روم سیاه!

چند سال پیش مامان تو یه تصادف پاش شکست و همون زمانی هم که پاش تو گچ بود افتاد و دستش هم شکست.اوضاع دست خیلی ناجور بود و باید عمل می شد. بیمارستان بستری شد.شب اول من باید می موندم. اولین تجربه بیمارستان موندنم بود. به هر حال من پیش مامان بودم و به شدت هم مامان درد داشت و عملش هم افتاده بود به روز بعد.شب پرستار اومد و یه سری قرص گذاشت و گفت اینا رو ساعت فلان بده بخورن.من هم راس ساعت قرصها رو دونه دونه دادم به مامان.رسیدم به یه قرصی که دیکلوفناک بود.اما نمیشد به راحتی بازش کرد. با مصیبت بازش کردم تا رسیدم به یه کپسول له و لورده و خمیری! که خب بر اثر فشاری که آورده بودم تا باز شه داغون و نصف  شده بود.قرص رو به خورد مامان دادم و مامان هم با آه و ناله هی میگفت اه این چیه؟چرا اینجوری له شدهنگران؟! گفتم لابد مدلشه!!!
ساعت نزدیک ۵ بود که یه پرستار دیگه اومد تو اتاق و یه سری قرص گذاشت رو میز و یه قرص دیگه رو هم با فاصله گذاشت و رو کرد به من گفت این شیاف رو هم استعمال کنن! پرستاره رفت بیرون ،من اومدم بالا سر قرصها،چشمم خورد به شیافی که جدا گذاشته بودتعجب.
وااویلااااااااااااااا! این که از همونیه که من دیشب دادم مامان خورد!یعنی من به مامان شیاف خوروندمسبز؟!!چهار ستون بدنم از ترس داشت می لرزید!استرسبه شدت دلواپس که نکنه این گندی که من زدم برای مامان مشکل ایجاد کنه؟روم نمیشد برم به پرستار بگم من همچین اشتباهی کردم.هرچی دعا بلد بودم خوندم و هی فوت کردم.حال و روزی داشتم. ساعت ٧ صبح از شدت فشار و استرس حالم بهم خورد.پرستار اومد و منو فرستاد اورژانس و رفتم زیر سرم.کلی بهم خندیدن که این اومده مراقب بیمار باشه خودش الان زیر سرمه.
بابا و خواهرم اومدن و حال و روز منو دیدن.گفتم ببینین من دارم میمیرم از ترس! دیشب به مامان شیاف دادم خورد!اونها هم:تعجب!
خواهرم رفت به پرستار گفت و اونها هم هرهر که مگه شیاف تا حالا ندیده؟اگه یه دونه داده که مشکلی ایجاد نمی کنه.اما اگه بیشتر داده بگه!!
خلاصه از زیر سرم که اومدم بیرون رفتم پیش مامان و گفتم روم سیاه! یادته دیشب یه قرصی دادم بهت خمیر بود؟؟اشتباه دادم بهت! اون شیاف بود! مامان اولش هاج و واج مونده بود، البته بعدش به دلایلی!!! کلی دعای خیر برام کردعینک!
اما این داستان رو کل اون بیمارستان حتی دربونش هم فهمید!تا منو می دیدن می خندیدن که این همونه که شیاف به مامانش خوروند!
خوبی این قضیه هم این بود که دیگه مامان و خواهرم نذاشتن من شبها بیمارستان بمونم که دسته گل دیگه ای آب ندم!خجالت
از طرفی هم چون تو اون یه روز نه غذا خوردم نه آب، و نه دستشویی رفتم، بهم گفتن جنبه بیمارستان موندن نداری و حوصله پرستاری از تو رو هم نداریم.شبها تشریف ببر خونه!
حالا که میدونم خوردن یک عدد شیاف نه تنها مشکلی ایجاد نمی کنه بلکه باعث انبساط روح و روان بیمار میشه، اگه خدای نکرده بخوام بیمارستان پیش کسی بخوابم یکی میدم بخوره!نیشخند
/ 22 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریواس

به به! پستات یکی در میون چه حال و هوایی دارن! اصلا آدم وبلاگتو باز میکنه یه بوی خوشی می خوره تو مشامش! به خصوص که یه ته مونده نرگسم قاطی این بوهاست... دیگه به به! به به

مریم

سمن تو چیکار کردی دختر؟![ابرو] فکر کنم خیلیم بدمزه است.چربم هست ،له هم شده وای طفلی مامانت[نگران] ایشالا همیشه اطرافیانت سالم باشند که به پرستاریت نیاز نباشه[خنده]

سوفی

[تعجب] آخی..بیچاره مامانت سمن خانومی.. تو اون حال !!! [خنده] ولی خوب خدا رو شکر زود متوجه شدی و بیشتر به خوردش ندادی

دناتا

اااااا. تاییدیه؟ خب چرا زودتر نگفتی من هی نیام و برم؟[خنثی]

دناتا

میخواستم بگم خصوصی داری.. یادم نیست گفتم بهت یا نه![نگران]

سلانه (دختر بابایی)

سلاممممممممممم:) =)))) یعنی من سوتیای بهار رو می‌خوندم فک می‌کردم اون بی‌نظیره.. نگو اشتباه می‌کردم.. نظیرش وجود داره اونم بهترش!! :)))))

سلانه (دختر بابایی)

واااااای! بهار تا حالا چن تا شیافو گذاشتی زیر بغلت؟!؟! =)))))))) شما دوتا کورس گذاشتین به خدا!

بهار

نه بابا ديگه اونقدرام خنگ نيستم ...اينو واسه دلگرمي سمن گفتم كه بدونه تنها نيست !