بار سفر بستی...

برای همیشه رفتی.با یه دنیا خاطره ای که گذاشتی برامون.اشک امون نمیده.
تو این ١٠-١٢ روز قرار بود زنگ بزنم بهت و بگم سورپرایز دارم برات و می خوایم بیایم پیشت
.اما هربار یه چیزی مانع شد. فکر می کنم شاید اینجوری بهتر شد.برای اینکه طاقت دیدن حال نزاری که دیگران ازت میگفتن رو نداشتم.من نمیتونستم افتادگی تو رو ببینم.من نمیتونستم صدای غمزده تو رو بشنوم.من نمی تونستم پوست و استخون شدن تو رو ببینم.حتما باید آخرین تصویری که ازت تو ذهنم مونده اون مهمونی یک ماه پیش باشه که تو اومدی و چشم اکثرمون رو نمناک کردی.لاغر شده بودی ،درد داشتی اما سعی می کردی چیزی بروز ندی.نمیتونستی راحت بشینی.مشخص بود که موقع نشستن چه دردی به شکمت میاد.بهت گفتم اگه رو این مبل ناراحتی بیا اینور بشین.لبخند زدی و گفتی بیخیال.جوابش رو نمیدم!
با اون صدای قشنگت آواز خوندی.رقصوندی و رقصیدی.همش نگران بودم که بهت فشار بیاد اما تو هیچی بروز ندادی.فقط تلاش می کردی که شادمون کنی.چقدر خوبه که اونروز فیلم گرفتن ازت.
مطمئنا با دردی که تو می کشیدی الان دیگه راحت شدی.بالاخره بعد از این همه سال سختی تو این دنیای کثیف و بیرحم به آرامش رسیدی.دنیایی که تو هیچوقت از ضربه هایی که بهت زد شکایت نکردی.
نذری که برای حلیم هرسال دارم نیت شفا و سلامتی تو هم توش بود.اما امسال...امروز وقتی پول رو دادم که تو دیگه نبودی.
دیگه کسی نیست زنگ خونه رو چند بار بزنه.دیگه کسی نیست من رو با شوخی و خنده از اتاق بکشونه بیرون و بعدش بگه حالا یه استکان چای بهم بده.دیگه نیستی که با جون و دل کمکمون کنی و همراهمون باشی.
امروز ازم پرسیدن چه نسبتی باهات داشت؟موندم بگم عمو؟دایی؟ تو از عمو و دایی برای من بهتر بودی.حتما که نباید فامیل درجه یک باشی.
وقتی پارسال بعد از ۶-٧ ماه که از عملت میگذشت،مامان زنگ زد بهم و گفت مژده بده کی اومده؟ فوری اسم تو رو بردم و فی الفور خودم رو رسوندم.بغلت کردم و بوسیدمت و گریه کردم.تو این چند ماه قبل از اینکه دوباره بیماریت عود کنه میومدی و هربار من از ته دل خوشحال بودم از حضورت.
یکشنبه رفتی خونه عمو و میگن تمام مدت داشتی تماس میگرفتی اینور و اونور که هرجوری شده بری سنندح.گفته بودی حتما باید برم.انگاری بهت الهام شده بود.رفتی و دیشب هم چشمای نازنینت رو برای همیشه بستی.
میدونم آرومی، میدونم خوشحالی،میدونم جات خوبه اما گریه هام برای خودمه که محروم شدم از خیلی چیزها.گریه هام برای اینه که این درد نباید سر تو میومد.سختیهات کم نبود.کم نبودن وقتهایی که سرم رو بلند کردم و به خدا گفتم چی از جون این بنده ات می خوای؟این همه سختی بهش دادی بس نبود؟هیچوقت ننالید، خجالت نکشیدی ازش؟ در جواب اینکه غرورش رو هیچوقت نشکست و سر خم نکرد چیکار کردی؟ اما بی فایده بود.
این دو سه هفته اخیر دست از زندگی کشیده بودی.نمیخواستی خوب شی.حاضر به عمل و شیمی درمانی نبودی.روحیه نداشتی.
آخه نگفتی من که هربار برای مامان سمیه روحیه تو رو مثال میزنم و امیدوارش می کنم به زندگی، چی باید بهش بگم؟

جفایی که زندگی در حق تو کرد فقط خودت میدونی.ببین چی بودی که میگن امروز مراسم تشعییت غلغله بود.کی برات اشک نمی ریزه؟ لحظه لحظه ای که داره میگذره یه صحنه داره تداعی کننده خاطرات تو...حیف...حیف...
آروم بخوابی شِلِۀ نازنین...
/ 13 نظر / 57 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریواسی

مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر...

محمدرضا

خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلهای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی ادمکها رو جا گذاشتی قانون جنگل زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه میدونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که ادمک نداره

پانتی

تسلیت میگم سمن جون! میدونم الان هیچی دردتو تسکین نمیده ولی فقط خوشحال باش که این مرحوم، از تموم درد و رنجی که میکشید رها شد و الان آروم خوابیده[نگران] ايشالله خودت و خانواده ات و بستگانت هميشه سالم و سلامت باشن و از اين به بعد شادي داشته باشي[ماچ]

رامین

سمن جان سلام امیدوارم با آرامش خوابیده باشه بااینکه مطمئنم که اونجا هم همش نگران همه هست . جاش واقعا خالیه ! یادش گرامی و همیشه ماندگار

بهار

خدا رحمت كنه ايشون رو....خدا صبر ميده انشاءالله عزيزم

فليكا

خدايش بيامرزاد،خوش به حال اون كه رفت،خدايا به سمن من آرامش و صبر بده. جاش هميشه سبز

فليكا

خدايش بيامرزاد،خوش به حال اون كه رفت،خدايا به سمن من آرامش و صبر بده. جاش هميشه سبز

راز مگو

[ناراحت] متاسفم...