میگفت:«این دختر خواستگارهای زیادی داشت و همه رو رد می کرد.روزی که به ما خبر داد میخوام ازدواج کنم،کلی خوشحال شدیم و متعجب که این کیه که بالاخره دل این دختر رو برد؟وقتی گفت فرزاد،همه شوکه شدیم! فرزاد ناشنوا بود و کار هم نداشت!هرچی فامیل و این و اون نصیحتش کردن گفت امکان نداره من این رو دوست دارم.هزار تا دلیل آوردن که به این دلیل و اون دلیل به خاطر شرایطش مناسب تو نیست، گفت من از پس این مشکلات برمیام.گفتن بیکاره!گفت به من قول داده که کار پیدا کنه.بالاخره اینها ازدواج کردن.فرزاد رفت آرایشگری یاد گرفت بعد هم تونست یه مغازه بگیره و شروع به کار کنه و زندگیشون سر و سامون گرفت.این دو تا تقریبا هفته ای یک بار می رفتن یه رستورانی و شام می خوردن.تقریبا یک سال گذشته بود که یه شب یکی از مشتریهای رستوران که یه پسر جوونی بوده کرم می ریزه و وقتی دختر می خواسته بشینه صندلی رو از زیرش میکشه و این بنده خدا هم میفته. فرزاد عصبانی میشه و با پسره گلاویز میشه.دختر هم ساکت بوده.مدیر رستوران میاد و پسر هم به خیال اینکه اینا نمی تونن از خودشون دفاع کنن خودش رو بی تقصیر جلوه میده و میگه اصلا من کاری نکردم و ... .دختر برمیگرده به پسره میگه:مرتیکه چرا دروغ میگی؟مگه تو فلان کار رو نکردی؟به هر حال پسر رو از رستوران میندازن بیرون.مدیر رستوران به این خانم میگه: شما یک ساله میاین اینجا تا الان ما نفهمیده بودیم شما می تونین حرف بزنین!چرا وقتی میتونی حرف بزنی،حرف نمی زنی؟ما همیشه فکر می کردیم که شما هم مثل همسرتون ناشنوا هستین که با ایما و اشاره با ما حرف میزنین.
جواب میده:برای اینکه ایشون شوهر منه،نه من شوهر اون!نمی خوام وقتی جلوی جمع حرف میزنم اون احساس حقارت کنه و ناراحت بشه از اینکه من یه سری کارهاش رو انجام میدم.میخوام بدونه مرد منه و همیشه خودش رو بزرگ بدونه!
الان سالهاست دارن با هم به همین منوال زندگی می کنن و بچه دار هم شدن و خوشبختن.»
/ 28 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

چه دختره مرد بوده! ایول! یاد بگیرید شما دخترا یه کم! یه کم مرد باشید تو زندگیتون! دین ندارید ( که نداری!!) شرف ندارید( که ندارید!) لااقل آزادمرد باشید ( که نیستید!!!!!!!!!!)[نیشخند]

امیر

البته نداری نه!!ندارید!

سلانه

باز این امیر جوگیر شد!! امیر جان همون شما مرد شدید (شدید؟!؟؟!) برا هفت هشت ده پشت ما بسه! سمن همین زن بمونه بهتره!!!!!

سلانه

بعد سمن یعنی داداش آقای ما رو نمی‌خوای؟!؟! خودت گفتیا! از کفت رفت!

سلانه

بعدتر سمن جان تو زنده‌ای؟ خب یه عکس العملی.. یه صدایی.. یه ندایی.. چیزی.. الان داره سه‌شنبه می‌شه ها! از اون یکشنبه که بشمری داره می‌شه 10 روز! خب زشته! یه چی بنویس!

امیر

چی میگه این سلانه! یه دوروز نبودم ببین چطور کافه رو به هم زده! سمن یه وقت سمن خانواده شوهر این سلانه نریا! اگه برادر شوهرشم مث خود آقای سلانه اینا باشه که روزگارت سیاهه. تا روزی چند بار اشکت رو در نیاره و سیاه و کبودت نکنه ول کن نیست! به نظرم اصلن روش سرمایه گذاری نکن!

امیر

نمیبینی خود سلانه چقدر بنده خدا رنجور و درب و داغون شده؟! از درون داره میسوزه و صداش در نمیاد!

سلانه

کی؟ من رنجور و درب و داغونم؟!؟! پس تو دیگه چی شدی که جلوی همین رنجور و درب و داغونم کم میاری امیر خاننننن! تازه آقای ما اینقده ماهه.. اینقده دوس داشتنیه.. اینقده مهربونه.. اینقده.. سمن منو نیگاه نکن! بدو برو اسفند بیار دود کن!!!!!!!! :دی

امیر

به این سلانه رو بدی الان میگه اگه بازم خواهر داری به برادر آقاشون معرفی کنی! رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون! اون شب سمن هی به من میگفت چرا این سلانه انقدر درب و داغونه؟! همیشه همینطوره یا امشب انقدر اینطوریه؟! من چی داشتم آخه در جواب بگم!!!

سامان

ووووو! عجب داستانه جالبی! چه آدمایی پیدا میشن! دم دختره گرم واقعا! یاده شو نانسی افتادم [لبخند]