آروم آروم بحث می کنیم.اونم سر امتحان تافل.
میرسیم به هزار تا موضوع دیگه و هیجانی میشیم صدامون میره بالاتر.
در حینی که تند تند دارم حرف میزنم خنده ام میگیره و میخندیم.
دوباره جدی میشم.
بحثمون حسابی میشه.
بعد خسته میشیم.
عصبانی هستیم.
سکوت می کنیم.
هر کدوم با استکان چای جلومون بازی می کنیم.
فکر می کنم آخر شهریور لازم نیست.چرا بیخود کشش بدیم؟
فکر می کنم اون هم مثل من داره فکر می کنه که تموم کنیم بهتره.
چند دقیقه می گذره.
تو یه لحظه به هم نگاه می کنیم و می خندیم.
دوباره میریم سراغ استکان چای و سکوت می کنیم.
پنج دقیقه بعد سرمونو بلند می کنیم و به هم لبخند میزنیم.
میگم تموم؟
میگه وقتی رسوندمت دم خونه جواب میدم.
فکر می کنم این کانادای لعنتی چقدر باعث بحث ما میشه!
میگه چرا بحث ما اینقدر زیاده؟
میگم جفتمون رو بازی می کنیم.اگه الان کوتاه بیایم و فردا یه چیز دیگه نشون بدیم که ضرر کردیم.اونوقت زندگیمون میشه مثل فلانی که دیروز رفتی دادگاهشون.
من این بحثها رو دوست دارم نتیجه اش هرچی می خواد باشه.این گره ها الان باز شه بهتره تا بعدا تو زندگی بخواد باز شه.
تو مسیر برگشت حرفهای دیگه میزنیم و میگیم و می خندیم.
میرسیم دم منزل و نگاش می کنم میگم خب؟
میگه تموم نه!تا آخر شهریور صبر می کنیم!
میگم لطف کن تا اون موقع اول تکلیفتو با خودت مشخص کن بعد با من.
به هم لبخند می زنیم و خداحافظی می کنیم.
فکر می کنم این لبخندهای ناخودآگاه و بی اختیارمون تو اینجور مواقع چقدر شیرین و آروم کننده است که اگر نبود جفتمون منفجر می شدیم...

/ 0 نظر / 12 بازدید