من و شرکت

توضیح:این مطلب رو روز جمعه نوشته بودم که نشد بذارمش!
هفته گذشته به خصوص ٣-۴ روز آخر خیلی روزهای شلوغی تو شرکت داشتم.کسی تو شرکت نبود. من بودم و منشی!کارهای خودم رو که انجام میدادم هیچ!کارهای بخش دیگه رو هم انجام میدادم!بعد انگار ملت منتظر بودن این همکارای ما نباشن تا اونا تند و تند تماس بگیرن! اگه بچه ها تو شرکت بودن که به زور ١٠ تا تلفن میشد به شرکت ! روز چهارشنبه فکر کنم با ١٠٠ نفری تلفن حرف زدم!آگهی استخدام هم داشتیم و خلاصه اوضاعی بود!یه کاری هم این وسط گره خورده بود که حسابی رو اعصاب بود!
پنج شنبه هم همین بساط بود.اما به هر حال کارها به خوبی پیش رفت.
دیشب بعد ازساعت ١٢ اومدم استت سایت (مجله پزشکی مادر) رو چک کنم چشمام شد ۴ تا! سه برابر حد معمول ویزیتور داشتیم.استت آنلاین رو زدم دیدم همینجور ویزیتور میاد و میره!هیچ کدوم هم از لینک نیومده بودن.همه مستقیم!تو اون یک ساعت و نیمی که از ١٢ شب گذشته بود به اندازه یه روز معمولی ویزیتور اومده بود!از اقصی نقاط دنیا هم اومده بودن!حدسم این بود که تو برنامه کلیک بی-بی-سی معرفی شدیم.و کاشف به عمل اومد که بله درسته!حسابی ذوق کرده بودم.پشت سرهم ایمیل میومد و تشکر بود که از مطالب سایت می کردن!لذتی داشت وصف نشدنی!واقعا خستگی چند روزه که به خاطر کارهای همین فینگیل بچه! بود از تنم بیرون رفت.بچه شرکت بزرگ شده دیگه!نیشخند
امروز نوشت:یعنی باید جای من باشین تا ببینین چه کیفی می کنم از ایمیلهایی که برامون میزنن و تشکر می کنن و تبریک میگن.درسته با این اوضاع کار ما خیلی سنگینتر میشه و مسوولیتمون بیشتر.اما واقعا لذت بخشه.من که با هر ایمیل دلم غنج میره از خوشحالی!
اینکه یه شرکتی،یه هدفی پا بگیره و جلو بره ممکن نیست مگر با صبر و حوصله.مگر اینکه اهداف بزرگی که دیگران بهش رسیدن رو مدنظر قرار بدی و بدونی چیزی از اونها کم نداری و میشه به اوج اهدافت برسی.فقط زمان نیاز داره.

مدتهاست از شرکتمون نوشتم و تو درفت مونده!حالا که مناسبت داره اونم میذارم:

امروز داشتم به اولین روزی که اومدم این شرکت و مدیریت درباره ایده هاشون صحبت کردن،فکر می کردم.لحظه ای که بسم ا... گفتم و این کار رو شروع کردم امیدوار بودم به آینده این کار.اما هیجوقت روزی مثل امروز رو متصور نبودم.ایده از رییس بود و پیاده سازی و اجرا با من.من هم دست تنها.خیلی چیزها بود که بلد نبودم و به مرور یاد گرفتم.با کلی کد کلنجار میرفتم تا به نتیجه برسم.شاید چند روز سر چند خط کد می موندم و بچه های شرکت صدای غرغر منو می شنیدن و وقتی به جواب میرسید صدای دست زدن و هورا کشیدن من!رییس هیچ استرسی هیچوقت به من وارد نکرد.اعتقاد داشت که کار اگر طول کشید ایرادی نداره فقط کار خوبی از آب دربیاد.
من نزدیک ٧ سال شرکتهای مختلفی رو با آدمهای مختلفتری تجربه کردم!تو هیچکدومشون آرامشی رو که تو این دو سال، اینجا دارم نداشتم.یه محیط کاری بدون تنش و دوستانه که فضای بحث و گفتگوش کاملا آزاده. هیچ کس بهت استرس وارد نمی کنه. هر فرصتی داشته باشیم میشینیم برای چگونگی ادامه کار صحبت و همفکری می کنیم. یه محیط شاد که کارمندهای جدید و خیلی جوونش با شیطنتها و بحث کردنهاشون انرژی مضاعف میدن.
خلاصه اینکه همیشه خدا رو شکر می کنم که جایی مشغول کار هستم که از هر نظر راحتم و حسابی کارم رو دوست دارم.همینکه هر روز صبح با ذوق بیدار میشم و میرم و شب هم ممکنه تا ٨-٩ کارم طول بکشه و وقتی برگردم همچنان سرحال هستم مشخص می کنه که چقدر این شرکت رو با تمام همکاراش دوست دارم.

پ.ن:وبلاگ ٢ مرداد وارد ٩ سالگیش شد! 
/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاتقی

تقریبا با اولین وبلاگ من هم سنی چقدر خوبه که هنوزم می نویسی می دونی برای تو خوب بود ولی من تو این 9 سال همه زندگیمو از دست دادم دیگه کاری تو این دنیا ندارم که انجامش بدم دلخوشی : کمی به صبح مانده بود و نفسها تقویم را ورق می زد منظره خیالش خاطره خنده ای کوتاه بود ...

مریم

سمن جان امیدوارم همیشه شاد باشی و از زندگی راضی تولد بلاگت هم مبارک.الهی صد ساله بشه[ماچ]

شاتقی

چقدر کامنتی که گذاشتی آشنا بود ولی نه نه . منو نمی شناسی یادم میاد کریستین بوبن یه روزی نوشته بود : من براي دور كردن گرگها حربه اي وحشتناكتر از آتش مي شناسم واژه هايي ، بر صفحه سپيد كاغذ مي شناسم

دوست20

سلام ، احوال شما ؟ نمی دونم چی بگم ،‌ از بابت خودتون ،‌کارتون و وبلاگتون خوشحالم . اما با خوندن اینجا ایران است که یه گوشه ای از واقعیت های تلخ زندگی ماست ناراحتم . خیلی بیشتر با این واقعیت ها آشنا هستم متاسفانه . جای دوست صمیمی تون یا دوستمون هم سبز باشه . موفق باشید . بدرود .

ع.مسیبی

سلام سالگرد وبلاگت را تبریک می گویم . یادم می اید تقریبا با هم شروع کردیم خوشحالم که هنوز هستی! موفقیت شما را نیز تبریک گویم

مریم

طاعاتتون قبول سمن بانو [گل]

نهال

آره من می دونستم که تو سایت بی بی سی لینک شدید...اگه می دونستم نمی دونی خودم بهت خبر میدادم[نیشخند]

شاتقی

وبلاگ من تغییر کرد به علت بیخود بودن پرشین بلاگ حیف شد 7 سال توش نوشتم آدرسش هم توی لینک هست

van Peyravi

درود . دنبال كسب اطلاعاتي در مورد سفر به آمريكا بودم كه البته فهميدم نكات مد نظرم رو نميتونم پيدا كنم توي اين وب اما لينكهاي قرمزي كه در صفحه ي اول بروز داده شده بود , جلب توجه كرد و بررسي كردم و حالا به سهم خودم و محض ارادت ويژه اي كه به دنياي پزشكي دارم , چند سطري در باب موارد مطرحه در اين نوشتار تون , توضيحاتي درج ميكنم : كار , انگيزه و هدف زيبايي رو داريد دنبال ميكنيد ؛ اينكه چنين اقداماتي آنچنان كه بايد , در كشورمون با اقبال عمومي مواجه نميشه و محركي چون اون تريبون خارجي , باعث سوق دادن مردم به سمت چنين رسانه اي ميشه , دال بر بدفرهنگي بسياري از ماهاست كه كمترين توجه رو به مهمترين داشته و نعمت يعني " سلامتي " داريم .

van Peyravi

در اين كه با صبر و حوصله ميتونيد بيش از اين جا و جايگاه خودتون رو پيش مردم باز كنيد هم شكي نيست ؛ همانطور كه حتما در جريان بوده ايد كه مطرح ترين و فراگيرترين رسانه ي كشور در باب پزشكي و سلامتي يعني هفته نامه ي " سلامت " هم با چالشهاي زيادي مواجه شده بود كه براي نمونه , مدتي صفحات " گلاسه " اش رو به نصف و يا حتي به صفر تقليل داد و مدام هم قيمت رو افزايش ميداد اما حدودا 2 سال هست كه به (( ثبات )) رسيده و نه تنها خللي در روند كيفيت ظاهري كاغذش بوجود نيومده , كه حتي تعداد صفحات رو هم افزايش داده و قيمت رو هم بالا نبرده . اميدوارم شما هم در روند اين اقدام , با صبوري راه ها رو باز كنيد و طوري موفق باشيد كه همانند " سلامت " , سالنامه تون رو هم ببينيم . ورزشكار و پايدار باشيد .