یه دوست خیلی صمیمی دارم که حدود ١٧ سال از دوستیمون میگذره.که خب این دوستی بعد از یکی دو سال شد یه دوستی خانوادگی.اکثر روزها وشبهامون تو دوران تحصیلی با هم گذشت.یا من خونه اونها بودم یا اون خونه ما.
مادرش زن بسیار ماهی بود. دو سه سال پیش دچار درد کمر شدیدی شد و هرچی دکتر میرفت می گفتن دیسکه و انواع روشها رو براش پیاده می کردن.از فیزیوتراپی تا آب درمانی.اما موثر نبود.خرداد ماه  گذشته به خاطر این درد مزمن بستریش کردن و انواع آزمایشها رو انجام دادن اما نفهمیدن چیه.تا بالاخره یه پزشک تشخیص داد که مبتلا شده به سرطان پانکراس!بعد از چند سال زمانیکه دیر شده بود و در شرف پخش شدن بود تشخیص داده شد!شروع کردن به شیمی درمانی فقط برای کمک به کاهش درد.اما کافی نبود.چه مسکنهایی که تزریق نشد به این بنده خدا اما فقط برای ۴-۵ ساعت کمک می کرد.دیدنش زجرآور بود.یادآور تمام روزهایی که سرپا میدیدیش و با روی باز ازت استقبال می کرد و از وقتی فهمیده بود با خورشت بادمجون دستپخت اون،بادمجون خور شدم هربار برام درست می کرد.زنی که تمام مدت مثل همه مادرها مراقب همه اوضاع منزل و کارهاش بود.نشنیدم از کسی شکایت کنه.نشنیدم کسی ازش گله کنه. دلت می سوخت برای همچین فرشته ای که به این روز افتاده.اینکه اطرافیانش تو اون مدت مریضی چه کارهایی براش کردن گفتن نداره.عروسها انگار داشتن به مادر خودشون رسیدگی می کردن.عروسهاش رو مثل دخترهاش دوست داشت و خیلی بهشون احترام میذاشت.

شب قبل از رفتنم هرجوری بود برنامه ام رو جور کردم که برم دیدنش.با خواهرم رفتیم.خواب بود.جونی تو بدنش نبود.بیدار شد بهش گفتن سمن و خواهرش اومدن.نشست زل زد بهمون.با صدایی که به زور درمیومد سلام و احوالپرسی کرد.بوسیدیمش. خوشامد گفت بهمون.بچه هاش احساس کردن که ما رو نشناخته.شروع کردن به معرفی ما! سر تکون داد که میدونم.
چیزی که من دیدم بعید میدونستم تا عید دووم بیاره.وقتی نبودم خانواده ام مدام احوالپرسش بودن تا روز پنجم نوروز بهم زنگ زدن که امروز فوت کرد.
زنگ زدم خونشون.چقدر دلم میخواست پیش دوستم بودم و آرومش می کردم.بی امان گریه می کرد و میگفت دعا کن روحش آروم باشه.دعا کن جاش خوب باشه.نمیدونم چرا فکر نمی کرد که اون مادر جاش بهترین جای ممکنه.
دیروز خواهرم تعریف می کرد که خواهر بزرگشون که اون موقع تهران نبود، تعریف کرده که شبی که شما اونجا بودین زنگ زدم احوالپرسی مامان.بهم گفتن سمن اینا اینجا بودن.باورت میشه مامان بعد از مدتها نشست و حرف زد؟مامان مدتها بوده که هرکسی اومده دیدنش بلند نشده از جاش و اصلا نتونسته حرف بزنه؟نمیدونین چقدر برامون عجیب بود و چقدر خوشحال شدیم...

اولین بار بعد از شیمی درمانی که رفتم دیدنش گفت تو سیدی بیا یه دست بکش به سرم.برام دعا بخون.دست کشیدم دعا خوندم، گفتم خدایا تو که میدونی من سراسر گناهم اما روسفیدم کن پیش این زن.اما افسوس...

میدونم بعد از اون همه درد و زجر به آرامش رسید.میدونم جز کار نیک با خودش هیچی نبرد.اما افسوس می خوردم برای اینجور رفتنش!چرا «هرکه در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند»؟

روحش شاد.

 

/ 8 نظر / 5 بازدید
دختر شهریور

[افسوس][ناراحت]

ییلاق ذهن

روحش قرین رحمت چقدر سخته از دست دادن چنین مادرهایی خدا به دوستت صبر بده صبر خیلی زیاد

سامان

خودش که راحت شد. خدا به دوستت و خانوادش صبر بده. تسلیت [ناراحت]

پونه

روحش شاد باشه و در آرامش ....[گل]

رضا

این شعاره همت مضاعف و مثل اینکه فقط عزراییل جدی گرفته !‌ من که از اول سال انقدر مجلس ختم رفتم دارم توهم میزنم !‌ اما به قول خیام : ياران موافق همه از دست شدند در پاي اجل يکان يکان پست شدند خورديم ز يک شراب در مجلس عمر دوري دو سه پيشتر ز ما مست شدند

فلفل خانم

روحشون شاد خیلی ناراحت کننده بود. وبلاگتون رو خوندم خیلییی جالب بود