ از طرف من ازش بکنید!![نیشخند]

هدي

خیلی خاطره توپی بود... بسی شعف ناک شدیم...[نیشخند]

مهدی

سلام[گل] باید دست پخت شما خیلی خوشمزه باشه.[لبخند]

آتبین

پس منو چی می‌گی که کلی "مامان" دارم!؟ ما به اون گدیم پیرمرغ. مث پیرمرد، پیرزن، پیر خرفت...

سمن

[قهقهه]وای آتبین.مامان داشتن زیاد زیاد خیلی خوووووووووووبه[قلب]

کلاقرمزی

روزی مردی از یک دختر پرسید «آیا با من ازدواج می‌کنی؟». دختر جواب داد «نه» و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد، عرق سگی نوشید و هر جا که خواست گو..... شرمنده سمن جان وضعیت روحیم خوب جوری نیست بعدا نظر میدم