داستان یک زندگی-3

خووولاصه!
بعد از اون تماس و حرفهای مادر شادی اول،ارتباط دوتایی قطع شد.اون زمانی که این دو نفر با هم ارتباط دو نفره داشتن جلوی خانواده هاشون و زن و شوهرشون،کاوه شادی دوم را با شادی خانم و شادی هم کاوه رو گاهی با دکتر کاوه و گاهی آقا کاوه خطاب می کرد!
یه مدت که فقط ارتباط خانوادگی داشتن باز هم به دلایل مجهول بر عناصر خارج از گود،به کل ارتباط قطع شد.دیگه مهمونی دادن و رفتنهای کاوه اینا تموم شد.خانواده کاوه هم ارتباط چندانی نداشتن و سر نمیزدن بهشون و اینها خیلی تنها شده بودن.
یک سالی کاوه و زن و بچه اش رفتن خارج از ایران زندگی کردن.وقتی که برگشتن،یک روز شوهر شادی دوم اومد و از یکی از عناصر خارج از گود خواست که واحد خالیشون رو اجاره بده برای یه شرکت.اون واحد متعلق به یکی از همسایه ها و پدر کاوه خان بود.هر دو راضی شدن.شوهر شادی دوم این شرکت رو با مشارکت کاوه راه انداخت!زنهاشون با هم قهر بودن اما دو تا آقا با هم شریک شدن!کاوه کار اصلیش منتقل شد شهرستان و هفته ای چند روز اونجا بود.شادی دوم میومد دم شرکت شوهرش اما پاش رو داخل ساختمون نمیذاشت!حدود سه سال شرکت برقرار بود که یه روز پدر کاوه اومد و گفت این آقا رو رد کنیم بره!خانم کاوه گفته تو این ساختمون یا جای منه یا جای این آقا!!به خاطر خانم کاوه و ذهنیتی که همسایه از اینها داشت اونم قبول کرد و اون واحد خالی شد و جای دیگه رفتن.
کاوه و شادی بچه دومشون هم به دنیا اومده بود.کاوه روزهای یک شنبه صبح زود میرفت شهرستان و چهارشنبه آخر شب میومد.شادی دخترش رو  می برد مدرسه.برمیگشت منزل دو ساعت بعد پسرش رو می برد مهدکودک و خودش میرفت سر کار تا ٢-٣ که میرفت دنبال بچه ها و خرید و کارهای دیگه.کاوه وقتهایی که تهران بود گاهی ساعت ٩-١٠ شب هوس چیزی می کرد و شادی رو می فرستاد که بره بخره!!یا مثلا گیر میداد که نون تازه می خوام!شادی اگه یه روز مریض می شد زندگیش لنگ می شد.خانواده اش که تهران نیودن خانواده شوهرش هم کاری بهش نداشتن.البته پدر و مادر شادی تا جاییکه می تونستن میومدن و کمکش می کردن.
مادر کاوه توی مدرسه اش استخر درست کرده بود و جمعه ها به آقایون فامیل اختصاص داشت.کاوه جمعه ها رو که تهران بود از ظهر میرفت استخر و شب دیروقت میومد و باز هم شادی بود که تنها بچه ها رو می برد پارک و گردش.۵شنبه ها و شنبه ها هم که از صبح میرفت شرکت.
تو گرما و سرما کاوه انتظار داشت شب ساعت ١٢ که میرسه تهران شادی بره فرودگاه دنبالش.و یا صبح زود که میخواد بره باز هم شادی برسونتش. اکثر اوقات هم شادی این کار رو می کرد.
(ضمنا باید بگم که مسافرتهای داخل و خارجشون برقرار بود اگه تعطیلی چند روزه ای بود حتما می رفتن و یا اینکه ظاهرا از خرج کردن برای خانواده اش ابایی نداشت.)
از سه-چهار ماه پیش تقریبا آخر هفته ها دیگه از کاوه خبری نبود!و شادی و بچه ها خونه بودن.و ۵شنبه ها عصر مادر و پدر شادی میومدن تهران تا شنبه صبح.
یا اینکه ۵شنبه ها عصر شادی با بچه هاش می رفت خونه پدرش.اونوقت شب کاوه میومد تا جمعه عصر.وقتی میرفت شادی و بچه ها میومدن تهران!
عملا خونه یا جای شادی بود یا جای کاوه!شادی هم حرفی نمی زد.ظاهرش همه چی رو عادی نشون می داد.اما چهره دخترش غمگین بود.پسر یک سال و نیمه اش هم که همیشه بابا بابا می کرد اسمی از بابا نمی برد!
تا اینکه یک روز آقای همسایه با پدر کاوه صحبت می کرد که صحبت کاوه و شادی رو پیش کشید و در لفافه گفت حواستون به زندگیشون باشه و پدر کاوه گفت کاش شما با کاوه صحبت کنین.ما خیلی نگرانیم!! و آقای همسایه هم گفت تا خودش از من نخواد من صحبت نمی کنم.یک ساعت بعد کاوه زنگ زد و از آقای همسایه وقت ملاقات خواست.
شادی و بچه هاش رفته بودن شهرستان.کاوه با آقای همسایه صحبت کرد و گفت شادی مطیع من نیست!هر چی من میگم مخالفت میکنه!امکان نداره من چیزی بگم و اون حتی برای دلخوشی من بگه چشم!خسته شدم این همه سال!حالا هم من فلانجا خونه اجاره کردم!تا شش ماه دیگه هم بر نمی گردم!اگه شادی تو این مدت به خودش اومد و فهمید که اشتباه کرده من بر میگردم اگه نه جدا میشیم!
آقای همسایه هر راهکاری ارائه داده بود کاوه با زرنگی یه جوابی داده بود و گفته بود اصلا نمیشه!
جناب کاوه گفته بود شما میگین شادی همسر منه.شادی روی سر منه!!!من عاشقش هستم!اما این رفتارهاش رو نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم!شادی همه دوستهامو ازم گرفته!
همه کارای خونه رو من انجام میدم!مرغ پاک می کنم!گوشت پاک می کنم!آشپزی می کنم!!! و در جواب اینکه شما که تهران نیستی گفته بود وقتهایی که میام همه کارها به عهده منه!
خلاصه یک دو روزی گذشت و شادی هم اومد پیش آقای همسایه و خواست درد و دل کنه بالاخره.آقای همسایه بهش گفت کاوه همچین حرفهایی زده.
شادی گفت چشم در مقابل چی بهش بگم؟ده سال بهش گفتم چشم!دیگه بسه!ده سال کاوه با اون زن.... ارتباط داشت.ده سال شیفته این زن بود!ده سال این زن تو زندگی من بود!شب کاوه بغل من می خوابید التماس می کرد کاری به کار من و شادی دوم نداشته باش!چشمم رو بستم گفتم چشم!!!!دیگه خسته شدم!کاوه در مقابلش چیکار کرد برام؟خانواده کاوه که اون همه ادعای دین و مذهب دارن مقابل کار پسرشون چیکار کردن؟

ادامه دارد...

/ 6 نظر / 5 بازدید
پور پدر

تو قسمت دوم اینقدر گفتی شادی یک شادی دو من دیگه آخرش کامل گرخیجه! گرفته بودم...

آرش

می بخشین اگه خنگ بازی در میارم منظورتون همون صفحه ای هستش که کدهای اچ تی ام ال توشه؟

ترگل

$$$$$_______________________________$$$$$ __$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$* ___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$* ____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$,_'.____.'_,,$$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$,, '.__,'_$$$$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$ ______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$**** __________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,, _____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,, ____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$ ___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,, _,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *',, *____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____* ______,;$*$,$$**'____________**'$$***,, ____,;'*___'_.*__________________*___ '*,, ,,,,.;*____________---____________ _ ____ '**,,,, *.° ? ...° ....O .......°o O ° O .................° .............. ° ............. O .............o....o°o .................O....° ............o°°O.....o ...........O..........O ............

ییلاق ذهن

[تعجب][تعجب][تعجب] واااااااااااااااای نهههههههههههه[ناراحت] ببخشید این آقای کاوه کجا تشریف دارن من برم یه تف ... لا اله الا الله اعصابم داغون شدا

ییلاق ذهن

ببخشین کامنت خارج از مطلب میدم خواستم تشکر کنم بابت لطفت و تبریک تولد و اینا سمن جان لطف شما به من ثابت شده است این حرفا چیه [لبخند] ممنونم ازت [گل] یه خارج مطلب دیگم بگم این ئه سرین کجاست ؟!! از کیه میخوام برم تولدشو بتبریکم وبلاگش کو ؟[سوال]