سفرنامه کانادا - 4

42- نمیدونم به چه دلیلی این موبورها اینقدر بچه داشتن!اغلب هم با اختلاف سنی کم.شاید زیر یک سال!یکی خودش راه میرفت.یکی بغل بابا بود.دو تا هم تو کالسکه!گاهی هم کالسکه از این سه تایی ها بود و سه تا بچه اون تو بودن.خلاصه اکثرا بالای 4 تا بچه داشتن!احتمالا میخواستن خیال خودشون رو راحت کنن که همه با هم بزرگ بشن و دردسر زیاد نکشن.

43- وسواسهایی که ایرانیها نسبت به بچه ها دارن اونا ندارن.همون موقعی که رسیدم تو فرودگاه یه بچه حدود3 ساله مو طلایی رو دیدم که رو زمین سالن از این ور غلت میخورد میرفت اونور.من همش نگران بچه بودم اما مامانش انگار نه انگار.کلا بچه هاشون خیلی هپلی بودن و اگر بچه های ایرانی یک دهم اونا هپلی باشن صددرصد همش مریض میشن!اما انگار بچه های خارجی با این بی تفاوتی پدر و مادرشون بدنشون به میکروب عادت می کنه! یه بار تو یه فودکورت سوسیس یه بچه افتاد زمین و قل خورد قسمتی که مردم همش در رفت و آمد بودن.منم کنجکاو شدم ببینم بچه چیکار می کنه؟بلند شد برش داشت رفت سر جاش نشست و درسته گذاشت تو دهنش! حالا خودتون ببنین اگه یه مادر ایرانی میدید بچش اینکار رو کرده چیکار می کرد؟ ده بار دهن بچه رو آبکشی می کرد!

44- اینکه پیرمرد و پیرزنهای زیادی رو میشد دید که با کپسول اکسیژن و ویلچیر و واکر میان بیرون و میرن مرکزخرید حس خوبی میداد.اینکه هرجوری باشن زندگی جریان داره و نباید بشینن و منتطر ملک الموت بمونن. باز هم با ایرانیها و درصد امید به زندگیشون مقایسه کنید!

45- به کسانی که اونجا داوطلبی و فی سبیل اللهی! برای انجام کاری اقدام می کنند والنتیر میگن.تو مدرسه والدین بچه ها میتونن والنتیر بشن.برای مراسم یا کمک به معلمها میرن و سرشون گرمه. تو بعضی از فروشگاههای بزرگ میشه خانمها و آقایون پیری رو دید که دارن به عنوان والنتیر کار می کنن.مسلما از تو خونه نشستن خیلی بهتره.
در راه کلگری به ادمونتون حاشیه اتوبان خانم و آقاهای زیادی رو با سنهای مختلفی دیدم که داشتن به چمنها می رسیدن و زباله هایی که بود رو جمع می کردن.تعدادشون زیاد بود.گفتن که اینها هم داوطلبی اینکار رو می کنن.که خب این مورد هم تو ایران استثنائا هست!سالی چندبار گروههای حافظ محیط زیست میرن دشت و دمن برای پاکسازی.

46- یادتونه یه زمانی تو ایران مد شده بود تی شرت میفروختن بعد رو شیشه مغازه می زدن 999 تومان؟که البته هیچ وقت اون یک نومان رو پس نمی دادن.شاید 90% جنسهایی که من دیدم یه 99  آخرش داشت.مثلا 20.99. یا ١99 دلار!که خب هیچوقت این قیمت نمیشد چون مالیات میومد روش.اما کلا این 99 سنت خیلی منو حرص میداد!

47- یکی از چیزهای عجیبی که اونجا دیدم این بود که یه روز عصر تنها داشتم می رفتم بیرون.تو ایستگاه اتوبوس دو تا دختر وایساده بودن و پشنشون به من بود.یکیشون داشت با موبایل حرف میزد و اون یکی هم دستش تو دست دختری که گوشی دستش بود حلقه شده بود.من فکر کردم شاید گوشی موبایل بند داره و تو دست اینه و مجبور شده دستش رو ببره سمت اون.تلفن که تموم شد دیدم واااه!این دستبندهایی که می بندن به دست خلافکارها یکیش دور مچ پلیسه و اون یکی هم دست خلافکار، به دست این دوتاست منتها با این تفاوت که زنجیرش بلندتر بود.شاید حدود نیم متر.اما به همون ضخامت! اتوبوس اومد و اینها هم همونجور زنجیر شده سوار شدن.

48-اینم عکس همون استخر مختلط:
روزی که اونجا بودیم ساعت 5 استخر رو تعطیل کردن.کاشف به عمل اومد که شب مهمونیه تو استخر و میخوان مرتب و قرق کنن.هتل تو همون مرکز بود.شب کلی سر و صدای موزیک پیچیده بود تو ساختمون.خواستیم بریم کازینو که من زیارت کنم اونجا رو، سر راه رفتیم یه سر به استخر زدیم.استخر که تو مرکز خریده و دور تا دورش شبشه است و میشه از هر طبقه دید.از طبقه بالا رفتیم دید بزنیم که دیدیم یا خدا چه خبره اینجا.تو نور خیلی کم، کلی دختر و پسر جوون در حال شنا و رقص و نوشیدن و مست.خلاصه حالی به حولی.چند تا پلیس هم بیرون استخر در حال گشت زدن بودن.  

بزرگترین استخر سرپوشیده - ادمونتون

49- از اونجایی که جوونها به شدت اهل کار کردن هستن و از انجام هیچ کاری ابایی ندارن (درست مثل ما)، مثلا دخترهای ترگل ورگل زیادی رو میشد توی پروژه های عمرانی دید که چندین ساعت کنار اتوبان یا جاده توی سرما و برف و بارون وایسادن و یه پرچم برای هشدار به راننده ها دستشونه یا اینکه همپای مردها توی جاده مشغول کار و فعالیت هستن و یا در حال رانندگی با ماشینهای بزرگ هستن!

50- یک کار خیلی خوب آموزش شنا به بچه هاست که از 3-4 ماهگی بچه رو می برن استخر. توی استخرهای عمومی یه قسمت هست که مخصوص پدرها و مادرها و نوزادهاشونه.با شعر و ادا و اصول بچه رو شیفته آب بازی می کنند.بعد دیدن این صحنه ها همچین آدم رو به وجد میاره که نگو. بچه های کوچولو با پوشک چه جوری دست و پا میزنن تو آب.پدر یا مادر بچه رو بالا پایین می کنن و همپای مربی برای بچه ها شعر میخونن. خلاصه کیف میکنن و تماشاگر هم کیف می کنه!

51- فروشگاههای لباسی بود که مخصوص افراد مسن بود.وارد که می شدین فقط رنگ میدیدین .زرد و قرمز و نارنجی و هرچی رنگ شاده! (درست مثل مسنهای ما که پا به یه سنی میذارن دیگه بی خیال نحوه پوشش و آرایششون میشن)

و بالاخره پایان یک سفرنامۀ خلاصه!
با امید تکرارشنیشخند

/ 27 نظر / 135 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پانتی

واقعا یکی از بهترین اخلاق خارجیها همینه که از کار کردن عار ندارن و جوون و پیر هر کاری که عشقشون میکشه و باهاش حال میکنن یا حتی اگه حالم نکنن و واسه امرار معاششون باشه، انجام میدن...حالا اگه ماها باشیم، عمرن مثلا بریم تو رستوران ظرف بشوریم. وااااا خدا مرگمممم من با این همه دک و پززز؟ مردم چی میگن؟!![خنده] این خاکی و ریلکس بودنشون خیلییییییییییی خوبه.خوب میبوسمت عزیزم و از خوندن خاطراتت واقعا لذت بردم. ایشالله خدا قسمت کنه بازم مشرف بشی. اونجا رفتی، از طرف ما هم نایب الزیاره باشششششش[نیشخند][ماچ]

بنفشه

دل ما هم برای شما پر می کشه خانوم..کجایییی

خانوم خونه

سلام سمن جان . نه این ناخون گرفتن دایی یه رسمه که خیلی ها دارن. مثلا هم ما هم آقای خونه اینا که واسه دو تا شهر متفاوتیم این رسم و داریم.

فلفل بانو

كامنتتو تو وب ويولت ديدم راست گفتي اگه بريم رامون نميدن؟

سلانه

اگه گودر نبود میگفتم حتمن یه بلایی سرت اومده که ناپدیدی! دست کم دزدیدنت!

اکرم

خیلی عالی نوشتی منم هوس کردم برمالبته توی خواب به ما هم سر بزن

مریم

[ماچ][ماچ][ماچ]

سمن

خیلی اتفاقی توی گوگل اسم خودمو سرچ کردم!خوشحالم که یه هم اسم واقعی(بجز تو فیلما)دارم!که در ضمن کانادا هم میره میاد!موفق باشی.دوست دارم!

NAVID

خيلي جالبه زندگيه آدمها خيلي باهم فرق داره دلم ميخواست مدتي بي خيال دنيا برم مثل تو دنيا روببينم اينه سفرنامه اي تهيه کردي خيلي کار خوب و جالبيه ازت ممنونم