مامان و بابا امروز رفتن یه سفر چند روزه.توی فرودگاه حسابی بغض کرده بودم.برای هر مسافری که باشه اینجور وقتها دلم خیلی میگیره چی برسه به مامان و بابا.بعدش هم که رفتم بیرون کارهامو انجام بدم حس و حال دلتنگی ازم جدا نشد.بی حال و بی حوصله بودم.حالا هم که اومدم خونه و در رو باز کردم دیدم هیچ کدوم نیستن عین بچه های سه ساله بغض کردم و غمبرک زدم.برای یه مسافرت چند روزه که ازشون جدا میشم اینجوریم اونوقت وای به اینکه بخوام به کل از اینجا برم...

/ 9 نظر / 9 بازدید
میثم

جالبه! من خسته شدم انقدر رفتم فرودگاه هی اوردم خونه دوباره بردم فرودگاه [نیشخند]

امیر

آخ آخ آخ مثلا" شما 8-37 سالته!!!زشته دیگه این کارا! [نیشخند] ایشالا به سلامتی میرن و برمیگردن و دل شما هم شاد میشه.

دوست 20

انشا ا... به سلامتی .

سمن

امیر تو که از من خیلی بزرگتری تجربه ات هم بیشتره![زبان]یه صبح تا شب دخملک رو نمی بینی کلی ناراحتی!چی برسه به من به این اووچوولویی!

پور پدر

کوتاه بیا بابا کلش دو روزه حالش رو ببر تا نیستن!!

آ

ِD:

نیلوفر

جاشون خالی نباشه .. زودی بر می گردن دختری [ماچ]

هایدی

مي فهمم منم تا همين يكي دو سال پيش همينطوري بودم.سعي كن دلبستگياتو زيادتر كني اين جوري يه مسافرت چند روزه رو راحت تر تحمل مي كني

جعفر

ولی تنهایی خیلی حال میده