حدود ١١-١٢ سال پیش با یه آقای خوش سر و زبون با وضع مالی معمولی ازدواج کرد.کمتر از یک سال که گذشت فهمید شوهرش گاهی مواد مصرف می کنه.شوهرش هم کلا آدم بی پروایی بود.بعد از اینکه فهمید زنش متوجه شده دوستاش رو میاورد خونه و بساطشون رو برپا می کردن البته تفریحی!!!یه مدت جنگ و دعوا تا صلح شد.دو سال گذشت بچه دار شدن.آقاهه شیفته بچه بود.همه فکر می کردن که با اومدن بچه زندگیشون شاید یه کم تغییر کنه.آقا فوق لیسانسشو گرفت و تو رشته خودش مشغول کار شد.رشته ای که درآمد خوبی هم داره.پول خوبی درمیاورد اما شدیدا ولخرج بود.اصلا به فکر روز بعدش نبود.سر ماه که میشد دردسر اجاره خونه داشت.خانم هم فوق لیسانس قبول شد.تقریبا شهریه دانشگاهش رو خودش با تدریس اینور و اونور تامین می کرد. هر چند ماهی هم یه دعوایی بینشون می شد و بعد از یه مدت آشتی می کردن.کلا از نظر خانوادگی و فرهنگی خیلی با هم اختلاف داشتن و این اختلاف روز به روز بیشتر نمود پیدا می کرد.
آقا بعد از یه مدت با سهل انگاری و بدقولیهاش کاری رو که اینجا داشت از دست داد.دوست و آشناهایی که تو شهرستان داشت کارشون رو میدادن دستش و بعد از یه مدت هم به جای دستمزد با یه هدیه سر و ته قضیه رو هم میاوردن.
سال گذشته خانم قصه ما برای بار چندم جونش به لب رسید و شوهر و بچه رو ترک کرد و رفت خونه پدرش.خانواده اش سابقه اش رو داشتن که هر بار این خانم میگه من جدا میشم و اینها تشویقش می کنن که حتما اینکار رو بکن،بعد از یه مدت باز برمیگرده پیش شوهرش و تازه خانواده اش رو هم محکوم می کنه که شما چرا به من گفتین جدا شو؟!این بار بهش گفتن ما سکوت می کنیم.هر چی تو بگی!بشین فکر کن ببین چی میخوای؟پاشو کرد تو یه کفش که من طلاق می خوام!این مرد معتاده!اینه اونه!حاضر نیستم یه لحظه هم باهاش زندگی کنم.بچه رو اگه قانون داد بهم که داد اگر نداد نمی خوام!پدرش هم افتاد دنبال مراحل جدایی.
ضمنا این زن و شوهر به جز اینکه حسابی روشون تو روی هم باز شده بود،شوهره تو روی فامیل خانم هم روش باز شده بود و از زدن هر حرفی ابا نداشت!
سه چهار ماه خانم خونه پدرش تو شهرستان بود و کار هم پیدا کرد و مشغول کار شد.(همچین زمانی توی قهرهاشون سابقه نداشت و همه مطمئن شده بودن که تصمیم این بار قطعیه)از اونور به پسرش که ٨-٩ سالش بود زنگ می زد و مدام می پرسید بابات چیکار میکنه؟کجا رفت؟کی اومد؟با کی اومد؟غافل از اینکه شوهرش تمام مکالمات رو ضبط میکنه!
بالاخره آقا رفت دنبال خانم.میدونست که خانم دلش برای پسرش خیلی تنگ شده.کلی آموزش به پسر داده بود که چطوری ننه من غریبم بازی دربیاره.پسر رو اول فرستاد پیش مادر و اونم شروع کرد که مامان برگرد!بابا یه زن آورده!کارامون رو میکنه.من دوستش ندارم و از اینا.خانم هم با هر جمله خون به جیگر میشد.بعد آقاهه خودش اومده بود.گفته بود به خانم که چی میخوای؟گفته بود طلاق!پرسیده بود دوستم نداری؟گفته بود نه!بعد نوار مکالمات تلفنی اون مدت رو گذاشته بود و پوزخندی زده بود که میبینم دوستم نداری!پاشو برگرد سر خونه زندگیت!و به همین راحتی و خوشمزگی خانم رفت سر خونه و زندگیش!خانواده اش بهش گفتن مطمئنی که داری میری؟گفت آره!دوستش دارم!گفتن باشه اما تو هربار هم ما رو داری مسخره می کنی هم خودت رو...هر سال گفتی که جدا میشم و باز برگشتی.بدتر اینکه دیگه از هم حیا نمی کنین.اما خانم تصمیم برگشت گرفته بود.
خانم تونست توی چند تا دانشگاه کلاس بگیره و شروع به تدریس کرد.آقا هم به هیچ عنوان راضی نبود.از اونجایی که اصل زندگیش روی خوردن بود تمام مدت میخواست غر بزنه که غذای من چی میشه.که خانم هم سعی می کرد هرجوری شده غذای روز بعد رو آماده کنه که یه وقت شوهرجان گشنه نمونه.آقا تا لنگ ظهر میخوابید و پا میشد نهار میخورد و بعد میرفت بیرون تا شب.
خانم هم از این دانشگاه به اون دانشگاه.اما یه کار مثبتی که کرده اینه که اصلا حقوقشو تو خونه رو نکرده!چون این شوهر اگه پول رو ببینه دیگه از خونه بیرون نمیره.آقا برای اجاره خونه بدجوری لنگ میزنه با مصیبت از یکی پول قرض میگیره میده به صاحبخونه بعد از یه مدت از یکی دیگه میگیره میده به نفر قبلیه!
یه مدت پیش خانم داشت گله می کرد از شوهرش که درآمد نداره و امسال اول مهر هیچی برای پسرش نگرفته!پرسیدیم که خب همون چندرغازی که درمیاره رو چیکار میکنه؟گفت غذا و مواد!میره پیش دوستاش میکشه،میخوره! میاد خونه.صبح از خواب پا میشه تلو تلو میخوره.میگم چرا اینجوری هستی؟میگه دیشب قرص خواب آور خوردم!...
(یه بار پدرم رو واسطه کرده بودن رفته بود اونجا میگفت آقا بین حرفهاش یهو رفته تو چرت و لیوانی که دستش بود افتاد شکست اونم تازه زمانیکه ادعا می کرد من معتاد نیستم!)
اون تعریف میکنه و ما حیرون از اینکه همچین زنی که تحصیل کرده است و میتونه خرج زندگیشو در بیاره و خانواده اش هم حامیش هستن چرا توی همچین زندگیی مونده؟اگه به خاطر بچه مونده که این بچه بزرگترین لطمه رو داره میخوره.اگه به خاطر دوست داشتنه به چه قیمتی؟تا کی میشه همچین آدمی رو تحمل کرد؟تا کی میشه این تلخیها رو  دید و ندید گرفت؟تا کی پدر و مادر بیچاره  خانم باید غصه بخورن؟حیف که نمیشه ازش پرسید انگیزه ات از ادامه زندگی با این آدم چیه؟

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

روزی که تو آمدی به دنیا عریان◊◊◊ جمعی به تو خندان و تو بودی گریان کاری بکن ای دوست که وقت رفتن◊◊◊جمعی به تو گریان و تو باشی خندان سلام دوست عزيزم اميدوارم خوب خوب خوب باشيد من اومدم با ... [گل][گل]

دناتا

والله نمی دونم چی بگم. بعضی ها خودشون دوست دارن این جوری زندگی کنن. حتی با اینکه می دونن کارشون صد در صد اشتباهه. نمی دونم چرا!

پور پدر

خوب با این اوصاف این خانوم خودشم معتاده! معتاد به خود آزاری

کلاقرمزی

اشک ما رو در اوردی که [سوال]

امیر

جالبه شما از این ماجراهای جالب ازدواجی اطرافتون خیلی زیاد اتفاق میوفته! شاید یه دلیلش این باشه که توی جامعه ما زن تنها که جدا شده سخت میتونه زندگی کنه...

[ناراحت]

دوست 20

[ناراحت]

نیلوفر

ای بابا .. دختر تو نمی دونی ما اشکمون در مشکمونه ..

علیرضا

خدا نکنه که آدم تو شرایطی گیر کنه که نه راه پیش داشته باشه نه راه پس... تو جامعه امروزی اون خونه درب و داغون شوهری حتی شاید قابل تحمل تر از نگاه خانواده خودش باشه